( در حراجی سلایق ) !!

در مثنوی مولوی قصه ای است که همه آنرا خوانده ایم . داستان آن چهار کس که دًًرًمی به ایشان داده شد ، و بدین مشروح :
((چار کس را داد مردی یک دًرم / آن یکی گفتا به انگوری دهم / آن یکی دیگر عرب بُد گفت :لا / من عنب خواهم نه انگور ای دغا / آن یکی ترکی بگفت واین بنُم / من نمیخواهم عنب ، خواهم ازوم / آن دگر رومی بگفت این قیل را / ترک کن خواهیم اسرافیل را / در تنازع مشت ها بر هم زدند / چون ز سرًٌَُِ نامها غافل بُدند / مشت بر هم میزدند از ابلهی / پر بدند از جهل و از دانش تهی / ))
و.... این صورتی است از مناقشه موجود در جامعه امروز ما ، که هر دو سوی ماجرا، متعصبانه عنب و انگور خویش میخواهند و چون (سّر نامها ) نمیدانند ، پندار به مفاهیم نمی کشند .
می پرسم : آیا هدف از این همه قیل و قال ، اینهمه یقه درانی ، پیروزی موسوی است ؟ ابطال انتخابات و پایین کشیدن احمدی نژاد از مسند قدرت است ؟ آیا همه فقط بدنبال عنب و انگوری هستند که اگر بفرض محال،حکومت آنرا داد ، گویی مردم به خواسته رسیده اند ؟
می پرسم : مگر آن چند سال قبل که خاتمی 20 میلیون رای آورد و هشت سال بر استر قدرت سواری کرد ، با این چند سالی که احمدی نژاد مردم را خس و خاشاک و مخالفانش را بزغاله دانست تفاوتی داشت ؟ مگر جز این بود که در نهایت ، ترجمان هر دو نام یک معنا یافت ؟
بهرحال ، من باور دیگری دارم و از این داستان حکایتی دیگر .... بنظر من نقار حاضر ، نه در شکل و اشکال ، که در محتوا ، آن ( درمی ) است که جامعه ایران سالهاست در فقد آن سر بدرون کشید و چون به فرصتی اینچنین رسید ، حالا عق اش کرد به دستمال حکومت و به هر چه سبز و سفید و سیاهی است .... همان درمی که موسوی و هاشمی و خاتمی و این آخری ، سالها راه بر درز آن بستند و به تزویر بر آن پرده انداختند تا به چشم و کار خلایق نیاید ......
سخن از آن محتوایی است که خاورانی ها در ولایش سوختند . که ریشه هایش رویید تا اوین ، همان که گاهی به اشارت ابروی اجنبی ، کراواتی به گردنش بستند و به خواری بر سفره جیره خواری نشاندند . همان که حتی به شمایل یک ققنوس مفنگی ، علم و کتلی به دستش دادند تا بر قبیله چپ فضله اندازد . و نهایتآ همان که امروز به مشنگی و خوش بحالی ، لقلقه زبان ( رضا کوتوله ) ها شده و قرار است به زودی و زوری به ملت حقنه شود .!!!
باری ، اگر ملاحت و نرمی کلام مولانا را در آستین داشتم ، به آن فارس و ترک و آن هموطنی که از این سوی شهر تا آن سو ( ویله کشی ) میکشد پیام میدادم که این صور بگذار تا وقت دگر .... و بدنبال ( سر نامی ) باش که جانمایه توست . چنانکه بر جانِ ِ در گذشتگان تو بود و بر آیندگان تو نیز همین خواهد بود .

