تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)
 

( در حراجی سلایق ) !!

 

در مثنوی مولوی قصه ای است که همه آنرا خوانده ایم . داستان آن چهار کس که دًًرًمی به ایشان داده شد ، و بدین مشروح :

 

((چار کس را داد مردی یک دًرم / آن یکی گفتا به انگوری دهم / آن یکی دیگر عرب بُد گفت :لا / من عنب خواهم نه انگور ای دغا / آن یکی ترکی بگفت واین بنُم / من نمیخواهم عنب ، خواهم ازوم / آن دگر رومی بگفت این قیل را / ترک کن خواهیم اسرافیل را / در تنازع مشت ها بر هم زدند / چون ز سرًٌَُِ نامها غافل بُدند / مشت بر هم میزدند از ابلهی / پر بدند از جهل و از دانش تهی / ))

 

و.... این صورتی است از مناقشه موجود در جامعه امروز ما ، که هر دو سوی ماجرا، متعصبانه عنب و انگور خویش میخواهند و چون (سّر نامها ) نمیدانند ، پندار به مفاهیم نمی کشند  .

می پرسم : آیا هدف از این همه قیل و قال ، اینهمه یقه درانی ، پیروزی موسوی است ؟ ابطال انتخابات و پایین کشیدن احمدی نژاد از مسند قدرت است ؟ آیا همه فقط بدنبال عنب و انگوری هستند که اگر بفرض محال،حکومت آنرا داد ، گویی مردم به خواسته رسیده اند ؟

می پرسم : مگر آن چند سال قبل که خاتمی 20 میلیون رای آورد و هشت سال بر استر قدرت سواری کرد ، با این چند سالی که احمدی نژاد مردم را خس و خاشاک و مخالفانش را بزغاله دانست تفاوتی داشت ؟ مگر جز این بود که در نهایت ، ترجمان هر دو نام یک معنا یافت ؟

 

بهرحال ، من باور دیگری دارم و از این داستان حکایتی دیگر .... بنظر من نقار حاضر ، نه در شکل و اشکال ، که در محتوا ، آن ( درمی ) است که جامعه ایران سالهاست در فقد آن سر بدرون کشید و چون به فرصتی اینچنین رسید ، حالا عق اش کرد به دستمال حکومت و به هر چه سبز و سفید و سیاهی است .... همان درمی که موسوی و هاشمی و خاتمی و این آخری ، سالها راه بر درز آن بستند و به تزویر بر آن پرده انداختند تا به چشم و کار خلایق نیاید ......

سخن از آن محتوایی است که خاورانی ها در ولایش سوختند . که ریشه هایش رویید تا اوین ، همان که گاهی به اشارت ابروی اجنبی ، کراواتی به گردنش بستند و به خواری بر سفره جیره خواری نشاندند . همان که حتی به شمایل یک ققنوس مفنگی ، علم و کتلی به دستش دادند تا بر قبیله چپ فضله اندازد . و نهایتآ همان که امروز به مشنگی و خوش بحالی ، لقلقه زبان ( رضا کوتوله ) ها شده و قرار است به زودی و زوری به ملت حقنه شود .!!!

 

باری ، اگر ملاحت و نرمی کلام مولانا را در آستین داشتم ، به آن فارس و ترک و آن هموطنی که از این سوی شهر تا آن سو ( ویله کشی ) میکشد پیام میدادم که این صور بگذار تا وقت دگر .... و بدنبال ( سر نامی ) باش که جانمایه توست . چنانکه بر جانِ ِ در گذشتگان تو بود و بر آیندگان تو نیز همین خواهد بود .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:40 |

 

( غیبت غیر موجه ) !!

می بینی که همین اطراف می پلکم .!!

شاید کنار دریا مثلاً .

شاید به جنگلی پر از افرا های بلند و بهشتی ، زیر درخت سدر خوابم ربوده بود .

شاید خسته بودم از رنجه دسایس زاهد .... خسته بودم از آنچه بارها نوشتم و تو بی توجه به آن سرود یاد مستان سر دادی .

 

دریا ، آخرین نقطه ای است که هنوز جاشویان بر آن ( شروه فایز ) می خوانند و تو را می ربایند از خودت .

دریایی بودم در این چند هفته .

گیج و خسته ، و به حکایت کشتی شکستگان و وزش باد شرطه بر مخمل شط ، دلخوش .

 

باری ..... تبلیغات انتخاباتی که شروع شد ، دیدم که اپوزیسیون به زایش افتاده .... سر به سودا که نداشت هیچ ، تازه می خواست همان اراجیفی را لقلقه کند که سی سال است کرده و قصه ای را از نو بخواند که دیری است گوشی برای شنیدنش منتظر نیست . لااقل در این جماعت داخله که من می شناسم ....

 و چقدر نوشتم در این چند سال که : حضرت ؟ عقب مانده ایم ..... اینجا مردم تو را نمی باورند ( ؟! ) ...... و لذا چنین شد که همراه با الیم شدن این قلب پیزوری ، بارم را کشیدم تا کومه ای کنار خزر . آنجا که من بودم و شیشه های مدام شراب و فکری که به دریا ختم می شد . فارغ از همه چیز اما نه چندان بی خیال .

می خواستم برای یکبار ، خود از میان بر گیرم تا چشم ها با هم تلاقی کنند . و حضرات بدانند در کجای کارند . و به جای لعابکاری عین حقیقت را درک نمایند .

 

..... و مردم ، کسانی که از ایشان چگوارا و اصحاب دربار و سینه چاکان سلطنت در مخیله ساخته بودیم همین ها هستند . همین مردم که می بینید بر پهنۀ خیابان چگونه خود را اثبات می کنند . از احمدی نژاد حکمت ناموس پرستی می خواهند ، از میر حسین قدری آزادی ، از کروبی ، عبور از خط قرمز و از رضایی ، برکت یک لقمه نان در پوشش فدرالیسم قطبی و صنعتی .!

و من شراب می خوردم در کنار دریا و به ریش خود و این قلم می خندیدم .

 

حالا کجاست آن نطر بوقی که می گفت : این انتخابات رفراندوم عدم مقبولیت نظام است ؟

کجاست آن حضرتی که می گفت: فاصله طبقاتی باعث گسست نظام شده ؟

کجاست آن دیگری که اطلاعیه داد و گفت : رضا پهلوی پا به ماه زاییدن است در این انتخابات ؟

خب حالا می گویی این طفل بی پدر را چه کنیم ؟ از کدام سفارت خانه برایش شناسنامه بگیریم ؟ هان ؟

وقتی که این قلم فریاد می کرد و می نوشت که دور مانده ایم ار دماغ و فهم مردم . وقتی می گریست و می نوشت با جدا شدن از خلق ، دودمانمان بر باد است . وقتی می نوشت دوربین شما در خوش حالت ترین وضع بر چشمی احول و دوبین استوار شده . وقتی می گفت : شما این مردم را نمی شناسید و از آنها دور مانده اید ، معنی اش همین اوضاعی است که می بینید .

دیشب وقتی  سوار آن مینی بوس لکنتی به شهر باز می گشتم ، در صندلی جلو ، دو نوجوان ، سیاست مرور می کردند . یکی طرفدار احمدی نژاد و دیگری سخت میر حسینی ..... در تمام طول راه ، نشنیدم که محور بحث آن دو ، از این محاط خارج گردد . نه اپوزیسیونی در کار بود و نه دلار های سبز آمریکایی در جیبشان ..... و چندان مستدل می گفتند و می شنیدند که ذهنم رفت به شعر آن رند عارف :

عشق هایی کز پی رنگی بوَد

عشق نبَوَد ، عاقبت ننگی بوَد

 

باری ، ..... باید در تفسیر عشق و در حدیث عاشقی ِ به خلق ، احتجاجی دوباره کرد . باید لیلی را نه از چشم مجنون ِ خود ، که با چشم عقل جمعی نگریست تا لااقل ( رنگی و ننگی ) نشویم .این را برای همه می نویسم و اول به خودم ، در همین مینی بوسی که مرا باز می گرداند .

 

ما با رژیم درگیریم ، این درست .... اما زبان این مردم را هم نمی فهمیم . همین ....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 17:44 |


Powered By
BLOGFA.COM