( 8 مارس، روز زن ) !!
پلک زد. آفتاب افتاده بود به پنجره. تیغه های نور چشمش را زد. پلک ها را گذاشت روی هم و سرش را برد زیر پتو. بوی ادوکلن مرد غریبه پیچیده بود به پتو. چندش اش شد. می خواست آه بکشد. نتوانست.
چقدر بدنش کوفته بود ( غلت زد ).
صدای نفس های حوریه که شبیه ناله بود دلش را لرزاند. دیشب با گریه خوابیده بود. " بمیرد برایت مادر".
پتو را کنار زد و به چهره معصوم دخترک خیره ماند. خواست آه بکشد. نتوانست. " بمیرد برایت مادر".
( در دلش گفت ).
دیشب مرد غریبه گفته بود: تو با من باش هر چه بخواهی برایت می خرم و دست برده بود از جیب اش یک گردن بند طلا درآورده بود. سهلان گریسته بود. فقط گریسته بود.
صدای خرناس مجید از آن طرف اتاق می آمد. بوی تند افیون زد زیر دماغش. خواست بلند شود. نتوانست. تمام تن اش درد می کرد. به ساعت نگاه کرد. هشت بود. قنداق حوریه بوی شاش می داد.
یاد دیشب افتاد...
از عصر، مجید این پا و آن پا می کرد و مثل مرغ سرکنده پرپر می زد. غروب که شد ذغال ها را روشن کرد. پرسید: شام آماده کردی. مهمان داریم آ ... سهلان باز لرزیده بود و با سر جواب داده بود. مجید گفته بود: خوبه ... خوبه.
اعتراض سهلان فقط همین بود. اینکه جوابش را ندهد و بچپد کنج اتاق و آرام آرام اشک بریزد. فقط همین. حتی طوری گریه می کرد که صدای ناله اش بلند نشود.
از مرگ مادر به بعد دیگر خوشی ندیده بود سهلان. مادر که مرد و پدر که بیکار شد روزگارش همین شد که حالا هست. پدر هم تریاکی بود و همیشه خدا مهمان داشت. مهمان؟!... وای از آن همه نگاه حیز ... پدر که کیفور می شد و می رفت به چرت. چه تاپ تاپی می کرد دل سهلان. چه می ترسید سهلان. مگر چند سالش بود؟ هفده سال ...
آن وقت ها هم وقتی می ترسید، وقتی دلش می گرفت، می رفت گوشه اتاق و آرام آرام می گریست.
می گریخت از آن همه نگاه حیز که مثل گرگ گرسنه دنبالش می کردند.
مجید یکی از آن دوستان پا منقلی پدر بود. چنان با گشاده دستی پیرمرد را پیچاند که بقیه کنار رفتند. می آمد تریاکش را می کشید، پولی هم به پیر مرد می داد و می رفت.
تا شبی که پدر، سهلان را صدا کرد و گفت: مجید تو را می خواهد. آدم با معرفتی است. برایت اینها را آورده و دست اش را دراز کرد. در مشت پدر چند النگو بود و یک سینه ریز ...
سهلان که اعتراض نمی دانست. با خودش فکر کرد هر جهنمی که بروم بهتر از این خراب شده است.
دو شب بعد، مجید با مادرش آمد. مادر گفت مراسم بی مراسم. سهلان گفت: چه اشکالی داره. انشاءلله بعداً. فردایش رفتند محضر. سهلان دلش شاد بود. چه می دانست آن دختر هفده ساله؟.
مجید پدر نداشت. با مادرش زندگی می کرد. سهلان رفت خانه آنها. یکی از سه اتاق مال آنها شد. هر روز جاروب می کرد تا اتاق تمیز باشد و منتظر می ماند تا مجید از کار بیاید. کارگر حفاری بود. قراردادی.
روزهای اول، مجید او را می برد خیابان سی متری و برایش از ( خوش نظر ) ساندویچ کالباس می خرید. با نوشابه. چقدر احساس راحتی می کرد سهلان وقتی شانه به شانه مجید راه می رفت. فکر می کرد همه او را نگاه می کنند. با آنکه چادر را به سختی دور خودش می پیچید اما انگاری لخت بود. تا مجید لحظه ای از او دور می شد هر جوانی به او می رسید مات نگاهش می کرد. چهره اش نازک بود. با چشمانی سیاه مثل ذغال و پوستی سفید و براق. گاهی لوندی اش گل می کرد و دسته ای از خرمن موهای شرابی اش را می آورد بیرون از شیله. جذاب تر می شد. رنگ ماتیک اش انتخاب مجید بود. آنقدر سرخ که خجالت می کشید. چه فایده که اعتراض می کرد. مجید این طور دوست داشت.
اغلب شب ها مجید تریاک می کشید و چند پکی هم مادر می زد. بعد که کیفور می شد می رفتند به اتاق خودشان. آتش مجید خیلی تند بود و سهلان در هوای نفس های دود زده مجید احساس زندگی می کرد. مگر او چه دیده بود از جوانی جز بی پناهی ... پناه مجید دلچسب بود.
یک سال طول نکشید که مادر مرد و مجید بیکار شد. حوریه به دنیا آمد.
خانه را فروختند و پولش به سال نکشیده خرج دود و تریاک شد. در امانیه اجاره نشین شدند. صاحبخانه طبقه بالا بود و آنها پایین. سهلان از نگاه مرد همسایه می ترسید حتی چند باری از مجید خواست خانه را عوض کند. جوابش یک کلمه بود: خفه شو... و سهلان خفه شده بود. چه می توانست بکند سهلان؟.
مجید برای پیدا کردن کار مجبور شد برود عسلویه. می گفتند آنجا کار زیاد است... در غیاب مجید، صاحبخانه مهربانی ها می کرد اما وای از نگاه اش که حیز بود. سهلان جرأت رفتن به حیاط را نداشت. دائماً فکر می کرد کسی از پشت پنجره و یا از سوراخی او را می پاید... تا که شبی صدای در شنید. پرسید: کیه؟. صاحبخانه بود گفت کار دارم. سهلان چادر را به دور خود پیچید و رفت در را باز کرد. مردک خندید و گفت چیزی لازم نداری. سهلان گفت: نه. ممنون... مرد هل خورد و آمد داخل، گفت: همسرم رفته دزفول و تا چند روز دیگر بر نمی گردد. سهلان مات مانده بود. مرد دست کرد توی جیب اش و یک بسته اسکناس گذاشت کنار طاقچه و همان جا در هال نشست. سهلان نمی دانست باید چه کار کند. بی خودی رفت به آشپزخانه. مرد سراغ مجید را گرفت و پرسید: بالاخره کاری پیدا کرد؟ سهلان از همان آشپزخانه جواب داد. نه. هنوز تلفن نکرده. مرد گفت: اما به من زنگ زد و گفت بیایم سراغ شما تا اگر کاری داشتید کمک کنم. سهلان دلش لرزید. گفت: نه ممنون. مرد به آستانه آشپزخانه آمد و گفت: یعنی زنی به خوشگلی تو هیچی لازم نداره و خندید. قلب سهلان، مثل تلمبه می زد و تاپ تاپ می کرد. دست اش شروع به لرزیدن کرد. نتوانست قوری را از روی اجاق بردارد. مرد باز هم خندید و جلوتر آمد. سینه به سینه سهلان. راه بسته ماند.
نیم ساعت بعد سهلان گوشه اتاق افتاده بود و آرام می گریست. مرد داشت لباس اش را مرتب می کرد. حوریه ونگ می زد. مرد گفت: مجید خودش خواست بیایم. می فهمی که... تمام تن سهلان رعشه داشت.
نه. او نمی فهمید.
چند روز بعد وقتی مجید آمد سهلان همه ماجرا را گفت. مجید گفت: خفه شو. سهلان مات مانده بود.
از فردا بساط تریاک با حضور مرد صاحبخانه بر قرار شد. وقتی مجید در پول و تریاک غرق می شد، مرد می رفت سراغ سهلان. بیچاره سهلان چه می توانست بکند. گاهی قصد فرار به سرش می زد. می گفت بر می گردم پیش پدرم. اما کدام پدر؟ او که بدتر بود. تازه انگ طایفه را چه باید می کرد؟
زن صاحبخانه که از سفر برگشت اوضاع تغییر کرد. همه چیز آرام شد. فقط گاهی صدای دعوا از بالا می آمد و با صدای شکستن چیزی تمام می شد. طلا هایی که ظرف این چند روز صاحبخانه برای سهلان آورده بود روی طاقچه زیاد دوام نیاورد. سهلان حتی یکبار هم دست به آنها نزد. مجید آن ها را هم فروخت. دود شد.
روزی زن همسایه، سهلان را خواست طبقه بالا. ساعت ده صبح بود. رک و راست به او گفت باید تخلیه کنید و دویست هزار تومان گذاشت جلوی سهلان. سهلان هم راضی بود. یعنی از خدا می خواست. می دانست این پول به دست مجید که برسد خرج عیاشی می کند.
فردا صبح راه افتاد به دور ترین نقطه شهر. از این بنگاه به آن بنگاه. هر چه نگاه حیز بود را تحمل کرد اما هر چه بیشتر جست کمتر یافت. بی خبر ِ مجید که تا لنگ ظهر می خوابید... مرد صاحبخانه کمتر می آمد. مگر آنکه همسرش از خانه بیرون رفته باشد. سهلان حتی به صاحب خانه هم نگفت. چند روز گذشت و سهلان تمام بنگاه های اطراف اهواز را گشته بود تا اینکه بالاخره یک خانه بلوکی را نزدیک سچه پیدا کرد. با ریل قطار فقط چند متری فاصله داشت. صاحب اش پیرزنی بود که به زور آمد تا بنگاه و قرارداد را امضاء کرد. نفس سهلان بالا آمد...
وقتی برگشت تمام ماجرا را برای مجید تعریف کرد و از مزایای خانه جدید توصیف های آنچنانی نمود. مجید هم پذیرفت. بالاخره خانه مستقل برای او هم بهتر بود. همه زندگی شان را سوار یک وانت کردند و یا علی...
خوشحالی سهلان زیاد طول نکشید. باز دوستان مجید پایشان به خانه باز شد. سهلان جرأت بیرون آمدن از اتاق را نداشت. شام را که می پخت می رفت توی اتاق و در را قفل می کرد. هرچه مجید او را صدا می کرد بیرون نمی آمد. حتی مجید با وقاحت از پشت در می گفت چرا بیرون نمی آیی فلانی آمده تو را ببیند!!. اما سهلان فقط اشک می ریخت و ارام می گریست.
سهلان خسته شده بود. روزی چادرش را سرش کرد و رفت دادگاه. فلکه ساعت. داستان زندگی اش را برای قاضی تعریف کرد. اما قاضی تحکم کرد و گفت: برو بیرون... چرا به شوهرت تهمت می زنی. حتماً زیر سرت بلند شده...
سهلان با بغض برگشت. دانست که هیچ حقی برای اعتراض ندارد. دانست که عدالت در مورد زنان همین است. دانست که زن یعنی همین: بسوز و بساز. بسوز و بساز.
ظهر که از دادگاه برگشت، مجید تازه بیدار شده بود و پای بساط بود. دود اتاق را پر کرده بود. حوریه روی دست سهلان خواب مانده بود. مجید خندید... گویی همه چیز را می دانست.
از آن به بعد سهلان به خودش و زندگی لج کرد. " چه فایده داره؟ "
پلک زد. آفتاب افتاده بود به پنجره. تیغه های نور چشمش را زد. پلک ها را گذاشت روی هم و سرش را برد زیر پتو. بوی ادوکلن مرد غریبه پیچیده بود به پتو. چندش اش شد. می خواست آه بکشد. نتوانست. بدنش درد می کرد و از لکه های کبود روی سینه اش بخار افیون بیرون می زد انگار. کنار تخت خواب یک پلاک
طلا می درخشید...
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت
20:8 |