تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)

 

(خاتمی،میرحسین و بی بی سی)!

 

اینکه خاتمی میگوید از بین من و میر حسین موسوی بالاخره یک نفر وارد عرصه ی انتخابات خواهد شد نشان میدهد که هنوز دل ابری اش در تلاطم بادهای تردید می لرزد و قرار ثانیه های شک در ساعات پیش رو آزاراش میدهد.

اما،راستی این میل بازگشت به مرغزار سیاست و مسئولیت اجرایی اصلاَ از کجا به جان خاتمی افتاده است؟ آیا تغییری در ساختار قدرت فراهم آمده؟ آیا شرایط سیاسی جامعه با چهار سال قبل توفیری یافته؟ یا تنها دلخوش به تشویق و ترغیب دوستانی است که طبق معمول گز نکرده پاره میکنند، بلکه از تغار خاتمی ماستی بریزد و جهان به کام آن دیگران شود.

خاتمی خوب میداند که آمدن و یا نیامدن او به صحنه ی انتخابات چه با لبخند و چه بی لبخند چیزی از دفتر حساب و مطالبات مردم کسر نخواهد کرد. نه او می تواند ونه اصلا میگذارند که چنین شود، بنابراین تردید خاتمی – اگر به جای دل به عقل رجوع شود – تردیدی جدی است.

در چند روز گذشته خواندم که بسیاری تلاش کرده اند بر این آمدن و نیامدن خاتمی حاشیه بنویسند و با یاد آوری ناتوانی های او در سال های ریاست جمهوری، از او بخواهند که یا به صحنه نیاید و یا چنان بیاید که گویی رستمی به جنگ افراسیاب میرود- که خاتمی مرد چنین صحنه ای نیست – چرا؟ برای اینکه خاتمی قبل از هر چیز گرفتار کوچه بن بست است. او از قدرت و نظام تعریفی خود ساخته دارد که تا آن را – در خود- تغییر ندهد نخواهد توانست از فقر باغچه سیاست انتظار سبزی داشته باشد . در واقع حکایت خاتمی حکایت خود شکنی است نه سنگ زدن به آینه و شکستن آن.

 

اما میر حسین موسوی که وجاهت ملی دارد و در دوره زمامداری، عدالت را از نوعی اقتصاد سوسیالیستی وام گرفته نیز مرد میدان حاضر نمیتواند باشد. چرا که اگر همه خیاطان جهان هم جمع شوند و بر او بالی سپید بدوزند امکان پروازش در این آسمان مسدود فراهم نیست... برای این که به چرایی این سخن پی ببرید کافی است به چند سال قبل برگردید . به آنگاه که در پی اخمی جانکاه بلاخره پریز تلفن را کشید، استعفایش را فرستاد و آن عتاب را شنید که : ( اگر نبود خدمات این مدت... به او نشان میدادم که... ). همان عتابی که بیست سال او را از صحنه ی سیاست کنار زد و چنان به حاشیه برد که هنوز هم نتوانسته یک گام از آن بیرون شود... .

از طرفی میر حسین با دایناسورهایی روبروست که با هر غلت میتوانند ریش او را دود بدهند. یادتان میاورم به نامه و افشاگری آیت الله مسعودی و داستان هیات موتلفه و رجوعشان به جامعه مدرسین در قم که بعد ها هم آیت الله کریمی توثیق اش کرد و آن رای گیری کذا و ... یا داستان بسیج 99 نفری جناح بازار در آن سال های دور و نمایندگان مجلس و هکذا... .

پس تردید میر حسین هم قاعده ای منطقی دارد . اما شاید ظهور اشتیاق اخیر موسوی را بتوان با مسائل دیگری پیوند زد و برای میل خروج از غربت او سند دیگری را موجه کرد . مثلا این که میر حسین همیشه برای بازگشت به صحنه خواستار آن بود که رسانه ای در اختیار داشته باشد تا بدور از لا بیرنت های معهود بتواند نظراتش را ابراز نماید... حالا بی بی سی با تکیه بر شانه اصلاح طلبان راهی به این آرزوی میر حسین گشوده است و آنطور که خاتمی در نشست اخیر خود با وی وعده داده ( مطمئن باشید دیگر فریادهای شما نمی سوزد و بهت بغض های زمستانی این همه سال تکرار نمی شود)... که اگر چنین باشد وضع و حال این دستگاه استعماری هم روشن می شود و اینکه چرا در این ایام چراغش روشن شد و به قراری که گذاشته اند حضرت مسعود بهنود علمداریش را به عهده گرفت.

 

بی مایه فطیر است اگر نگویم که در غیاب یک اپوزیسیون فعال در خارج از کشور ، حالا این حکومت است که خود دست به کار اپوزیسیون سازی زده است و چه کسی بهتر از عوامل کار بلد آن استعمار پیر که عصای زیر بغل حکومت شود و چنان کار چرخانی نماید که نه سیخ حکومت بسوزد و نه کباب مردم... .

انگلیس، در همه حال و در همه ی این سال ها، کاری را که در پسله میکرد امروز در بی بی سی ظاهر ساخته و درست در زمانی به صحنه آمده که کارد به استخوان رسیده و برای نظام چاره ای جز رفتن باقی نمانده است . که اگر از این زاویه بنگریم خاتمی و احمدی نژاد و کروبی و آن بقیه تنها همین دغدغه را دارند. حفظ نظام با سالاد تلخ کمی فضای باز!!!.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 14:4 |
 

(سّید ، داغ کرده است ) !!!

اظهارات آقای خاتمی که دیروز زیب روزنامه های اصلاح طلب شد درست مثل قرائت فاتحه ای بود که کسی بخواهد آن را به فارسی تلاوت کند !!! ایشان که عملکرد هشت ساله خود را فراموش کرده بود در قسمتی از این اظهارات گفت : ( معتقدم اگردر انتخابات آزادی باشد واز امکانات موجود سوء استفاده نشود ، سختگیری های بیجا نشود و واقعا" رأی مردم مورد حرمت قرار گیرد ، تردید ندارم وضع طور دیگری خواهد شد ... ) .

می پرسم : مثلا" چطورخواهد شد سید جان ؟ آیا تصور میکنی باز اوضاع برخواهد گشت به خرداد 76 ودوباره حضرتعالی سوار بر استرقدرت خواهی شد ؟ تاباز ماله بکشی برآن همه خون بیگناه که بردیوار سیاست شتک زد ؟ .... که باز جانهای آتش گرفته دانشجویان را زیر تیغ قدرت رها کنی ودر نهایت آنها را مشتی آشوب طلب واراذل بنامی ؟.... که باز به جای ایستادگی در برابر ساختار منحط و عقب مانده دوران بت پرستی وجاهلیت ، شال وکلاه کنی وبروی ایتالیا ؟...... که باز تاب تحمل مخالف را چنان از دست بدهی که برآن دانشجوی منتقد در دانشگاه فریاد بزنی وبگوئی ( کاری نکنید بدهم از اینجا بیرونتان کنند ) .؟

باری ، شاید شما دوست داشته باشید همچنان درخواب ، چیزی شبیه آغاز ببینید ، اما بدانید که چشمان خلق هنوز برگذشته شما وکلاهی که به دست شما برسرش رفت باز مانده است .

لذا پیشنهاد می کنم به جای اینچنین داغ کردن ها ، وازباب تبرید مزاج ، کمی آب آلوتهیه کنید وهمین فرمایشات را هم به عنوان – دعای تبرک – درآن بیندازید وهفت مرتبه صبح ناشتا میل کنید که هم برای لینیت مزاج شما مفید است وهم اشک چشم طرفدارانتان را مزید می شود .

 

بگذر سید جان .... به جای تخیل و احتظاظ از آنچه که رفته ، به فکر احتفاظ گذشته خود باش ، که این به خرد نزدیکتر است .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 17:20 |
 

( غروب در مرداب )!!

 

سکوتی که برپیشآمد انتخاب رئیس جمهور دهم رواشده را به غروب مرداب تشبیه می کنم . چرا که همه ارکان سیاسی کشور چنان در کلاف خودخواهی وخودفهمی گرفتار آمده اند که گوئی بی علامت علمدار ، هیچ کدامشان جرأت انجام فعلی را ندارند وبسته مانده اند حضرات .

از دو جناح داخل حکومت ودر وادی اصلاح طلبان ، جناب سید خندان دلخوش به فال حافظ است واینکه خواجۀ شیراز بالاخره صلاح کار خرابش را بفرماید . که خواجه نیز رندی میکند ونمی فرماید !!! و لذا خاتمی توبره به پشت وخا ... به مشت ، آن وسط به والزاریاتی گرفتار آمده که بیا وببین .... در دیگر ماجرا ، عبدالله نوری از هراس آنچه نباید رو شود وبه صرافت گفته ی رهبر حزب مداحان ، از ترس آنکه مباد ( ترتیب اش را بدهند ) !!! روبه زمستان سیاست وپشت به – خرداد – همچنان در باتلاق حاشیه فرو می رود واگر هم سری برای کشیدن یک نفس اضافی بالا می آورد ، به نقی ونوقی بدل می شود که هر روز در فلان سایت از او می خوانیم ومیگذریم .

میرحسین موسوی هم درگیر با ذهن تصویرگر خویش ، بین آخرین عکس واولین تصویر ( چنانکه در باره اش گفته اند ) به معماری سیاست مشغول است ولابد که دستهای لطیف ونگارگرش ، زمختی آجر وسختی سیمان ِ کار اجرائی را متحمل نمی شود . با دستکش هم که نمی شودکاربنائی کرد ودر این سامان ناهموار ، برج ایفل ساخت !!! ویا با آن خرده ملات ، خانه ای بنا کرد که بتوان فیل مستی را در آن جای داد .

می ماند حضرت کروبی ، که ایلیاتی وار به حرف وقول چهارتا شیخ وخان ِ طوایف بالاسری وپایین سری دل خوش  کرده وتصورش رفته که مردم ایران 1387 هنوز با همان سیاستهای ایلیاتی سابق رأی به صندوق می ریزند وبفرموده ارباب شناسنامه در بقچه می گذارند .

 

در جناح اصولگرا هم حکم برعبوراز احمدی نژاد است واز سر اتفاق گیر هم در همین نکته ست . چرا که وقتی عده ای از محافظه کاران جرأت می کنند وان قلت می آورند ، جواب میگیرند که ( یار چنین پسندد ، شما چه کاره اید ) ؟ . ویا وقتی عده دیگر یابوی ( عمر سعد ) را پیش می اندازند بلکه حرجی شود ، همان لاریجانی که به غمزه عشوه آورده ، به رمز پیام دیگری می دهد که کی ؟ کجا.....

 

خلاصه که برمرداب سیاست ، غروب همچنان مستولی است ووضع غوکان دست آموز هم همین است که   مختصر اش کردم ..... اما اگر نظامیان ، دست از دو دستگی بردارند ویکدله شوند ویا به اشارتی ( مثلا") یکی از منبریان درقم به بها وبهانه ای ، شور ی در اندازد وبخواهد که به نام اسلام ناب از هیچ  ، یک چیز بسازد ، مطلب دیگری خواهد بود که به هرحال نه بوی گل واصلاح میدهد ونه مختاری ملت را در پی خواهد داشت .

 

در مورد وضعیت خوارج ( !!!) هم این را بگویم وتمام کنم که : ده پوزیسیون درگلیمی بخسبند اما دو اپوزیسیون دراقلیمی نگنجند ..... و هکذا .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 20:37 |

 

(یک پیام)!!

 

1-     زندانی سیاسی رفیق عابد توانچه از هفتۀ گذشته در اعتصاب غذا به سر می برد .

2-     مادر عابد دچار بیماری حاد قلبی است.

3-     ملاقات دیروز صبح این مادر و فرزند که هر دو در حالت شوک بسر می بردند باعث شد تا مادر ایشان را مستقیماً از سالن ملاقات به بیمارستان انتقال دهند زیرا مشاهدۀ وضع اسفبار عابد که دچار خونریزی شدید معده است تاب تحمل مادر را برید و او را به غش و کما برد.

4-     از همۀ رفقا خواستارم چنانچه امکان تماس و یا رساندن پیام به رفیق عابد را دارند وی را از ادامه اعتصاب غذا به هر نحو ممکن پرهیز دهند.

5-     با توجه به وضعیت جسمی مادر این رفیق ، امیدوارم مراتب را یک هشدار جدی تلقی فرمایند.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:23 |
 

 

( حقوق بشر خصوصی) !!!

خبرزیرراکه میخواندم ، گریه رابه مستی – به قول عارف قزوینی – بهانه کردم تا بنویسم همین چند روز پیش که عده ای موجبات هتک حرمت خانم شیرین عبادی را فراهم آوردند چه اشک وفغانی که از نهادهای به اصطلاح حقوق بشری برنخاست وچه آدمها که  بدین بهانه اطلاعیه وقطعنامه و ندادند . کار هم تا آنجا پیش رفت که دبیر کل سازمان ملل یقه درانید وبه آنطرف ماجرا پیام سختی داد .... اما امروز که خبر زیر چون داغی برپیشانی سایت ها تاول زده ، دریغ از یک اطلاعیه از این درودکانهای حقوق بشری ، که گویا هنوز در نشعه گی ازاله بکارت روحی( !!!) خانم عبادی غنوده اندو چنان هم خوابشان برده که گوئی نهاد حقوق بشر حکم یک کلوب ( خصوصی ) را دارد که برای ورود به آن باید حتما" عضویت ینگه دنیایی داشت !!! والا چه فرقی است بین حقوق انسانی شیرین خانم ومثلا" صبیه عابد توانچه که به شرح ماوقع در اتاق انتظار دادستان اراک برسرش کوفتند وتهدید به زندانش نمودند .

 

شمارانمی دانم ، امامن از همین باریکه ، تفاوت حقوق بشرخصوصی وحقوق بشر خلقی را اندازه می کنم وبه مفهوم آن کاشف میشوم . چنان که دیری است عابد توانچه به بهای تفهیم همین مطلب زندانی است.

 

متن خبر

رفيق عابد توانچه که در زندان اراک به سر می برد، از صبح روز دوشنبه 16 دی ماه دست به اعتصاب غذای نامحدود زده، و خواسته خود را از اين اعتصاب غذا بازخواست 2 تن از اعضاي دادستاني اراك بيان داشته كه به طور غير قانوني سعي در بازداشت پدر وي داشته اند و همچنين به فحاشي و ضرب و شتم پدر و خواهر وي در دادستاني اراك پرداخته اند.


روز دوشنبه 16 دی ماه 87، پدر و خواهر عابد، جهت پی گيری نامه اي که برای تأييد مرخصی به دادستانی اراک فرستاده شده بود، به دفتر خاقانی (دادستان اراک) مراجعه کردند. با وجود اينکه شخص دادستان روز پنج شنبه به صورت حضوری قول ملاقات دوشنبه را به خانواده وی داده بود، روز دوشنبه، رودکی مسئول دفتر خاقانی، از ورود خانواده عابد به دفتر جلوگيری نمود. پس از اينكه خواهر عابد به زور وارد دفتر خاقانی شد، تا خواستار رسيدگی به نامه ی مرخصی عابد توانچه شود.( که طبق قانون به هر زندانی در ماه 5 روز مرخصي تعلق می گيرد).خاقانی با توهين به وی، عابد را متهم به ايجاد اغتشاش و بلوا و تشکيل باند در زندان کرد.


قابل ذكر است پس از درگيري پدر عابد با شخصي به نام رودکی(مسئول دفتر)و شخصی به نام علی (محافظ خاقانی) و فحاشی اين 2 نفر، خاقانی با تهديد خواهر عابد به بازداشت، وي را از دفتر خود بيرون كرده، و در همين هنگام سربازی با دستبند جهت بازداشت پدر عابد به دفتر خاقانی مي آيد،که پدر عابد قبل از رسيدن سرباز، از دفتر خارج مي شود.


رفيق عابد توانچه در اعتراض به اين برخورد، از روز دوشنبه 16 دی ماه دست به اعتصاب غذای نامحدود زده و خواست وی باز خواست 2 نفری است که قصد بازداشت پدر وي را داشتند. جالب است که مسئولين زندان اراک هيچ گونه دخالتی در اين قضيه نداشته اند، و هر مذاکره اي که صورت گرفته، بين شخص خاقانی(دادستان اراک) و اطلاعات است.

لازم به ذکر است عابد توانچه که پس از گذراندن 6 ماه از حکم خود، مشمول مرخصی پايان حبس شده بود و حکم آزادی اش را دريافت کرده بود، روز يکشنبه 17 آذر ماه دوباره به زندان برده شد و مرخصی پايان حبس وی لغو شد. اين در حالی است که احظاريه ی وی جهت تشکيل دادگاه رسيدگی به جرم سال 85 وی برای روز 18 آذر ماه آمده بود.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 18:15 |
 

(عاشور)!!.

 

جماعت هروله کنان ، سیاهپوش و گریان چنان در هم می شد و بر می آمد که گویی لنجی به صخره خورده و در طوفان مانده..... و آن وسط عَلمَی بلند که بی حکم باد تکان می خورد و به زمزمه می گفت: مواظب باش راه گم نکنی !!

 

شب عاشورا ، هر جای عالم که باشی فرقی نمی کند. دلت از غصه لب پر می زند. مثل همۀ غروب های جمعه و یا مزۀ شله زرد نذری .

مادر گفته بود : شاید آخرین بار باشد..... و من که در نگاه دارچینی اش شکسته مانده بودم همپایی اش کردم تا حسینیۀ بوشهری ها ، تا خیابان دهم .

در راه و تا که برسیم ، دائماً آن دست لرزانش در دستم بود و دست دیگرش حمایل دیوار های سیاهپوش شدۀ خانه اوس احمد ، ملکی ، جهانساز ، و آن بقیه که کنار هم تا حسینیه رقاط شده بودند .

مادر راه نمی رفت ، می خزید ، به زور ، و با هن و هن..... اما وای از نگاهش که دمی از سیاهی بیرق کنده نمی شد و با حسرت زیر لب زمزمه ای می کرد که نمی خواندمش .

گفت : این آخرین باره که دستم را می گیری و با آهی شکسته ادامه داد : خدا نجاتت بده .

 

برای آدمی مثل من که خدا و آن آرمان آسمانی را سال ها قبل در جایی جا گذاشته بودم دعای مادر حکم نشنیدن داشت..... از کجا باید می دانستم که او همۀ فردا ها را در خواب دیده است ؟

 

نوحه خوان ، با آن شال سبز دور گردن ، غصه ای هزار ساله را نو می کرد تا داغی بر دلت بگذارد و بپرسد : تو اینجا چه میکنی . مگر در مقتل..... ؟

مادر ورد می خواند ، می خزید ، می لرزید و هق هق می کرد. از کجا باید می دانستم که .....

 

وقتی مادر مُرد من نبودم تا بیرقی بالای مزارش بگذارم ، دمامی بزنم ، شمعی بیفروزم و حسرتی بر دلم ماند که هر شب عاشورا ویله می کشد و نو به نو می شود.

 

- : آهای..... امشب هم عاشوراست. هزاران حسین و عابد و صادق در مقتل ، منتظر سرزدن سپیده اند و حرمله تیغی هزار ساله را بر سنگ می ساید تا برٌا شود..... پس کجاست آن (بخشو) که باز مقتل بخواند و با حُرم صدایش برگ های نخل وسط حسینیه را بلرزاند ؟

- مادر ، پاشه ای دارچین بر من بپاش که بی نگاهت سخت بارانیم امشب .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 10:49 |
 

(  فردا ) ؟!!

گویا تحرکاتی در جریان است تا بقولی اسرائیل را دچار سکته قلبی نمایند !!!.

ظرف این چند روزی که از واویلای مردم غزه میگذرد ، غضنفرهای حماس سعی کردند براساس یک تاکتیک حساب شده ضمن پراندن یکصد خمپاره کوچک که فقط برای خالی نبودن عریضه شلیک شد اسرائیل را به خواب ورویائی بکشانند که تصور نماید میدان بازی به همان نوار باریک ختم می شود ، بطوریکه نیروی هوائی اسرائیل خیلی پیشتراز آنچه تصور می رفت فعالیت خود را کوتاه وتاپایین ترین سطح تنزل داد ... امابدانید که در چند روز آتی همین اسرائیل دچار ادباری خواهد شد که هرگز درذهن فرماندهان یراق بسته صهیونیست نمی گنجد .

فقط کافی است طرفِ روسی چشمی به غمزه برهم نهد ومشهودات را نادیده انگارد .

بهر حال ، زیر گوش این گربه لمیده برتشکچه آسیا پچ پچی درگرفته واباطیلی در میان برف وبوران شمال غرب کشور خمیازه می کشند که اگر درهمان مدار تعیین شده بکار آیند ، آنوقت حضرات اسرائیلی مانند جنگ 33 روزه دچار ایست قلبی خواهند شد .

 

2

اینکه در چند روز گدشته عده ای جوان ، سینه به تنور غائله غزه چسبانده وبدین بهانه دفتر کار خانم شیرین عبادی را شکوفه باران ( !!) نمودند ویا آنکه آقای متکی در مراسم نماز جمعه پوستین انقلابیگری به تن کرده وکشورهای عربی را ندای اسلامیت درداده ویا عده ای دیگر به سفارتخانه ها هجمه برده ویا حتی درفرودگاه به دنبال آژانسی می گردند که بلیط غزه می فروشد ، این شورها ، دخلی به اصل موضوع ندارد . صحبت برسر ِگرم نگاهداشتن تنوری است که هیمه اش در شمال غرب ایران منتظرکبریت مانده است واینکه در آینده بتوان از این تنور نانی در آورد به قاعده مصرف 8 سال دیگر.....

 

3

ماه محرم، نزد شیعیان به ماه خون معروف است ونزد بعضی از ایرانیان که  ازبقیه شیعه تر هستند(!!) ماه محواسرائیل نیز هست .... آیا صدای آژیر قرمز را نمی شنوید ؟ !! .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 17:20 |

 

( هاشمی وتلاش مقدس)!!!

آقای هاشمی رفسنجانی در دیدار با اصحاب مطبوعه ( کارگزاران ) که ارگان رسمی حزبی به همین نام ونشان است اظهاراتی نموده که باید آن را مسخره ودر عین حال توهین به شعور جماعت ایرانی تلقی اش کرد .

موضوع از این قرار است که گویا قلم بدستان حزب کارگزاران در یک بالماسکه محله ای به حضور پدر معنوی خود رسیدند تا از فضای حاکم برمطبوعات منتقد دولت احمدی نژاد گله وشکایت نمایند وهاشمی نیز از سرتفخر ودرپاسخ آنها فرموده : ( تلاش در جهت اطلاع رسانی ورشد آگاهی مردم تلاشی مقدس ودرراستای منافع ومصالح نظام است ورسانه های مستقل آیینه تمام نمای افکار عمومی هستند ) .

باری ، اگر شخصی این اظهارات را می نمود که در زمینه آزادی بیان تردامن نبود شاید ان قلت چندانی برآن نمی رفت ومی شد برسبیل مسامحه ازآن گذشت اما اینکه آقای هاشمی با آن کارنامه سیاه که در دوران صدارتش رقم زده شد اینگونه ایزبه گربه گم می کند حقا" جای شگفتی دارد .... اجازه دهید بطور مختصر به گذشته باز گردیم .

 

....اگر آیت اله خامنه ای در دوران ریاست جمهوریش نتوانست بر اعتقاد بنیان گذار رژیم جمهوری اسلامی چنان تاثیر بگذارد تا نخست وزیری سید حسین موسوی را کم رنگ نماید. اما هاشمی رفسنجانی به نوع دیگری آنرا انجام داد... او شرط قبولی پست ریاست جمهوری را در اصلاح قانون اساسی و حذف عنوان نخست وزیر دانست که خیلی زود و در یک بده و بستان سیاسی و با یک دستکاری به اصطلاح قانونی به خواسته اش نایل آمد.

طرفه آنکه هاشمی رفسنجانی تا قبل از این دوران و در هنگامی که آیت الله خمینی زنده بود، چنان (موزون و به راه) گام زده بود که صغیر و کبیر او را کبک دری مرغزار سیاست و سکان دار سفینه النجات حکومت در طوفانهای سهمگین دوران جنگ پنداشته و با چنین باور و پشتوانه ای او را وارد عرصه (اجرایی) کردند.

اما هاشمی رفسنجانی که همیشه دوست داشت بعنوان (مرد اول) مطرح شود، با درک شرایط اقتصاد دولتی و سفره های خالی مردم درآن دوران ، سعی کرد که توجهش را از سیاست به اقتصاد که محل بلند پروازی تکنوکرات های یقه سفید بود بکشاند و در آن  صحنه، از خود و کشور چهره دیگری را به دنیا نمایش دهد... اما، او هر چه در سیاست و پشت هم اندازی های آن وارد بود و مسلط، ، در بازی اقتصاد بی اطلاع بود. و همین امر هم کافی بود تا در اواسط کار کلاف از دستش  بیرون شود ، و سیاست درهای باز اقتصادی او به قفل شدن فضای اقتصادی تبدیل شود ... حجم عظیم بدهی های خارجی حاصل از اخذ وام های کلان، هزاران طرح بی مطالعه و نیمه کاره، بانکهای خالی، تورم و گرانی، پروژه های بی مصرف و ... که همه نیز در پرتو اولین تجربه (تکنوکرات) ها در ورود به صحنه اجرایی کشور به وجود آمده بود را مردم در زیر نام هاشمی ردیف کردند و بحساب ایشان نوشتند ... خفقان و سلب آزادی های فردی و اجتماعی و فعالیت و دخالت دستگاههای امنیتی در مبانی زندگی مردم، انجام قتل های زنجیره ای که همه در همین دوران صورت گرفت باعث شد تا بت بزرگ هاشمی در ذهن جامعه ترک های اساسی بردارد ... بطوریکه در پایان دومین دوره ریاست جمهوری اش، وقتی که هاشمی می خواست با همان تفخر و باد گلو وارد صحنه انتخابات ششمین دوره مجلس شورای اسلامی شده و از آنجا به سوی صندلی ریاست مجلس خیز بردارد، اقبال عمومی چنین نخواست و او مجبور شد برای آخرین صندلی باقی مانده در مجلس و در آخرین روز، دست اش را به سوی دوستان سابق دراز نماید و بالاخره اگر چه این خواسته اش اجابت شد، اما هاشمی ترجیح داد که هنوز نیامده استعفاء دهد تا کار از آن خرابترنشود.

پس هاشمی یعنی همان کبک دری مرغزار سیاست و آهوی تیز تک دشت حکومت بعد از این دومین شکست به کنج عزلت خزید و عبا بر سر کشید و بعنوان شیخ المشایخ، مسئول اصلاح بین الاحباب در (شورای مصلحت نظام) گردید. جایی که در آن می شد مصلحت خویش خرید و آبرو داری کرد.

در جریان نهمین دوره ریاست جمهوری، هاشمی رفسنجانی که به دنبال فرصتی برای طرح مجدد خود و جلوس بربالاترین سکوی اجرائی می گشت، وارد این بازی هم شد، اما نه کمک اصلاح طلبان که در تشتت کامل بودند و نه امدادهای غیبی گذشته ( !!!) و نه ذهن تاریخی مردم و نه حتی اسکناس های درشت (عوامل سابق) و کارگزاران جدید، هیچکدام نتوانست او را در رأس هرم اجرایی بنشاند ... این بود که در پایان کار (گله و شکایت خود را) بجای مجاری رسمی، به (خدا) برد و به شورای مصلحتی بازگشت که دیگر طرف شور و مصلحت اندیشی هیچ کس نبود ... هاشمی بالاخره باور کرد که ماه و خورشید و فلک درکارند تا غروب هاشمی را نزدیک نمایند.

اما از دوران هشت ساله حکومت آقای هاشمی چه بر ذهن جامعه باقی ماند ؟ جز آنکه فضای سیاسی کشور مثل امروز مغفول ماند .... جزآنکه دگراندیشان را به یک اشاره دستگیر وزندانی می کردند وصاحبان فکر واصحاب قلم ( تفضلی ، امیرعلائی ، برازنده ، زال زاده ، سعیدی سیرجانی ) ودهها روشنفکر دیگر را تنها به جرم ( تلاش مقدس )    ربودند وبه تیغ دستگاه امنیتی سر بریدند .... اتوبوس حامل نویسندگان وشعرای کشور که به قول امروزین آقای هاشمی تلاش مقدس می کردند را به نیت قتل آنها تا گردنه حیران بردند وامثال آقای سحابی را تنها به جرم اینکه   رویش زیاد شده بود ) به سلولی در اوین کشاندند تا به قول آقای رفسنجانی ادب نمایند ..... در خارج از کشور از سوء قصد وقتال کسانی که یا اهل قلم بودند ویا اهل نظر اباء نمی کردند به طوری که افتضاحش در جریان رستوران میکونوس ودهها مورد دیگر درآمد وکوس رسوایی اش بر سربازار افتاد .

با چنین کارنامه ای که هاشمی در زمینه آزادی بیان وضرورت آزادی قلم وگردش آزاد اطلاعات زیر بغل دارد ودر حالی که در دوران حکومت خود کمترین حرکتی را از هیچ قلم وزبانی بر نمی تافت ، حالا بسیار جالب است که در فراغتی که تیغ حکومت از کمر گشوده به دفاع از مطبوعات منتقد برآمده وبه اصطلاح نعل وارونه می زند .

 

اما شما باور نکنید ..... ذائقه اقتدارگرانه آقای هاشمی هیچ توفیری نکرده است واسب پیر هاشمی هنوز سردرهمان آخور دارد . منتها فعلا" فرصت ترکتازی پیش نیامده که اگر آمد خواهیم دیدکه این یکی با آن دیگری که امروز برسرکاراست فرقی نداشته وندارد .

 

وراستی اینکه زمانه چه سفله پرور شده که هنوز عده ای از این دکانهای ورشکسته وبی رونق متاع خوشاب طلب می نمایند وبه اهل ظلم شکایت تظلم می برند . گوئی خولی بوده که حالا حُر شده .....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 16:29 |
 

(ای دریغ ...)!!

به ایام کودکی ، هر وقت از کوچه می گذشت . با آن قد خمیده و کوتاه ، دوره اش می کردیم و هر کدام سعی می نمودیم بیخودی به او سلام کنیم بطوریکه وقتی حساب می کردیم تا او از کوچه گذشته بود بیست سی باری جواب سلام ما را داده بود . بعد همگی جمع می شدیم و قاه قاه می خندیدیم و از این مزاح کودکانه خوش به حالمان می شد .

کمی بزرگتر که شدیم ، در هر مجلس روضه ایی که پا می گذاشت ، باز محفلی می آراستیم و در میان سخنرانی او و آن هنگام که حسابی شور حسینی در او رخ می نمود ، سعی می کردیم با هوار های بیخودی و جنجالهای مصنوعی مجلس اش را به هم بزنیم . اما او همچنان با لبخندی رندانه به ما می فهماند که اصلاً از اطوار بچه گانه ما ناراحت نشده است .

وقتی که خط سبز جوانی پشت لبهایمان رویید و با خواندن یکی دو کتاب ، ادای علامه دهر  را در می آوردیم ، یکی دو باری سر راهش را گرفتیم و با تعصب بچه گانه خواستیم به او ثابت کنیم که خدایی وجود ندارد و اسلام کلک ملایان است . اما باز او با همان لبخند همیشگی و به لحنی ساده  به جواب بر می آمد و می پرسید : این دیوار را چه کسی ساخته ؟ و بعد هم اینکه حالا آن معمار را که به وجود آورده و الخ... تا اینکه به  سادگی حالیمان نماید که مسئله آن طورها هم که ما حساب کرده ایم نیست ...

 

آبادان ، شهر سرخ ها بود . شهر توده ایی های نفتی . اما او نه هرگز به کمونیستی توهین کرد و نه رنجشی را در دل مردم شهر انداخت .

در اطراف حوادث انقلاب ، تنها ملایی بود که چپ و راست دوستش داشتند . هر چند که دیگر به خزان عمر رسیده بود و بعد از سکته ایی  که در حبس  فرماندار نظامی آبادان ( در ایام انقلاب ) بر او حادث شده بود نیمی از صورتش فلج مانده بود .

پیش و پس از انقلاب و علیرغم آن همه القاب بی مسما که به دم دست اندرکاران حکومت بسته شد ، شاید او تنها کسی از آن  قوم بود که برای مردم خونگرم آبادان همان ( عمو غلامحسین ) و یا حد اکثر ( حاجی جمی ) ماند .

در طول جنگ که کمیته های انقلاب به نام تصفیه و به بهانه ارث پدری به جان مردم شهر افتاده بودند و هر کس را به صرف اینکه این حکومت نمی خواست را به بند  و سلول می کشاندند ، چند باری عمامه بر زمین زد و با همان جثه نحیف راه تا کمیته انقلاب برید بلکه جوانی را برهاند و یا از ریختن خون بی گناهی که مدعی بودند اصل ِ کمونیست است جلو گیرد .

در تمام طول جنگ که صدام سم بر زمین می زد و با آتش زدن خانه به خانه مردم ، می خواست که اهل آن آبادی دست از مقاومت بر دارند ، تنها عمو جمی بود که چراغ برمی گرفت تا شهر را به مقاومت فرا خواند .

 

زبان جمی ، مثل سایه نخل های آبادان ، مثل هوهوی پالایشگاه آن شهر ، همواره پر از مهربانی بود .

 پس از پایان جنگ و آنگاه که مردم به شهر باز می گشتند ابتدا او بود که آنان را به مضیف خود می خواند و با همان لهجه سوخته آبادانیش خوش آمدی می گفت تا زنگار ها را  بشوید  .

گویا ، جنگ که تمام شد . آقای جمی هم که همواره از نزدیک شدن به سفره پر چرب حکومت دوری می کرد ، دل و دست از آبادان شست و گوشه عزلت بر گرفت . او تاب تحمل حرف زور نداشت و زبان سالوسی نمی دانست.  مثل همه مردم آبادان .

 

چند لحظه پیش در خبر خواندم که عمو جمی ، یادگاری از دوران کودکی ، جوانی ، و این ایام کهولت ، عمر به دنیا باقی گذاشته و راهی شده است . دلم گرفت ... یاد آبادان در ذهن تنوره کشید و سطور به قلم نشست ، سطوری که حتی نمی خواهم باز خوانی اش نمایم و آن را در اطوار خط و ربط سیاسی قواره نمایم ، نکند از صداقتش کاسته شود ...... یادش بخیر که دل در گروی مردم داشت.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 18:39 |
 

تصویر روز هفتم

خبر:

علیرغم اینکه هواپیمایی جمهوری اسلامی طیق برنامه زمانبندی در ساعت 6 صبح روز سه شنبه پروازی از تهران به بندرعباس نداشت اما یک پرواز به یکباره دایر شد. به گزارش مهر مسئولان هما برای برقراری این پرواز که گفته می شود وزیر راه و ترابری تنها مسافر آن بود تحت فشار قرار گرفته و ناچار به دایر کردن آن پرواز شدند.

                       

 

مسافران مانده در زیر باران(ّهمان روز): – دربست....

راننده: - نمی خوره.!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 20:33 |


Powered By
BLOGFA.COM