(هر لحظه که می گذرد)!!
این روز ها هرکجا می روم همپایم می آید و مرا می کاود. می خراشد. زهر نگاهش مثل همۀ این سالها اوقاتم را تلخ می کند و اضطرابی را در ذهنم خالی می نماید. مثل اینکه دوباره....
با خود گفتم: می روم دورتر ، شاید بی خیال شود. رفتم. آمد. سایه به سایه.... در طول راه که شب بود و خرناس خفۀ اتوبوس ، او را ندیدم. توی اتوبوس نبود. (از کجا می دانی؟ تو که همه را نمی شناسی). ولی از ترمینال که زدم بیرون باز پیدایش شد. چه می خواهد؟
به هیچ کس خبر ندادم که برگشته ام. خانۀ هیچ رفیقی بیتوته نکردم. رفتم هتل. گفتم اینطور سرراست تر است !!. شب اول پیدایش نبود. فکر کردم گم ام کرده است. ولی صبح که آمدم بیرون ، باز توی همان سمند مشکی نشسته بود و کشیک می کشید.... الان هم که در کافی نتی روبروی دانشگاه این حروف را می نویسم آنطرف خیابان ایستاده است. کنار همان سمند مشکی و چشم از کافی نت برنمی دارد.
در این دو هفته گاهی احساس کردم که دچار توهم شده ام. بازی ام گرفته است، اما یک حس باور پذیر در درونم فریاد می کشد که نه ، اینطور نیست.... می گوید: مگر کوری؟ از این واضح تر.... می گوید: مگر دیروز وقتی توی بیمارستان از کنارت می گذشت قلبت تیر نکشید؟ مگر زانوهایت شل نشد؟ مگر برآمدگی کنار لباسش را ندیدی؟ کور بودی؟
با خودم می گویم: ولی من که خالی ام، کاری نکرده ام، مثل همۀ این سال های بی بته گی و سال های دهن دره های بیعار، راست رفته و راست آمده ام. نه قراری، نه مداری، نه حرف پنهانی ، نه تشکیلاتی.... حداکثر مثل بزغاله های حلبی آباد یا کاغذ خورده ام و حروف شفاف جویده ام و یا نقی زده ام به نوق این حکومت پیزوری. آن هم با اسم و آدرس.... از خودم می پرسم : آیا این دیگر تعقیب و مراقبت می خواهد؟ جواب می دهم: خب نه. باز می پرسم: پس اینها چه می خواهند؟... جوابی نمی یابم.
این روزها از تلفن دوری کرده ام. موبایلم هم خاموش است. از هیچ کس هم خبری نگرفته ام. آس و پاس یا رفته ام بیمارستان قلب و زیر این دستگاه و آن دستگاه دراز کشیده ام و یا حداکثر روزنامه ای برداشته ام و آمده ام توی این همه پارک ولنگار و نفس داغ بعد از ظهر تهران را روی سبزینۀ برگ های چنار برق انداخته ام. فقط همین.... شب ها هم توی هتل مانده ام بلکه تقه ای به در بخورد و بریزند داخل و الاخر..... اما نیامده اند.
من با این سن و سال- تور و صیاد- را دیگر بخوبی می شناسم. اصلاً بو می کشم. حتی روش آمدن و رفتنشان را هم می دانم. هر لحظه منتظرم که یکی شان بیاد جلو، اسمم را بپرسد ( مگر نمی دانند؟) بعد همان وسط خیابان دستبندی بزند و زیر بغلم را بگیرد و ببرد تا آن سمند مشکی، تا آن زانتیای آبی. آن پژوی نقره ای، و با لبخندی هدایتم کند به صندلی عقب و بعد هم خودش بیاید کنارم بنشیند و به راننده و یا آن ماموری که در صندلی جلو فرو رفته بگوید: راه بیفت.....
دو سه اتوبان را که بگذراند می رسد به اوین و بعد از داخل شدن، باید سینه کش گاز بدهد تا جلوی 209 ، پیاده ام کند. چشم بند بزند والاخر.....
این صحنه را بارها در ذهن مرور کرده ام. حتی قدم هایم را تا رسیدن به انتهای آن راهروی باریک ، چرخش به سمت چپ ، ایستادن کنار اتاق تحویل لباس، صدای آقای (آزاد) که مسئول آنجاست، بالا و پایین رفتن از آن پلۀ فلزی مارپیچ ، رفتن تا طبقۀ بالا، عبور از کنار درمانگاه داخل بند، صدای باز و بسته شدن درب سلول و کلمات ماموری که می گوید: حالا چشم بندتت را بردار-را دقیقاً مرور کرده ام. همۀ این مسیر نادیدنی 38 یا 39 قدم است.
چه می گویم؟.... بگذار یکبار دیگر خودم را وارسی کنم. کجای کارم می لنگد؟ چیزی نیست؟ پس چرا نگرانم؟ از چه هراسیده ام؟ از سئوال های مسخره ای که می پرسند؟ از ندیدن افتاب و ماهها در انفرادی ماندن؟ این که دیگر ترس ندارد، دارد؟ آیا برای اولین بار است ؟ نکند از لگد و بی خوابی و فحش و کشیده ترسیده ام؟ نه....نه..... هیچ اتفاقی نمی افتد.
اصلاً مگر من که هستم؟ آهویی خوش خط و خال؟ اسلحه همراهم بوده؟ با آن بابای از خارج آمده و پرسنده خط و ربطی داشته ام؟ جاسوسی ؟ نه.نه. نه
خب پس از چه نگرانم؟ برای چه دل دل می زنم؟ چرا فکر می کنم همه چیز دارد تکرار می شود؟ آیا زمانه از یادم رفته است؟ گذشته ها؟..... سال 67 ؟ سال 73؟ سال 83؟ اووووه، به چه ها که فکر نمی کنم....
از پنجرۀ کافی نت بیرون را می پایم. هنوز انجا هستند با همان چشمان کاونده. بروم بیرون و یا باز هم همین جا معطل شان کنم؟ نمی دانم.
عصر تهران، بوی پاییز می دهد انگار.... تیغۀ پشت کمرم تیر می کشد!...
(چهارشنبه 30/5/87 – تهران)




