(به جای تبریک عید) !!

پس از برخاستن از بستر بیماری ، آستین بالا زده بودم که در تعاقب مطالب گذشته و حسب قولی که داده بودم پرده ای دیگر از سیاه کاری اهل خباثت را برایتان انشاء و انشاد نمایم. لاکن موضوع مهم تری توجهم را جلب کرد که جای ابرازش در همین ( امروز) است. لذا با تعذر از وقفه ای که به ناچار حاصل می شود ، ادامه مطالب گذشته را به سال آتی موکول نموده و توجه شما را به این موضوع جلب می نمایم.
(( غربتی شده ایم عزیزا ..... سرمان به جایی است و دلمان به جایی دیگر..... کثرتی از ما چنان غرق در تسلسل و باز تولید مباحث کلامی شده ایم که انگاری یادمان رفته چند قدم آنطرف تر، جامعه در تب و تاب و نگران ، به زانو نشسته است.
متاسفانه این حالت خلسه و به کنجی خزیدن و خروار خروار حرف مفت زدن موجب به خیال و رویا غلتیدن آن دسته از کسانی شده است که قدر فرصت حاضر را نمی دانند و سعی دارند باز هم شرایطی را فراهم آورند که دیدیم چگونه در آن سال های دور و در غفلت جریان چپ (پایان حکومت پهلوی ) از دست رفت و حاصل اش همین زمستان سیاسی حاضر شد.
باری ، می گویم اگر مرد این راه هستیم و رهرو این گذار پر حادثه ، باید که دست از این شعبده بازی های سوپر مدرنیستی بر داریم و به عرصۀ پراتیک و عمل باز گردیم و به جای بحث های مطول و کپی شده از حرف های دیگران که نه جای طرح آن امروز است و نه نیاز این جامعۀ ملتهب ، و به جای برپایی (آکادمی های رویا بافی) ، نگاهمان را متوجۀ گرگ هایی نماییم که به پوست میش در آمده و بر پیشخوان دکان استحمار این حکومت پروار شده اند..... باید مترصد هجمۀ نانجیب دراز دستان سیاسی باشیم که در لباس دوست ، از هر دشمنی دشمن تر شده اند.
متاسفانه امروز می بینیم کسانی به نام (مبارز) پیدا شده و بی توجه به زجری که بر شانه های زخمی رنجبران ایران سنگینی می کند و نیز بی خیال از ادراک سوته دلی زندانیان سیاسی ، چنان برای هم تبریک عید می فرستند و آمدن بهار را شاد باش می گویند که گویی در بهشت برین زندگی می نمایند. کسانی که هیکلشان پر از کرم های خوشی لومپنیستی و شادی های لیبرالی است و در زیر نقاب تقلب ( حفظ سنت) ، از یادشان رفته که وقتی از شکوفۀ دل این مردم خون فوران می کند ابراز خوشحالی از فرا رسیدن عید و تبریک آن کاری عبث و بی معنا است.
این از ما.... آنطرفی ها هم که اصلاً فقر و زجر مردم به تخم شان نیست...... همین دیشب مردکی نشسته بود روبروی دوربین تلویزیون و در زیر ماسکی از پودر و سرخاب ، چنان از آمدن عید و باز شدن گل و غنچه داد سخن می داد که انگاری تخم و ترکه اش را زیر درخت هلو انداخته اند..... می خواست به نام زندانیان سیاسی بساطی علم کند و با برپایی کنسرت فلان رقاصه و فاحشه در لاس وگاس امریکا یک دلارش را به دو دلار برساند.
باری ، آیا سهم ما از بهار همین است؟ همین آدم های ولنگار و دم دستی ؟ همین کسانی که زمان فکر کردنشان به رنگ کراواتی که می خواهند برای ست شدن لباس عیدشان بخرند طولانی تر از لحظۀ اندیشیدن به وضع و حال خانواده آن رفیق زندانی است..... و تف بر آستین چنین کسانی که خود را همپای خلق می دانند و به شلغمی نمی ارزند.
اما نه...... ما بهار دیگری داریم. بهاری که در پشت دیوار های بلند قلعۀ اوین زندانی است. بهاری که هرگز بوی این گل و بوستان خاک آلوده ما را نمی دهد ولی در عین حال پر از جوشش و پویش است. طرفه آنکه این بهار پر رونق هرگز بوی عفونتی که ما امروز در جامعه احساس می کنیم را تحمل نمی کند و این عید کذا را عید نمی داند.
خوب است که ما هم آبی به چهرۀ چروکیدۀ خود بزنیم تا شاید طراوت جاودان آن بهاران را از پشت میله های سیاه زندان احساس کنیم و به یاد بیاوریم که مدیون چه سرو قامتانی بوده و هستیم.
برای آنکه یاد این عزیزان را در خود و شما تکرار کرده باشم ، اجازه دهید گذری به سال 83 نمایم و با ذکر خاطره ای از چنین ایامی در زندان ، یادشان را گرامی بدارم.
- سال 1383 ، زندان اوین
..... کم کم سال داشت به پایان می رسید و بفهمی نفهمی بوی بهار، خود را از پس آنهمه سیم خاردار و دیوار های بلند عبور می داد و به گوشۀ سلول ها سرک می کشید.
رفقا ، پتو های کف سلول را جمع کرده و به حیاطی آوردند که حالا آفتابی تر شده بود..... شستن پتو ها فراغتی حاصل می آورد که زندانیان برای یک بار دیگر همدیگر را از نزدیک ملاقات کنند و بدانند که برسرشان چه رفته است..... حیاط زندان در آن روز پر از سوال شده بود و پاسخ های کوتاه و فاصله دار..... دستگاه زندانبان سعی می کرد که این گفتگو ها را کنترل کند و برای همین هم چند مامور در حیاط رها کرده بود تا مرتب بین رفقا بگردند و با فرمان (هیس ) از گفتگوی آنان جلوگیری نمایند.
فردا ، حوالی عصر بود که گفتند سال تحویل شده است.... اما هیچکس بر سر سفرۀ هفت سینی که نه گل داشت و نه سنبل ، نه سکه داشت و نه تنگ ماهی قرمز ننشست ..... و دریغ از لحظه ای بعد. که هرکس به بهانه ای در تخت خود فرو رفت و به یاد کسان خویش آرام آرام گریست.
شب نو شدن سال ، شب یاد آوری خاطره هاست. شبی است که هر زندانی به یاد گرمای خانه و کاشانه می افتد.به یاد رفقایی که حالا نبودند. شاید هم به یاد خاوران که در آن ساعت حتماً تنها نمانده بود.
صدای خاتمی (رئیس جمهور ) که از بلندگوی زندان پخش می شد پر از کلام های بهاری بود. بهاری که اثری از آن در زندان دیده نمی شد و عرض تبریکی که در آن آرزوی آزادی و خوشبختی برای ملت شده بود.... پیمان پیران از پشت پرده ای که بر تخت خود کشیده بود غرولندی کرد و ناسزایی گفت که حرف دل بقیۀ رفقا بود.
باری ، از آن شب می گفتم ، و از تنهایمان در آن شبی که گویی سحر نداشت. شبی سخت آلوده به غصه و هجران....
دكتر زرافشان را روز بعد براي مرخصي 4 روزه خواستند، كه ابتدا خواست نرود، ميگفت همه گرمی چنین ایامی به آن است كه شب عيد را آدم كنار زن و زندگيش باشد والا رفتن به این مرخصي ، مثل خوردن يك سوپ سردشده حتماً بيمزه است كه اكبر گنجي رأيش را زد و بالاخره با او راه افتاد و رفت. چون كاغذ و مدادم داشت ته ميكشيد، از او خواستم كه مقداري كاغذ و قلم بياورد كه فکر می کردم هرگز به يادش نخواهد ماند. که ماند و آورد.
..... روزهاي تعطيل شروع شده بود، بند را از بيرون قفل كرده بودند و تمام 15 روز، كسي به سراغمان نيامد. ما بوديم و تنهایی هایمان ، و تكرار تصويرهايي كه ديگر حتي با رمق بهار هم بيرنگ مينمود و رنگين نميشد...
تنها دلخوشي من در اين ايام، تماشاي رويش تک درختي بود كه در حیاط زندان داشت شكوفه میزد ، يك درخت توت قديمي كه هر روز برگچهاي جديد بر آن ميروئيد و من عادت کرده بودم که آن برگچه ها را از همان دور بشمارم... تعدادی از زندانیان نظامی نیز به مرخصی رفته بودند و حالا از مجموع آن همه بندی، تعدادمان به 10نفر هم نميرسيد..... و تحمل اين 15 روز تعطيلي يعني عذاب، آيا ميدانيد چه ميگويم؟ درست در لحظهاي كه غمهاي آدم بالا ميزند، درست در زماني كه نياز داري تا كسي كنارت باشد و به درد دلهايت گوش بدهد، دوستان به مرخصي رفته بودند و بقيه هم از زور بيحوصلگي اين روزهاي خالي، رمقي براي برقراري ارتباط با يكديگر نداشتند.
اتفاقي كه در روز بعد از تعطيلات افتاد اين بود كه سرصبح، حضرات ريختند در بند تا به بهانه بازرسي، حريص شان را خالي كنند. كه همان جلوي در ورودي ، دكتر زرافشان پوزهشان را زد و به مسئول آنها كه در هيبت و هيات (گارد حفاظت) سينه جلوه داده بود گفت: آنچه به دنبالش هستید در مغز ماست كه شما را به آن دسترسي نيست!!
و همين حرف، بهانه مشددي شد تا سربازان و درجه داران، چون قوم مغول كه به آبادي ای رسيده باشند، سلول هاي بند را به هم ريختند و از بازديد جیب دوستان هم نگذشتند!!! سلول به سلول، تخت به تخت، پتو به پتو، دفتر به دفتر، ياد داشت به ياد داشت و دست آخر هم كشيدن دست به زير خايه زنداني به بهانه بازرسي بدني و خلاص...
فكري شدم كه اين رژيم چقدر ترسوست و چقدر نامطمئن حتي به قفسي كه خود ساخته و خود بافته و اينكه چرا اين حضرات اينقدر سوراخ دعا را گم كردهاند. آخر گشتن و واگشتن يك مشت آدم سياسي و به هم ريختن اسباب اوليه زندگي آنها يعني چه، آن هم به بهانه اينكه مثلاً تكهاي ترياك را لاي پالان كسي بگذارند و هوار راه بيندازند كه مثلاً سياسيهاي اوين ترياكياند... و غافل شوند از كيلوكيلو ترياكي كه مثل پشكل در زندان اوين و بغل دست همين بنديان، بوسيله ماموران حراست گارد ويژه به داخل آورده ميشد.
خلاصه كه اين اوضاع دو ساعت از وقت ما را گرفت و در آخر، حضرات با سرافكندگي بند را ترك كردند...
آدم وقتي حجابي برايش قايل نشوند، حتماً اشتهايي به غذا نخواهد داشت، كما اينكه ظهر آن روز هیچکدام از زندانیان غذايش را به درستي نخورد. بغض كرده و مغموم بوديم و نه براي اينكه مثلاً زندان مقررات خودش را داشت و مسئولین اش بايد كه بعضي وقتها، ميخ كج شدهشان را هر طوري هست به اين گل بزنند، بلكه بيشتر براي اينكه اينگونه رفتارهاي رخ به رخ و توهينآميز و حرصانگيز، در مخيله اين جماعت كودن زندانبان، چه سويههايي دارد و در كجاي آن آئيننامه ابتر و مفلوك زندانها به آن اشاره شده و اينكه اصلاً حرمت انسانها براي اين حضرات داراي چه معياري است؟
آخر در بندي كه اصلاً فرد معتادي نبود ( البته در آن سال هنوز امثال داراب زند را به اوین نیاورده بودند) و اگر هم كسي بود، دوستان خود تابلوش ميكردند. و تنها سرگرمي آنها خواندن يك كتاب و يا نوشتن چند برگ خاطره و ترجمه بود. اينگونه برخورد كردن چه معنايي جز عدم درك اين موجودات داشت، و اينكه آيا نميدانند گناه اين عده، فقط (فكر) و عقيدهشان است نه استعمال مواد مخدر... آنطور كه زرافشان گفته بود...
تا شب ، همه سرگرم چيدن دوباره وسايلشان بودند، و به هر كسي ميرسيدي غری ميزد و فحشي ميداد به اجداد اين حضرات.
دكتر زرافشان كه از خيلي پيشترها، پيازش كونه كرده بود و قصد نوعي پرخاس را ميشد از وجناتش تشخيص داد. بلافاصله عكسالعمل نشان داد و با رجوع به همان آئيننامه زندانها، چند مورد خواستهاش را كتباً و در شكل يك اعتراض مطرح كرد به اين بهانه كه اگر شما بابت نظاميهاي بند و اينكه ممكن است آلودگي داشته باشند نگرانيد. چرا تفکیک جرایم نميكنيد و زندانيان نظامی و سياسي را جدا نميكنيد. و نيز تهديد كرد كه ظرف يك هفته اگر پاسخي ندهند شخصاً دست به اعتصاب غذا خواهد زد.و این آغاز ماجرایی شد که تا ماهها ذهن بند را بخود مشغول کرد و زنجیری شد بر دست و پای زندانبان و عوامل دادستانی. عجالتاً در پايان اولتيماتم، دكتر و پيمان پیران اعتصاب كردند و بقيه زندانيان را تنها گذاشتند. دکتر با شناختی که از بعضی از زندانیان باسمه ای در آن محیط داشت اصرار ورزید که کسی به این میدان نیاید. او گفت این میدان ، میدان من است که سخت ایستاده ام .
اعتصاب دكتر زرافشان ده روز ادامه داشت و بعد كه از طرف زندانبان با او مذاكراتي شد، پيمان را به بند 350 كارگري كه زندان نيمه باز بود منتقل كردند و به دكتر گفتند اصلاً ميخواهيم همه را با هم جابهجا كنيم. آيا خواسته دكتر نيز همين بود؟ و آيا مسئله تفكيك جرايم انجام مي شد، هيچ كس هيچ چيز نميدانست.
دكتر زرافشان در آن حالت و در ادامه تهدیدی که به مسئولین زندان کرده بود وسايل سلولش را جمع كرد و در اعتصاب ماند.
تا اينكه به هفتهاي نگذشته، روزي همه را به خط كردند كه وسايلتان را برداريد و با وسيله نقليه (وانتي) كه فراهم كرده بودند مثل هندوانهاي نرسيده و كال و كپك زده، بارمان كردند و رفتيم به بند 350 كه عذابي بود اليم تر.
باری، عید بد آن سال بر ما چنین گذشت و مطمئن هستم عید امسال بر زندانیان حاضر سختی بیشتری دارد.... کاش کسی لحظات سیاه عید امسال در اوین را می نوشت و بیرون می داد تا وزن تبریکات صمیمانه ای که این روز ها بر صفحۀ سایت ها و وبلاگ ها خودنمایی می کند بیشتر معنا پیدا کند..... کاش.



