تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)
 

(به جای تبریک عید) !!

پس از برخاستن از بستر بیماری ، آستین بالا زده بودم که در تعاقب مطالب گذشته و حسب قولی که داده بودم پرده ای دیگر از سیاه کاری اهل خباثت را برایتان انشاء و انشاد نمایم. لاکن موضوع مهم تری توجهم را جلب کرد که جای ابرازش در همین ( امروز) است. لذا با تعذر از وقفه ای که به ناچار حاصل می شود ، ادامه مطالب گذشته را به سال آتی موکول نموده و توجه شما را به این موضوع جلب می نمایم.

 

(( غربتی شده ایم عزیزا ..... سرمان به جایی است و دلمان به جایی دیگر..... کثرتی از ما چنان غرق در تسلسل و باز تولید مباحث کلامی شده ایم که انگاری یادمان رفته چند قدم آنطرف تر، جامعه در تب و تاب و نگران ، به زانو نشسته است.

متاسفانه این حالت خلسه و به کنجی خزیدن و خروار خروار حرف مفت زدن موجب به خیال و رویا غلتیدن آن دسته از کسانی شده است که قدر فرصت حاضر را نمی دانند و سعی دارند باز هم شرایطی را فراهم آورند که دیدیم چگونه در آن سال های دور و در غفلت جریان چپ (پایان حکومت پهلوی ) از دست رفت و حاصل اش همین زمستان سیاسی حاضر شد.

باری ، می گویم اگر مرد این راه هستیم و رهرو این گذار پر حادثه ، باید که دست از این شعبده بازی های سوپر مدرنیستی بر داریم و به عرصۀ پراتیک و عمل باز گردیم و به جای بحث های مطول و کپی شده از حرف های دیگران که نه جای طرح آن امروز است و نه نیاز این جامعۀ ملتهب ، و به جای برپایی (آکادمی های رویا بافی) ، نگاهمان را متوجۀ گرگ هایی نماییم که به پوست میش در آمده و بر پیشخوان دکان استحمار این حکومت پروار شده اند..... باید مترصد هجمۀ نانجیب دراز دستان سیاسی باشیم که در لباس دوست ، از هر دشمنی دشمن تر شده اند.

 

متاسفانه امروز می بینیم کسانی به نام (مبارز) پیدا شده و بی توجه به زجری که بر شانه های زخمی رنجبران ایران سنگینی می کند و نیز بی خیال از ادراک سوته دلی زندانیان سیاسی ، چنان برای هم تبریک عید می فرستند و آمدن بهار را شاد باش می گویند که گویی در بهشت برین زندگی می نمایند. کسانی که هیکلشان پر از کرم های خوشی لومپنیستی و شادی های لیبرالی است و در زیر نقاب تقلب ( حفظ سنت) ، از یادشان رفته که وقتی از شکوفۀ دل این مردم خون فوران می کند ابراز خوشحالی از فرا رسیدن عید و تبریک آن کاری عبث و بی معنا است.

این از ما.... آنطرفی ها هم که اصلاً فقر و زجر مردم به تخم شان نیست...... همین دیشب مردکی نشسته بود روبروی دوربین تلویزیون و در زیر ماسکی از پودر و سرخاب ، چنان از آمدن عید و باز شدن گل و غنچه داد سخن  می داد که انگاری تخم و ترکه اش را زیر درخت هلو انداخته اند..... می خواست به نام زندانیان سیاسی بساطی علم کند و با برپایی کنسرت فلان رقاصه و فاحشه در لاس وگاس امریکا یک دلارش را به دو دلار برساند.

باری ، آیا سهم ما از بهار همین است؟ همین آدم های ولنگار و دم دستی ؟ همین کسانی که زمان فکر کردنشان به رنگ کراواتی که می خواهند برای ست شدن لباس عیدشان بخرند طولانی تر از لحظۀ اندیشیدن به وضع و حال خانواده آن رفیق زندانی است..... و تف بر آستین چنین کسانی که خود را همپای خلق می دانند و به شلغمی نمی ارزند.

 

اما نه...... ما بهار دیگری داریم. بهاری که در پشت دیوار های بلند قلعۀ اوین زندانی است. بهاری که هرگز بوی این گل و بوستان خاک آلوده ما را نمی دهد ولی در عین حال پر از جوشش و پویش است. طرفه آنکه این بهار پر رونق هرگز بوی عفونتی که ما امروز در جامعه احساس می کنیم را تحمل نمی کند و این عید کذا را عید نمی داند.

خوب است که ما هم آبی به چهرۀ چروکیدۀ خود بزنیم تا شاید طراوت جاودان آن بهاران را از پشت میله های سیاه زندان احساس کنیم و به یاد بیاوریم که مدیون چه سرو قامتانی بوده و هستیم.

برای آنکه یاد این عزیزان را در خود و شما تکرار کرده باشم ، اجازه دهید گذری به سال 83 نمایم و با ذکر خاطره ای از چنین ایامی در زندان ، یادشان را گرامی بدارم.

 

- سال 1383 ، زندان اوین

..... کم کم سال داشت به پایان می رسید و بفهمی نفهمی بوی بهار، خود را از پس آنهمه سیم خاردار و دیوار های بلند عبور می داد و به گوشۀ سلول ها سرک می کشید.

رفقا ، پتو های کف سلول را جمع کرده و به حیاطی آوردند که حالا آفتابی تر شده بود..... شستن پتو ها فراغتی حاصل می آورد که زندانیان برای یک بار دیگر همدیگر را از نزدیک ملاقات کنند و بدانند که برسرشان چه رفته است..... حیاط زندان در آن روز پر از سوال شده بود و پاسخ های کوتاه و فاصله دار..... دستگاه زندانبان سعی می کرد که این گفتگو ها را کنترل کند و برای همین هم چند مامور در حیاط رها کرده بود تا مرتب بین رفقا بگردند و با فرمان (هیس ) از گفتگوی آنان جلوگیری نمایند.

فردا ، حوالی عصر بود که گفتند سال تحویل شده است.... اما هیچکس بر سر سفرۀ هفت سینی که نه گل داشت و نه سنبل ، نه سکه داشت و نه تنگ ماهی قرمز ننشست ..... و دریغ از لحظه ای بعد. که هرکس به بهانه ای در تخت خود فرو رفت و به یاد کسان خویش آرام آرام گریست.

شب نو شدن سال ، شب یاد آوری خاطره هاست. شبی است که هر زندانی به یاد گرمای خانه و کاشانه می افتد.به یاد رفقایی که حالا نبودند. شاید هم به یاد خاوران که در آن ساعت حتماً تنها نمانده بود.

صدای خاتمی (رئیس جمهور ) که از بلندگوی زندان پخش می شد پر از کلام های بهاری بود. بهاری که اثری از آن در زندان دیده نمی شد و عرض تبریکی که در آن آرزوی آزادی و خوشبختی برای ملت شده بود.... پیمان پیران از پشت پرده ای که بر تخت خود کشیده بود غرولندی کرد و ناسزایی گفت که حرف دل بقیۀ رفقا بود.

باری ، از آن شب می گفتم ، و از تنهایمان در آن شبی که گویی سحر نداشت. شبی سخت آلوده به غصه و هجران....

دكتر زرافشان را روز بعد براي مرخصي 4 روزه خواستند، كه ابتدا خواست نرود، مي‌گفت همه گرمی چنین ایامی به آن است كه شب عيد را آدم كنار زن و زندگيش باشد والا رفتن به این مرخصي ، مثل خوردن يك سوپ سردشده حتماً بيمزه است كه اكبر گنجي رأيش را زد و بالاخره با او راه افتاد و رفت. چون كاغذ و مدادم داشت ته مي‌كشيد، از او خواستم كه مقداري كاغذ و قلم بياورد كه فکر می کردم هرگز به يادش نخواهد ماند. که ماند و آورد.

..... روزهاي تعطيل شروع شده بود، بند را از بيرون قفل كرده بودند و تمام 15 روز، كسي به سراغمان نيامد. ما بوديم و تنهایی هایمان ، و تكرار تصويرهايي كه ديگر حتي با رمق بهار هم بي‌رنگ مي‌نمود و رنگين نمي‌شد...

تنها دلخوشي من در اين ايام، تماشاي رويش تک درختي بود كه در حیاط زندان داشت شكوفه میزد ، يك درخت توت قديمي كه هر روز برگچه‌اي جديد بر آن مي‌روئيد و من عادت کرده بودم که آن برگچه ها را از همان دور بشمارم... تعدادی از زندانیان نظامی نیز به مرخصی رفته بودند و حالا از مجموع آن همه بندی، تعدادمان به 10نفر هم نمي‌رسيد..... و تحمل اين 15 روز تعطيلي يعني عذاب، آيا مي‌دانيد چه مي‌گويم؟ درست در لحظه‌اي كه غمهاي آدم بالا مي‌زند، درست در زماني كه نياز داري تا كسي كنارت باشد و به درد دلهايت گوش بدهد، دوستان به مرخصي رفته‌ بودند و بقيه هم از زور بي‌حوصلگي اين روزهاي خالي، رمقي براي برقراري ارتباط با يكديگر نداشتند.

اتفاقي كه در روز بعد از تعطيلات افتاد اين بود كه سرصبح، حضرات ريختند در بند تا به بهانه بازرسي، حريص شان را خالي كنند. كه همان جلوي در ورودي ، دكتر زرافشان پوزه‌شان را زد و به مسئول آنها كه در هيبت و هيات (گارد حفاظت) سينه جلوه داده بود گفت: آنچه به دنبالش هستید در مغز ماست كه شما را به آن دسترسي نيست!!

و همين حرف، بهانه مشددي شد تا سربازان و درجه داران، چون قوم مغول كه به آبادي‌ ای رسيده باشند، سلول هاي بند را به هم ريختند و از بازديد جیب دوستان هم نگذشتند!!! سلول به سلول، تخت به تخت، پتو به پتو، دفتر به دفتر، ياد داشت به ياد داشت و دست آخر هم كشيدن دست به زير خايه زنداني به بهانه بازرسي بدني و خلاص...

فكري شدم كه اين رژيم چقدر ترسوست و چقدر نامطمئن حتي به قفسي كه خود ساخته و خود بافته و اينكه چرا اين حضرات اينقدر سوراخ دعا را گم كرده‌اند. آخر گشتن و واگشتن يك مشت آدم سياسي و به هم ريختن اسباب اوليه زندگي آنها يعني چه، آن هم به بهانه اينكه مثلاً تكه‌اي ترياك را لاي پالان كسي بگذارند و هوار راه بيندازند كه مثلاً سياسي‌هاي اوين ترياكي‌اند... و غافل شوند از كيلوكيلو ترياكي كه مثل پشكل در زندان اوين و بغل دست همين بنديان، بوسيله ماموران حراست گارد ويژه به داخل آورده مي‌شد.

خلاصه كه اين اوضاع دو ساعت از وقت ما را گرفت و در آخر، حضرات با سرافكندگي بند را ترك كردند...

آدم وقتي حجابي برايش قايل نشوند، حتماً اشتهايي به غذا نخواهد داشت، كما اينكه ظهر آن روز هیچکدام از زندانیان غذايش را به درستي نخورد. بغض كرده و مغموم بوديم و نه براي اينكه مثلاً زندان مقررات خودش را داشت و مسئولین اش بايد كه بعضي وقتها، ميخ كج شده‌شان را هر طوري هست به اين گل بزنند، بلكه بيشتر براي اينكه اينگونه رفتارهاي رخ به رخ و توهين‌آميز و حرص‌انگيز، در مخيله اين جماعت كودن زندانبان، چه سويه‌هايي دارد و در كجاي آن آئين‌نامه ابتر و مفلوك زندانها به آن اشاره شده و اينكه اصلاً حرمت انسانها براي اين حضرات داراي چه معياري است؟

آخر در بندي كه اصلاً  فرد معتادي نبود ( البته در آن سال هنوز امثال داراب زند را به اوین نیاورده بودند) و اگر هم كسي بود، دوستان خود تابلوش مي‌كردند. و تنها سرگرمي آنها خواندن يك كتاب و يا نوشتن چند برگ خاطره و ترجمه بود. اينگونه برخورد كردن چه معنايي جز عدم درك اين موجودات داشت، و اينكه آيا نمي‌دانند گناه اين عده، فقط (فكر) و عقيده‌شان است نه استعمال مواد مخدر... آنطور كه زرافشان گفته بود...

تا شب ، همه سرگرم چيدن دوباره وسايلشان بودند، و به هر كسي مي‌رسيدي غری مي‌زد و فحشي مي‌داد به اجداد اين حضرات.

دكتر زرافشان كه از خيلي پيش‌ترها، پيازش كونه كرده بود و قصد نوعي پرخاس را مي‌شد از وجناتش تشخيص داد. بلافاصله عكس‌العمل نشان داد و با رجوع به همان آئين‌نامه زندان‌ها، چند مورد خواسته‌اش را كتباً و در شكل يك اعتراض مطرح كرد به اين بهانه كه اگر شما بابت نظامي‌هاي بند و اينكه ممكن است آلودگي داشته باشند نگرانيد. چرا تفکیک جرایم نمي‌كنيد و زندانيان نظامی و سياسي را جدا نمي‌كنيد. و نيز تهديد كرد كه ظرف يك هفته اگر پاسخي ندهند شخصاً دست به اعتصاب غذا خواهد زد.و این آغاز ماجرایی شد که تا ماهها ذهن بند را بخود مشغول کرد و زنجیری شد بر دست و پای زندانبان و عوامل دادستانی. عجالتاً در پايان اولتيماتم، دكتر و پيمان پیران اعتصاب كردند و بقيه زندانيان را تنها گذاشتند. دکتر با شناختی که از بعضی از زندانیان باسمه ای در آن محیط داشت اصرار ورزید که کسی به این میدان نیاید. او گفت این میدان ، میدان من است که سخت ایستاده ام .

اعتصاب دكتر زرافشان ده روز ادامه داشت و بعد كه از طرف زندانبان با او مذاكراتي شد، پيمان را به بند 350 كارگري كه زندان نيمه باز بود منتقل كردند و به دكتر گفتند اصلاً مي‌خواهيم همه را با هم جابه‌جا كنيم. آيا خواسته دكتر نيز همين بود؟ و آيا مسئله تفكيك جرايم انجام مي‌ شد، هيچ كس هيچ چيز نمي‌دانست.

دكتر زرافشان در آن حالت و در ادامه تهدیدی که به مسئولین زندان کرده بود وسايل سلولش را جمع كرد و در اعتصاب ماند.

تا اينكه به هفته‌اي نگذشته، روزي همه را به خط كردند كه وسايلتان را برداريد و با وسيله نقليه (وانتي) كه فراهم كرده بودند مثل هندوانه‌اي نرسيده و كال و كپك زده، بارمان كردند و رفتيم به بند 350 كه عذابي بود اليم تر.

 

باری، عید بد آن سال بر ما چنین گذشت و مطمئن هستم عید امسال بر زندانیان حاضر سختی بیشتری دارد.... کاش کسی لحظات سیاه عید امسال در اوین را می نوشت و بیرون می داد تا وزن تبریکات صمیمانه ای که این روز ها بر صفحۀ سایت ها و وبلاگ ها خودنمایی می کند بیشتر معنا پیدا کند..... کاش.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 10:6 |
 

(توضیح واضحات، رستاخیز و ملاممد جان)!!!

 

الف-  داراب زند ، دوماه پیش ودر مقاله ( جنگ ، صلح وانتخابات ) نوشت :

« ... ققنوس این جنبش ( یعنی داراب زند) که در دو سه سال گذشته از خاکستر به پرواز برخاست ، اینک باید خاکستری را که برتن دارد بتکاند تا جلوه های آذرین خود را با غرورتمام به نمایش گذارد . البته این بدان معنا نیست که در همین مدت کوتاهی که از رستاخیزش می گذرد دستاوردی برای اثبات هستی اش ندارد . برعکس ، چون نتیجه عملکردش بیش از انتظار درخشان بوده .... به چنان ارتفاعی از پرواز دست یافت که شکارچی ودیده بان را متحیربرجایشان خشک کرده است وایشان از خود می پرسند: این واقعیت است یا کابوس؟ معجزه است یا تردستی ؟ این وجود ( یعنی داراب زند) چنان رخ نمود که حتی کسانی را که سالها چشم به راهش بودند غافلگیر کرد وناباورانه به سوی نفی موجودیتش رهنمون ساخت ... »

 

ب- اما ایشان امروز ودر مقاله ( دیالکتیک تحزب – 20/12/1386 ) می نویسد :

« ... مگر چه ادعائی از من شنیده یا خوانده اید که چنین لقبی را به من نسبت می دهید ؟ آیا من نیز همچون بسیاری از خودشیفتگان کنونی مدعی رهبری راستین چپ شده ام ؟ ویاخود ونظراتم را شاقول مارکسیست بودن کسی قرار داده ام ؟

 

توضیح واضحات :

*-  به عبارت دیگر بینا داراب زند میخواهد به زبان بی زبانی بگوید : آن گنده گویهای سابق و داستان ققنوس شدن و پروازش را اصلا" به خاطر نمی آورد !! واگر در گذشته چنین شعارهائی را سرداده است تقصیر ( ملا ممد جان ) افغانی بوده که آن جنس هراتی را برایش آورده بود !!!.

*- در مورد فعالیت های 30 ساله انقلابی ایشان هم توضیحا" عرض می نمایم که نباید موضوع را جدی بگیرید .... ایشون تپق زده اند . اوشون شکر خورده اند . نقل تناول کرده اند... شما را ملالی نباشد .

*- فعلا" که در سقم و بیماری ام  .... ولی به محض اینکه حالی دست داد بقیه این توضیحات را برایتان واضحات خواهم کرد !!. فقط شما مواظب این ملا ممد جان افغانی باشید که دوباره آن طرفها آفتابی نشود وکاردست ققنوس ما ندهد ، بقیه اش با بنده ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 14:12 |

 

(عاطفه کیلویی چند؟! )

[DSC00569.jpg] 

رفیق پیمان (پیران) را از سال 1383 می شناسم. مدرس اش دکتر زرافشان بود که در همان چار دیواری زندان دستش بگرفت و پا به پا برد و الآخر.... و حاصل آن دو سال مجالست ، شد همین جوان کُرد و باغیرتی که امروز بی دل و دستار سینه به هر موج مخالفی می دهد بلکه طوفانی از آن نصیب گرداند.

 

...... یادم می آید به آن روزی که او را برای ابلاغ حکمش به دادگاه انقلاب می بردند و از قضای روزگار مرا هم برای ادامه بازجویی به همان راه..... دست هردوی ما به یک دستبند بود که دیدم در تمام طول راه مرتب آن سبیل های شاخی و تازه رُسته اش را می جَوید تا مثلاً نوعی آرامش بجَورد (!!).... که نیافت..... و برای همین هم در بازداشتگاه دادگاه انقلاب، وقتی جوانی را لخت کرده بودند تا شلاقش بزنند ، چنان سینه در سینه رئیس بازداشتگاه انداخت و اعتراض کرد که گویی در میدان سرخ مسکو بر سکویی ایستاده است...... و همین بهانه دیگری شد که پیمان را دوباره کشیدند به دفتر شعبه دادگاه تا بر اثر شکایت مسئولین بازداشتگاه پرونده جدیدی را برایش بگشایند.

 

....... می خواستم از نازک دلی هایش جمله ای گفته باشم و از غیرت بیتاب شده اش در برابر هر ظلمی که پیش چشمانش اتفاق می افتاد و هزینه هایی که هر لحظه آماده بود در راه آرمان های خلقی اش بپردازد.

 

و امروز دو ماهی است که پیمان را دوباره اسیر کرده اند. آنهم به شرایطی که نه دیگر دکتر زرافشان آنجاست تا استادی کند و چاله از چاه را بر او بنمایاند ، و نه خانواده ای که باری از دردهایش را حامل شود...... قلم ما هم که در بی غیرتی محض ، حُناق گرفته  ، سرش در جایی است و ته اش در جای دیگری و اصلاً گویا وظیفه ای ندارد تا این (اصالت) ها را (اکران) کند.

 

و تف بر چنین قلم های بی عاطفه ای باد.......

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 11:24 |

(هویت)

یادداشتی برای یک رفیق دانشجو

 

 یادگار رفقای رفته هنوز بر دیوار چپ باقی است.کافی است که دوباره بخوانیش و صدباره آنرا بشنوی تا به اصل ات وصل شوی و مجبور نباشی برای صد سال دیگر دور خودت بچرخی و تازه بفهمی تخم طلا نگذاشته ای.

 

هویت تو در همین یادگارهاست، شاید آویزی بر دیوار فرو ریختۀ برلن، شاید جای گلوله ای بر تنه درختی که در بهار پراگ شاخه اش به اشتباه خشکید.شاید در ادعا نامۀ دادستان علیۀ ارانی، شاید لکه خونی به جا مانده از زخمی کهنه بر کف اطاق تمشیت کمیتۀ مشترک ضد خرابکاری....و حتی نزدیک تر، در پشت تپه ماهورهای زندان اوین، بر دستان بیژن جزنی و بقیۀ رفقا که ایستاده و مقاوم، بر دژخیم خروشیدند و جان دادند. شاید کنار سفرۀ نان کماجی که آن چریک در جنگل های شمالی پهن کرد و هرگر فرصت فرو دادن لقمه ای از آن را نیافت....شاید در حیاط خانه سلیمان میرزا اسکندری، لای کتاب های آقا احسان، شاید بر سطری از کتاب (جهانبینی و جنبشها ) ، شاید زیر پوتین های مندرس چه گوارا، شاید در آخرین فریاد روزالوکزامبورگ و یا کارل لیبکنشت آلمانی که با قتل آنان اروپا به دل فاشیسم فرو رفت و سنت مارکسیسم اروپایی را سه شقه کرد، شاید در لباس عزا پوشیدن مارکوزه، آدرنو و حتی وسمه ای که یورگن هابرماس بر ابروی مارکسیسم کشید و روژه لبی را به نام گرایش نو مارکسیستی بر لب آن زد و....

باری، چنتۀ هویت تو پر است از این مقولات، از هر رنگی که بخواهی..... یکبار دیگر به اروپا نگاه کن.!!

 

پس اگر من حرفی نوشته ام از سر درد، هرگز این نبود که زرۀ جوشنی پوشیده باشم و سپری در دست تا در پشت آن خود و آنچه رفته است را پنهان کنم. بلکه مقصودم آن است که در این هویت یابی چنان خود را بپایی که از چاله به چاه نیفتی.یعنی نباید که بیفتی.چرا که یادگارها بر دیوار چپ باقی است.مهم این است که( مبانی نظری) را میزان نگاه ات داشته باشی و به هر واقعه و علتی که رسیدی، نسبت اش را با آن مصحف و میزان دوباره بسنجی، و در گذر از این بیابان برهوتی که لیبرالیزم، رستنی ها یش را پاک سوزی کرده، میل راهنمایت همین باشد....که چون چنین شد آن وقت متوجه خواهی شد که در کجای جهان ایستاده ای. آن وقت متوجه خواهی شد که چرا سر دمداران مادر به خطای امروزی روسیه را دیگر دایه نمی دانم چه برسد به مادر.که آن خرس زرد را هیولای جهانخواری می پندارم که سرش روی سینه ام سنگینی می کند....به هر حال برای من سگ زرد همیشه برادر شغال است و همان (مبانی نظری) به من آموخته که هرگز لباسم را به رخت آویز این و آن نیاویزم.عورت ما که دیدنی نیست!!....هست؟

پس بگذار در این دعوای حیدری و نعمتی، و به جای این سینه به تنور چسباندن حضرات، تنها یک کلام بگویم و ختم کلام....و آن اینکه مواظب فاصلۀ گام هایت با سراشیب لیبرالیسم باش و آن اصول و مبانی را به هیچ بهانه و احساس بچه گانه ای مفروش.خودت و دیگران را فقط و فقط به نسبت دوری و نزدیکی با آن (اصول) اندازه کن و بعد گام بردار....آن وقت خواهی دید که چقدر مسائل ساده می شود و چرایی ها آسان.

باری ، حجابی نیست.خود از میان برگیر.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:7 |

زنگ تفریح

( منوچهر محمدی و برنامه آشپزی )

دربرنامه هفته گذشته ( بیدارشو) که توسط رافی خاچاطوریان اجراء می شود از منوچهر محمدی دعوت شده بود تا به برخی از سؤالات ( سیاسی – آشپزی ) که ارتباط مستقیمی با اوضاع جاری کشورمان داشت پاسخ گوید .... از آنجائیکه این مصاحبه حاوی صریح ترین ومبرم ترین مسائل موجود ایران است (!!) ، توجه شما را به قسمتهایی از آن جلب می نمایم :

 

رافی : آقای محمدی چه شد که از ایران خارج شدی ؟

محمدی : فی الواقع آنها ( یعنی جمهوری اسلامی ) به من پیشنهاد دادند مبلغ یک میلیارد ودویست میلیون تومان بگیروتشریف ببرخارج از کشورولی فعالیت سیاسی نکن .

رافی: خب شما چه کار کردید ؟

محمدی: معلومه ، نگرفتم !!

رافی: چرا ؟

محمدی : برای اینکه بلد نبودم اون همه پول را بشمارم!!

رافی: عجب .

محمدی: فی الواقع بعله.

رافی: حالا خارج از مسائل سیاسی ، بفرمائید آیا از ( خوراک زبان ) خوشتان می آید یا خیر؟

محمدی : عرض شود اصولا" بنده به هر چیزی که از دهان یک حیوان خارج شده باشد علاقه ای ندارم .

رافی: پس غذای مورد علاقه شما چیست ؟

محمدی : تخم مرغ آب پز .

رافی : ولی اون که بدتره ..... منظورم اینه که .... ( بگذریم ) .... شنیده ام داری کتاب خاطرات می نویسی ؟

محمدی (در حالیکه دچار شور حسینی شده بود) : بله، جلد چهارصدمش تمام شده ودرحال ترجمه است !!

رافی:می خواهی آنرا به انگلیسی ترجمه کنی ؟

محمدی: نه قربان ، می خواهم به فارسی ترجمه کنم !

رافی (با تعجب ) : مگر به فارسی نوشته نشده ؟

محمدی : فی الواقع من این کتاب را به زبان ( آملی ) نوشته ام ، برای همین هم می خواهم به فارسی ترجمه اش کنم !!!!

رافی : حالا اسم این کتاب چیه ؟

محمدی : نسرین خاله وبز زنگوله پا.

رافی : وشما کدامیک از این دوشخصیت هستید ؟

محمدی : اون یکی !!

رافی : از شرکت شما در این مصاحبه سپاسگزارم.

 

توضیح تبلیغاتی: ضمناً قرار است آقای منوچهر محمدی در ادامه فعالیت سیاسی خود ، هفتۀ آینده در برنامه ( گلی شو) شرکت نماید. توجه همۀ مبارزان راه آزادی را به این برنامه جلب می نمایم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 16:53 |
 

 ( دو قدم مانده به صبح ) !!

در این فضای تاریک ودل زدن های ارتجاع ، هر روز گروهی از مردم زیر ضرب دل دادگان قدرت قرار می گیرند تا مبادا چهره عبوس و خوف انگیز رژیم از یادشان برود وفراموششان شود که اهل حکومت با هیچ قشر وطایفه ای سرسازگاری ندارد .... کما اینکه یکی روز قبل ، نیروی انتظامی هجمه ای آورد وکبریتی افروخت تا مردم در روشنای شعله آن ، هیبت ناراست قداره بندانش را با آن یال وکوپال باسمه ای که به خود دوخته بودند هرچه مهیب تروترسناک ترنظاره نمایند.

باری ، آفرینش چنین تصاویری ، در واقع تیارت اهل شعبده ای است که می خواهد به زور هم که شده مردم را به ( بهشت ) خودفریفته بکشاند ، اما هنوز نیاموخته که با این رفتاروغل وزنجیرکردن مردم فقط می تواند تا جهنم برود و نه بیشتر.

متأسفانه امروز ، کار این حکومت پس از سرکوب دانشجویانی که آزادی می خواستند ، کارگرانی که نان نداشتند ، زنانی که هوونمی خواستند ومعلمانی که کرامتشان را ملوث می دیدند ، به جایی رسیده است که برسردختران جوان وپسران نوجوان باتوم می زند وفریادشان می کند : که چرا با آنها به بهشت نمی روند؟!! بهشتی که کلیدش یا به پرچادرخواهران زینب بسته شده یا به قلاب کمرفلان سردارآویزان است !!!.

به هر حال آنچه دیروزودرصادقیه تهران رخ نمود ، اندازه های یک شورش عمومی را در خود داشت ونشان داد که مردم از مرحله تنش های اجتماعی به سوی شورش های وسیع عمومی درگذارهستند . گذاری ای که برآن سایه هیچ تابلوی ( ایست ) ای پایدار نمانده وتا نفی مشروعیت کل نظام ادامه یافته است .

 

گفته باشم : تاریک ترین ساعت شب ، ساعت قبل از طلوع آفتاب است واین یعنی اینکه فقط دوقدم مانده به صبح ....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:4 |

(سقوط ققنوس)!!

نگاهی به توجیهات تازه داراب زند

                  

بی تعارف ، امروز- که پنجشنبه دوم اسفند باشد- چندان خسته و فگارم که اصلاً نای نوشتنم نیست، از سفری بازگشته ام که نه در ابتدا، پای رفتن اش را داشتم و نه در ادامه ، میل ماندنش را ، و داستانی دارد که بماند برای بعد.

اما بهرحال این خستگی نتوانست موجبی فراهم آورد که بمحض ورود، سری به دنیای مجازی نزنم که اگر پای تن خسته می نمود، ولی جان ، تشنه کام تر مانده بود..... و چشمم افتاد به اباطیل دیگری در دارالجهل سلام دمکرات با نام ( زایش چپ انقلابی ،چرا؟ ) که آن بوجهل ( بخوان داراب زند) باز هم با قلم کس دیگری !! شکوفه بارانش کرده بود !!.

ابتداً نخواستم جوابی بنویسم چرا که متن مذکور خود گویای سقوط ققنوسی بود که می خواست گناه توهمش را این بار به علل دیگری موکول نماید. اما در تعاقب دیدم که برای آن رفقایی که شاید سر از این (خلط قلمی)  در نیاورند باید چیزکی نوشت و ابیات آن را ساده خواند تا به مقصد مطلوب رهنمون گردند..... پس با اجازه:

 

" نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بودند.  جنید برفت و بر پای او بوسه زد. او را سئوال کردند. گفت: هزار رحمت بر او باد که در کار خود (مرد ) بود و چنان کار را به کمال رسانده که سر در سر آن کرد."

این نقل را آوردم تا بگویم: متأسفانه داراب زند اگر هم به نیت سرقت و خیره سری به این قبیله آمد اما آنقدر مرد نبود که بر کار خویش استواری نماید تا چنانکه از این نوشته اخیرش مستفاد می شود چادر ضلالت بر سر نکند.

 

تطویل نمی دهم اما می پرسم: مگر چه شد و بر سر این ققنوس چه رفت که همین ماه گذشته در کمال وقاحت نوشت (1- ققنوس این جنبش که در دو سه سال گذشته از خاکستر به پرواز برخاست ، اینک باید خاکستری را که بر تن دارد بتکاند تا جلوه های آذرین خود را با غرور تمام به نمایش گذارد)..... و نوشت (2- این ققنوس (یعنی داراب زند) به چنان ارتفاعی از پرواز دست یافت.... که ایشان از خود می پرسند این واقعیت است یا کابوس؟ معجزه است یا تردستی؟ )..... نوشت(3- البته این درست است که لنین دمکراسی را طبقاتی دانسته و به عنوان دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت تعریف کرده ، اما ما ( یعنی همین ققنوس- داراب زند) چنین تعریفی را قبول نداریم)!!!!

اما امروز در سقوطی دردآور و در گریزی فلاکت بار بانگ برکشیده و می نویسد (4- این شخص من و سایت سلام دمکرات نیستیم که جنبش چپ را تکه تکه کرده ایم و موجب تضعیف چپ شده ایم بلکه این شرایط عینی مبارزه طبقاتی است)!!.... و با آوردن چنین بهانه ای نتیجه می گیرد که نه تنها او هرگز ققنوس نبوده بلکه آنطوری که نوشته است ( 5- تنها نقشی که سایت و تحریریه سلام دمکرات در این میان داشته و متأسفانه (!!) بسیار هم کوچک و نا چیز بوده ، تمکین به واقعیات و ایجاد فضای طرح و تبلیغ (!!) و تقابل نظرات بوده است) !!

 

باز تکرار می کنم مگر چه اتفاقی افتاد که حاصل آن اوج به چنین سقوطی ختم شد.؟ چرا ققنوسی که بال گشوده بود ، امروز گناه گنده گویی هایش را به گردن (شرایط عینی ) متصوره اش می اندازد و مدعی است که او گناهی نداشته و اصلاً این همان داراب زندی نبوده که مدعی شده بود ( اوج پروازش همه را از دوست و دشمن به تعجب واداشته است).

البته جواب سئوال را خودم می دانم و میدانم که علت این سقوط  تنها در آن بود که اندکی پرده و نقاب شخصیت پینکی داراب زند  کنار زده شد و چند سئوال کوتاه از سابقه اش پرسیده شد. سئوالی که هرگز به جواب وی مستظهر نیامد ، تا نکند با بهم خوردن این گنداب حقایق تلخ و ادبار دیگری بروز یابد.

اما بگذارید در این مختصر ظریفه ای را هم مطرح نمایم.....

 

ببینید رفقا ، وقتی در مقاله ( چشم شیشه ای ) روند حرکت این موجود ابن الوقت را توضیح دادم و نوشتم که ماموریت داراب زند در تماس با دستگاه امنیتی ، نفوذ در چپ و به انحراف کشیدن جنبش حاضر است ، خود می دانستم که تیر بر چشم اسفندیار انداخته ام. ایمان داشتم که همین تیر باعث خواهد شد تا آن دبنگ چربدست به سقوط افتد و مثل امروز ، نه تنها توهم ققنوس و پرواز از مخیله اش برافتد بلکه سعی نماید با پیش کشیدن اباطیلی دیگر از کنار حادثه بگریزد و در یک ژست سانتی مانتال سکوت در برابر حقیقت را با جمله (نجابت ، کثافت می آورد) به لجن بکشد.

باری ، نجیب و نجابت هرگز کثافت نمی آورد بلکه این اصل نجاست است که ممثل را به عجز و فرار وا می دارد.

 

اما درباره سایر افاضات یا بهترست میگفتم بهانه های ایشان که باز هم رونوشتی است از مقالات نویسندگان گذشته که در ادوار مختلف جوابشان را گرفته اند ، اجازه دهید چند کلامی را بعرض برسانم......

اولاً باید پرسید این چه کسی است که از _ زایش چپ) نگران است؟ و این چه کسی است که از تطور اندیشه جوانان چپ به خود لرزیده است؟ مگر از اولین باری که اصطلاح (سوسیالیست) به معنای جدید در 1827 برای پیروان رابرت آون در انگلستان بکار رفت و اصطلاح (سوسیالیسم) در 1832 در نشریه ارگان پیروان سن سیمون و برای عقاید او به کار برده شد و پس از فرانسه و انگلستان در آلمان و آمریکا رواج یافت تا امروز ، این اندیشه در حال زایش و تکامل نبوده است؟ مگر سوسیالیسم اتوپیایی ، سوسیالیسم سندیکایی، سوسیالیسم دمکراتیک ، سوسیالیسم مسیحی و بلشویسم مکتبهایی نبودند که در اثر زایش این اندیشه ظاهر شدند و اصلاً مگر مارکسیسم نقطه تحول اندیشه سوسیالیسم نیست؟ و بگذار راحت تر بگویم : مگر همین مارکسیسم را (سوسیالیسم علمی)  نخوانده ایم؟ پس سیر تطور این اندیشه نه جای نگرانی دارد و نه از اینکه کسی بخواهد بر مسیر این اندیشه، نظری ابراز نماید سد و مانعی گذاشته شده ، بالاخره نظریه های علمی در همین بالش و زایش است که صیقل می خورند و قوام می یابند..... اما مطلب در این است که اگر فرضاً کس و یا کسانی هم پیدا شدند و خواستند بحثی- ولو سطحی- را مطرح نمایند ، این چه ربطی به ققنوس شدن دارد؟ اصلاً چه ربطی به آن داراب زندی دارد که بی وضو بر این سجاده نشسته است؟ و آن را چه نسبتی است با کسی که می خواهد بی اصل و نسب از هر درز و شیاری خود را رخنه دهد و بر موجی سوار شود که نه تنها به آن تعلق ندارد بلکه بنا به سوابق موجود حتی نسبت به تخریب آن ماموریت دارد......

 آری ، جان کلام اینجاست، نه ابراز عقیده ورای جوانان.

بهرحال ، اگر ما فرود این حضرت ققنوس و چهره گشایی داراب زند را پایان یک پروژه امنیتی بدانیم و اگر بپذیریم که داراب زند از پس پاسخ به سئوالات مطرح شده برنیامد، چرا که کار خود را سخت تر می کرد، این قلم مزد خویش را برده است وآنرا تاکیدی می داند بر کلام ارزشی دکتر زرافشان که در پایان مطلب (طعنه تیرآوران) و در باره امثال داراب زند نوشت: ( از این مدعیان خلق الساعه فراوان است که پس از مدتی مشت آنان باز شده آرام آرام صحنه را ترک می کنند و ماموریت را به چهره ناشناخته دیگری محول می کنند تا او نیز چند صباحی همین کار را بکند).

 

باری ، اینک چه ماند از دخمه سلام دمکرات و حس توهم آن ققنوس خاکستر نشین...... جز سنگ چینی از اجاقی خاموش..... و پرونده ای پر از سئوال های بی پاسخ...... که اگر عمری باقی بود همه آنچه تاکنون شرم از این قلم و کاغذ امکان نشرش را حاصل نیاورد واگویه خواهم کرد.

 

پینوشت:

1-برگرفته از (جنگ، صلح و انتخابات) سایت سلام دمکرات.

2- همان ماخذ

3- برگرفته از (انشعاب در چپ) سایت سلام دمکرات.

4- برگرفته از (زایش چپ انقلابی، چرا؟ ) سایت سلام دمکرات.

5- همان ماخذ.

ضمناً خوانندگان می توانند در همین رابطه مقالات زیر را در همین وبلاگ (مقالات مصطفی جوکار) با عناوین زیر مطالعه فرمایند:

1- چشم شیشه ای

2- تراژدی بزرگ و کمدی فلاکت بار داراب زند

3- شگرد تازه ای از بینا داراب زند

4- داراب زند و عینک دودی

5- همان دم خروس کافیست

6- پشت خرابۀ سلام دمکرات

7- ققنوس خاکستر نشین 1و2

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 15:18 |


Powered By
BLOGFA.COM