چشم شیشه ای
بیش از اینها ، آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
.......
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما َکر
دو مطلب قلمی شده است از دو عزیز که در ردای مستوفیگری و از سر نصیحت پیامی رسانده اند به اینکه نکند در میان غائله موجود ، (واژه ها زیر قلم شکسته شود) و یا (کاغذ از درد به خود بپیچد) والخ ......
منطقاً حرف حرف مقبولی است و باور من این است که این دوستان از سر دلسوزی و مهر،دست به نگارش این مقالات زده اند..... اما سئوالی دارم که امیدوارم با دقت در آن و بدور از لفاظی های قلم و جمله پردازی های ادیبانه (از آن دست که افتد و دانی)، به جوابی مفتخرم فرمایند.
" فرض کنید دزدی شبانه به خانه شما وارد شده و با شنیع ترین تهدیدات قصد سرقت و تعرض دارد. در آن حالت شما را چه می شود؟ آیا به جای مقابله و یا حداقل بیدار کردن اهل خانه ، به پستو می خزید و کوشش مینمایید همانطوریکه نوشته اید ( از کنارش با لبخند عبور کنید) ؟ آیا در مقابل این صحنه حقیقی ، به رویا پناه می برید و دردتان را به الفاظ عاشقانه حوالت می دهید؟...... و برفرض که چنین کاری هم کردید و چشم بر هم نهادید آیا به همسایگانی که فردا منزلشان توسط همین سارق مورد دستبرد قرار خواهد گرفت عملاً خیانت نکرده اید؟ "
بحث محفل داراب زند و لزوم برخورد با آن از جنس چنین مقوله ای است..... اینجا نه حرف عشق و عاطفه است و نه حتی نفرت...... بلکه فریادی است بر آنانی که پشت دیوار این منزل خوابشان برده و غافلند از ماجرای درون.
بنده برای اینکه چشم و گوش رفقای عزیز را بر واقعیت های این محفل گشاده نمایم و برای اینکه تصور شان نشود که موضوع به همین سادگی است که می پندارند و شخصی مثل دکتر زرافشان را در قاعده ای نبینند که مثلاً می خواسته این خط و خطر را در اندازه یک برخورد قلمی کوتاه نماید ، اجباراً موضوع را اندکی عمیق تر به قلم می آورم تا بدانند بقول آن نویسنده محترم ( ....... در این روزگار غریب که بچه های ما بدنبال شکنجه با بدن خونین و آش و لاش از این سلول به آن سلول پرت می شوند) چه الزامی فراهم آمد که قفل مغفول این محفل رمزگشایی شود و چرا اساساً نمی شد عاشقانه و قلندر وار از کنار چنین مسئله ای عبور کرد و گذشت.
(بازخوانی پرونده یک محفل)
اصولاً نخستین دغدغه هر حکومتی با هر شکل محتوایی که داشته باشد این است که بتواند ضمن حفظ قدرت به یک تمرکز سیاسی دست یابد. تمرکز سیاسی لازمه حکومت کردن است و وسیله ای است که با کمک آن می توان نظم اجتماعی و مناسبات میان بازیگران اجتماعی را سامان داد.
شخمی که رژیم در دهه 60 به مزرعه چپ در ایران زد و کشتاری که به راه انداخت هم براساس همین (دغدغه) بود...... در آن سالها ، نیروی چپ در ایران قوی ترین سازمان انقلابی معارض رژیم محسوب می شد که همواره بر سر رسالت تاریخی خویش که همانا مقابله با استبداد بود پایمردی می کرد ...... این کشتار که در تاریخ رهایی خلق های جهان به نقطه عطفی بدل شد و طی آن هزاران هزار فدایی خلق بصورت جمعی و یا فردی به جوجه های اعدام و طناب های دار سپرده شدند برای رژیم فراغتی حاصل آورد تا تصورش رود به اینکه توانسته فلسفه مارکسیسم را برای قرنهای متمادی در این ملک منکوب و برای همیشه این مزرعه دایر را بایر نماید.
حوادث سالهای دهه 70 و سرگرمی دستگاه امنیتی رژیم در بازی با جناح های چپ و راست داخل نظام که گاهی عصای زیر بغل این شد و گاه چماق و باتوم آن ، هرگز امکان نداد تا حکومت تعمقی نماید و ببیند که چگونه ریشه های نیم سوخته مزرعه ، دوباره جانی گرفته و رفته رفته برگ و بری یافته اند.
اولین شکوفه های این باغستان ، در جریان تظاهرات روز دانشجو در سال 1384 به گل نشست و رژیم را متوجه کرد که در چه خواب غفلتی فرو افتاده است..... در واقع تو گویی هیچ چیز عوض نشده بود بلکه این بار تعداد بیشتری از جوانان در قامت طیف چپ پای در عرصه مبارزه گذاشته بودند.
شاید فکر کنید طبیعی آن بود که رژیم در آن شرایط باز هم به دستگیری و کشت و کشتار روی می آورد و یکبار دیگر حوادث دهه 60 را تکرار می کرد. اما در جواب باید گفت که شرایط آن روز ، این امکان را به دو علت میسور نمی ساخت. اول آنکه کارنامه حقوق بشری جمهوری اسلامی در طی 20 سالی که از حوادث دهه 60 میگذشت آنقدر سیاه و غیر قابل دفاع شده بود که دیگر امکان دست زدن به کشتار جدید را تفضیل نمی داد. دوم انکه حالا همین دستگاه امنیتی هم، تجاربی آموخته بود که با تأسی به آن می توانست بدون پرداخت هزینه های سنگین ، به همان نتیجه دلخواه (بخوان سرکوب) دست یابد.... در آن زمان تجربه برپایی قتلهای محفلی و قتلهای زنجیره ای و حوادثی چون (محفل سعید عسکر و .....) نشان میداد که این دستگاه بخوبی می تواند با پنبه هم سر ببرد.....
از نظر تحلیل گران دستگاه امنیت ، یکی از این روش ها که می توانست به فروپاشی طیف چپ در ایران کمک نماید ، روش محفل سازی و موازی کاری بود. چرا که با این ترتیب می شد این جریان را آنقدر شاخه شاخه نمود و آنقدر گرفتار بحث های مکتبی و فرادستی کرد تا در زمینه عمل و پراتیک زمین گیر شده و طی این روند هدف اصلی اش مفقود گردد. هم چنین می شد در این شرایط ضمن اعمال کنترل بر محافل مذکور ، سر رشته امور جریان چپ ایران را از دست آدمهای استخواندار و معتقد به اصول خارج نمود..... دو فرضی که انجامش نیاز به خشونت ظاهری و تیر و تفنگ نداشت.
تشکیل محفل سلام دمکرات ، براساس چنین فرضی شکل گرفت. می پرسید چگونه؟ توضیح می دهم :
1- اولاً سرمایه گذاری روی آدم ابن الوقت و معتادی مثل داراب زند برای دستگاه امنیتی هزینه چندانی نداشت و بنابه وقاحتی که در ایشان سراغ بود ، دستگاه می توانست از وجودش به هر شکلی که لازم میدید استفاده کند.
2- از طرفی ایشان شرمنده دستگاه امنیتی بود!!.... علتش هم آن بود که در سال 1384 و در حالیکه ایشان سه سال حبس قطعی داشت و در زندان با فلاکتی که مشروح اش را نوشته ام زندگی می کرد، یک روز ناغافل از بند 350 به بند 209 اطلاعات احضار شد و بعد از چند ساعتی که بازگشت و در حالیکه از شادی در پوست خود نمی گنجید پیام آورد که به زودی آزاد خواهد شد!!....
هیچکس در آن لحظه نتوانست علت این لطف برادران وزارت اطلاعات نسبت به او را درک کند.
3- درست از فردای چنین واقعه ای بود که ایشان خواب نما شد و اظهار نمود که منبعد دیگر سلطنت طلب نیست بلکه یک نیروی علاقمند به چپ شده است!!!
4- وی بمحض خروج از زندان آنهم به مفهومی که توضیح دادم ابتداً سعی کرد در وبلاگی بنام سلام دمکرات (که معنای خود را همراه داشت) به کار خبررسانی حقوق بشری بپردازد، در این شرایط با نسخه برداری از فعالیت و نوشته های دیگران، چنین وانمود می کرد که زخمه ای به مسایل چپ داشته و می خواهد با خبررسانی موجد تکثر این قبیل افکار گردد. خب طبیعی بود که تا اینجا نمی شد حدس و گمان خلافی را مطرح کرد و اکثر رفقا با اغماض گذشتۀ ایشان و گاهی حتی در کمال بی پروایی به کمک ایشان رخ نمودند.
5- هنوز چند ماهی از تولد این نوزاد سر راهی نگذشته بود که یکباره امکانات فنی سایت سلام دمکرات گسترده شد و به ابزاری آراسته گردید که تأمین آن برای هر فعال اینترنتی به سادگی امکان پذیر نبود.
این زمان درست مواجه با شرایط ویژه ای بود...... تعدادی از آدمهای بیکاره و بدون شناسنامه در زیر چتر حمایت وزارت اطلاعات به خارج از کشور کوچیده و در نمایش مسخره ای بنام ( چپ ستیزی) پایشان به رسانه های گروهی خارج از کشور باز شده بود و کار به آنجا رسید که این افراد باصطلاح ضد رژیم ، جز فحاشی به چپ ، هیچ وظیفه دیگری را برخود فرض نمی دیدند.
6- طبیعی بود که بعلت فقدان امکانات فنی و علاقه ای که داراب زند در نشر نظرات جماعت چپ از خود نشان می داد. تعدادی از فعالان و دانشجویان طیف چپ در این خیمه رسوب کردند و خیالشان – و خیالمان- رفت که هر سرابی چشمه است. واقع اینکه ما در آن غائله، نگاهمان به دشمن بیرونی بود و از موشی که در انبانمان افتاده بود غافل مانده بودیم.
7- از شما می خواهم یکبار دیگر شرایط آن روز را در ذهن خود مرور نمائید..... حکومت با اعزام تعدادی از عروسک های خود به خارج از کشور بی محابا دست به کار نشر اکاذیب نسبت به مردان حادثه ( از قبیل دکتر زرافشان ) و سرکوب و بی آبرو کردن جماعت چپ زده بود و از طرف دیگر با گسترش امکانات سایت سلام دمکرات سعی می نمود جوانان مخالف را در یک محفل دسته بندی و کنترل نماید. نکته ای که واجب است در اینجا بعرض برسانم این است که شاید تنها کسی که موضوع وابستگی سایت سلام دمکرات به حکومت را از همان ابتدا ادراک کرد شخص دکتر زرافشان بود که هرگز به این بازی نیامد. اما متاسفانه هرگز هم کلامی به زبان نیاورد که دیگران از این دام بر حذر شوند...... دکتر همیشه به صیقل دادن کلمات و تراش جملاتی که بر زبان می آورد عادت دارد.....بهرحال ، نیامدن دکتر زرافشان به این دام که وزارت اطلاعات زیر نام سلام دمکرات گسترده بود موجد تیز شدن لبه چاقوی دنائت شد...... حالا دیگر کسانی که سعی می کردند کلامی از ایشان بنویسند تا دلیل راه گم نشود ، بنوعی غیر محسوس دچار سانسور می شدند.
8- ببینید، سایت سلام دمکرات علیرغم فعالیتی که میکرد هنوز از جنبه نظری در پایه و جایگاهی نبود که بتواند با مطالبش با شخصی مانند دکتر زرافشان درافتد. شاید برای همین هم بود که دستگاه امنیت مجبور شد دست به اقدامات دیگری بزند..... اول آنکه زمینه برخوردهای نظری و ابتر را در این سایت گسترش داد تا شاید با این ترفند ، پوست موزی را زیر پای دکتر زرافشان برای ورود به این مقولات دراندازد. از طرفی سعی نمود در برابر تاکتیک مبارزاتی دکتر زرافشان که مبتنی بر گسترده کردن جنبش اجتماعی و تبدیل آن به یک جنبش توده ای فراگیر بود، بحث طبقاتی کردن مبارزه در درون جنبش که نه شرایط اش فراهم بود و نه از نظر منطق مبارزاتی جای بحث اش فراهم آمده بود را علم کند.
باری..... داراب زند مأمور شد زیر تابلوی سلام دمکرات ، تابلو تفرقه انگیزی را بنام (جنبش جعلی کارگری) بکوبد تا خط فاصله ای در میان قبیله چپ افتد.....
این خط نفاق وقتی علنی شد ، تعداد زیادی از فعالان چپ متوجه غفلت خود شدند و از بازی ای که خورده بودند نالیدند، اما وقاحت داراب زند و بازی گردانی که او را چون عروسکی مصلوب به صحنه آورده بود به همین جا ختم نشد.
بلافاصله یکی دو محفل باسمه ای که از سالها قبل در خارج از کشور و در آب نمک حوصله جمهوری اسلامی خیسانده شده بودند به میدان کشانده شدند تا با اعوجاج و اباطیلی که در سایت سلام دمکرات انتشار می دادند موجب تحکیم این خط نفاق گردند. از طرفی وجوهی از آنطرف آبها و از طریق سرویس خارجی دستگاه امنیت و زیر پوشش کمکهای فلان حزب و گروه به داراب زند رسید تا ضمن تصویر سازی یک کار سازمانی و مثلاً حزبی ، ادامه نقشه آن میسور و صرف مقدرات این انشعاب سازی شود. جالب تر اینکه داراب زند که ذاتاً فرد لاشخوری بود که مکه و مدینه و زلیخا و سکینه نمی شناخت، از این مبالغ هم نگذشت و خیالش رفت که حساب و کتابی در کار نخواهد بود. اشکال او و امثال او این است که همیشه در حال تجارت اند، حالا چه تفاوتی می کرد که زمینه این تجارت مثلاً سیاست شده بود...... بهرحال، بعد از اینکه دستگاه از او صورت هزینه خواست. داراب زند و همسرش با مقداری از این وجوه به سوی دو مقصد روانه شدند. داراب زند سراغ سندیکای شرکت واحد رفت تا با اهدای مبلغی پیشکش ، مورد مصرفی بیابد و همسرش نیز به سراغ خانواده تعدادی از زندانیان رجایی شهر رفت تا شاید بتواند دهان این اسیران را نسبت به گذشته داراب زند مغفول نماید...... طرفه آنکه، اعضای سندیکا به اشاره اسانلو که از همان زندان اخمی نشان داد ، داراب زند را راندند و خانواده زندانیان رجائی شهر نیز به نوع دیگری ابراز انزجار نمودند که (شرحش بماند برای بعد)......
9-وقتی خبر این مسایل در بین دانشجویان چپ کارگری تابلو شد و ایشان متوجه مسایل پشت پرده محفل سلام دمکرات شدند، چنان که انتظار می رفت طی اعلامیه ای برائت خود را صریحاً و شدیداً از این دخمه اعلام نمودند که در سایت های مختلف انتشار یافت.
10- این ها مواردی است که درباره سر شاخه این محفل (داراب زند) قبلاً گفته و مجدداً تکرار کردم. اما ببینید در درون این محفل چه گذشت....از پی پشتیبانی مالی و اطلاعاتی که به وسیلۀ دستگاه امنیتی به محفل داراب زند داده شد، ایشان توانست یکی دو پامنقلی نیز برای پر کردن صفحات سایت خود در اختیار بگیرد. برای اینکه با گذشتۀ این عوامل آشنا شوید بنده به اختصار مطالبی را به عرض می رسانم:
11- یکی از این دو جوان، هنوز که هنوز است خود را عضو جبهه مشارکت می دانند و گاهی از طریق همین جبهه به مصاحبه دعوت می شود تا بلکه از قلم روزگار نیفتد. شما بدیختی جریان چپ را در همین جا ببینید. ببینید که علفهای هرز جریان چپ از زیر چه تخمه هایی سر بر آورده اند و ریشه شان به کجا وصل است. این شخص نه هنوز انتقاد از گذشته کرده است و نه حاضر است موقعیت موجود را بپذیرد. گویی آونگی شده است بین افکار لیبرال و نوعی چپ نمایی باسمه ای که دائماً در نوسان است و نمی داند که از دل اینگونه آمد و شدهای وامانده، نخواهد توانست به واقعیت وجودی اش برسد.
12- اما داستان نفر دوم شیرینی بیشتری دارد. وی که عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی شریف بود ، در زمانی که غائله دفن شهدا در صحن دانشگاه مذکور مطرح شد. ایشان که این روزها ، کاتولیک تر از پاپ و مارکسیست تر از مارکس شده اند در یک (کنش انقلابی)!!! نه تنها با این اقدام تحمیلی بسیج دانشگاه موافقت کرد بلکه در مقابل اعتراض نیروی چپ دانشگاه فریاد کرد و گفت : ( اگر لازم باشد خودم توی قبر می خوابم تا اول مرا خاک نمایند)!!!!..... بله رفقای عزیز ، خوب دقت کنید و ببینید که ما با چه موجوداتی مواجه هستیم و اگر برخوردی هم می شود سر در پی افشای ماهیت چه عناصری دارد. جالب تر اینکه پس از اعتراض حدود 1200 نفر از دانشجویان همان دانشگاه که در پی این بی پرنسیبی نماینده شان حادث شد (22 اسفند 1384) و دانشجویان مجبور شدند برای رساندن صدای اعتراض خود به گوش مسئولین دانشگاه ، شیشه های دفتر دکتر سهراب پور را بشکنند، همین شخصی که امروز سینه چاک کارگران و قافلۀ چپ شده است، در آن روز نه تنها از کنار این دانشجویان فرار کرد بلکه در یک اقدام بسیار نا پسند تر ، به نزد مسئولین دانشگاه رفت و با تضرع از چند نفر از رفقایی که پیشقراول این اعتراض بودند شکایت کرد و آنها را (گردن کلفت هایی) خواند که نمی گذارند او دانشجویان را ساکت کند.....درست بعد از این اتفاق بود که آن داستان احضار دانشجویان به کمیتۀ انضباطی پیش آمد و طی آن چهار دانشجوی چپ را اخراج کردند. ( قلی زاده- میترا یوسفی- شروین- آرمان امیری) که قصه ای خواندنی تر دارد.....
آری ، این شخص با چنین ماهیتی به محفل سلام دمکرات پذیرفته شد و رسالت رهایی طبقۀ کارگر و خیال پر گشودن حضرت ققنوس را به باور داراب زند حقنه کرد. کسی که دانشجویان امروزه به لحنی مسخره و افتضاح آمیز او را (رفیق !! ) می خوانند تا متوجه شود که کجای کارش می لنگد.
خب، اجازه بدهید برگردم بر سر مقال و از ان دو دوست نصیحت کننده سئوالی کنم و بپرسم: عزیزانم، حالا شما می گویید با سارقانی از این دست که در جلوی چشمانم به شب روی پرداخته اند چه باید بکنم؟ آیا باید بنشینم و از صفا و صمیمیت چنان سخن بگویم که به قول شما (کاغذ به هم نپیچد) ؟...... که ( واژه ها زیر قلم نشکند)؟ .....
آیا خود شما توان چنین کاری را دارید و می توانید با کسی که برای زخمه زدن به حریمت پای گذاشته عاشقانه !!!! دلبرانه!!! بحث و فحص نمایی؟
پس می بینید تکلیف همین است که انجام می شود. صحبت دل بنده و شما که نیست ، صحبت قداست و پاسداری از خون ان همه جوانی است که یا به دشنه حکومت خونشان بر زمین این ملک ریخته شد و یا با پنبۀ این دو کاره ها سرشان بریده شد......
باری ، گفتنی ها زیاد است. فقط نگران حوصلۀ شما هستم.
پینوشت: شعر از فروغ است یا نام عروسک کوکی.


