ققنوس خاکستر نشین- 2
و یادداشت این سردبیر!!!

طرفه حکایتی است حکایت این ققنوس خمار و مفنگی که باز هم از آن دخمۀ تاریک و دود زده حرفی در آورد تا بهانه ای شود چون چشم غزال که رغبت صیادی آورد و قلم را واداشت تا نشانه های مفروضی که قبلاً در مقالۀ (ققنوس خاکستر نشین) به کنایه و اشارت آورده بود را فاش تر و بدیهی تر نماید.
اگر خاطرتان باشد ، در همان وجیزه ، صادقانه عرض کردم که سعی ام در نانوشتن است و صبوری ها کرده ام بر آنچه می بایدم نوشت. راستش نمی خواستم و نیز نمی خواهم افشای بعضی از ناگفته ها سند و مدرکی شود برای جماعت لیبرال و سلطنت طلب تا بگویند ببینید اهل قبیله چپ کارش به کجا رسیده که افرادی مثل این حضرت ققنوس توانسته در عین پلشتی و دودوزه بازی ، یک شبه ادعای تکتازی کند و تا آنجا یکه براند که حتی ققنوس شود، خاکستر بتکاند ، و به اوج توهم برسد و الا آخر....
اما حالا که یادداشت جناب ققنوس زیر عنوان ( لومپنیسم و انتقاد از خود ) بیرون آمد ، این پروا هم از سر قلم افتاد و لازم دید با مروری عمیق تر بر شخصیت این قاف نشین متوهم مطالب پیش گفته و ناگفته را مستدل تر و کامل تر مطرح نماید تا شاید از قِبَل آن معنای لومپنیسم که مورد ادعای حضرت ققنوس است در ( غیر وضع له) قرار نگرفته و جایگاه واقعی خویش را بیابد.
البته این داستان ، داستان مطوٌلی است و شامل چند بخش می شود که بنده سعی خواهم کرد برای عدم تصدیع اوقات خوانندگان محترم ، در این فرصت تنها به مؤخرات آن اشارتی بنمایم و مابقی را چنان که متعهد شده ام در فرصت های آتی انتشار دهم.
1- گذشته مقدمه حال است.
در پائیز سال 1384 و در آن هنگام که در بند 350 زندان اوین به سر می بردم خبر رسید که چهار تن از زندانیان زندان رجائی شهر را به این بند منتقل کرده اند. آقایان خالد حردانی ، شهرام و فرهنگ پورمنصوری ، و همین جناب ققنوس.
قابل ذکر اینکه بند 350 که به بند سیاسی معروف است دارای شش اطاق جمعی بود و شرایط طوری بود که مسئول هر اطاق می توانست به دلخواه و براساس نوع معاشرت تازه واردین ، کس یا کسانی از ایشان را به اطاق دعوت نماید...... انتخاب سه نفر اول با توجه به سابقه محکومیت ایشان که قبلاً از بند سیاسی به زندان رجائی شهر برده شده بودند چندان مشکل نبود، به طوری که شهرام پورمنصوری به اطاق سه که بنده ساکن آن بودم آمد و فرهنگ به اطاق پنج رفت و خالد حردانی نیز به اطاق چهار برده شد. اما هیچ کدام از زندانیان حاضر به پذیرش حضرت ققنوس نبودند. در استفساری که از رفقای هم بند در این باره کردم گفتند که ایشان (آلودگی شدید ) دارند و در زندان سیاسی همین ( علامت) کافی بود که فرد آلوده در بین زندانیان جایی نداشته باشد.
به هر حال و از آنجایی که شرط مهمان نوازی اجازه نمی داد تا تازه واردی ولو علامت دار و آلوده در همان شب اول آواره بماند ، پس شوری گرفته شد و قرار بر این مدار شد که او را به اطاق آقای دکتر زرافشان بفرستیم. علت اش هم این بود که رفقا معتقد بودند وجود دکتر زرافشان و انضباط خاص ایشان هرگز فرصتی برای ادامه آلودگی این ققنوس مفنگی فراهم نخواهد آورد. اما دکتر زیر بار نرفت و با تعذر و عذر بیماری کلیوی خود و نیز کوچکی محل مذکور با این امر مخالفت کرد.... گویی چشم آینده بین دکتر همه چیز را دیده بود و ما نمی دانستیم.!!
پس از این مرحله ، باز دوستان غوری کردند و با ریش گرو گذاردن نزد چند زندانی قدیمی تر بلاخره حضرت ققنوس را با سلام و صلوات به اطاق شش که محل زندگی چند زندانی محترم و صبور بود فرستادند.
جای ذکر این نکته ضروری است که ساختمان بند 350 مشتمل بر یک ساختمان دو طبقه بود که در طبقه فوقانی آن تعدادی از زندانیان شاغل زندگی می کردند. این افراد از جمله کسانی بودند که در قسمت های مختلف با عنوان (رأی کار) اشتغال داشته و عموماً در پایان هفته به مرخصی می رفتند و تعطیلات را در بیرون زندان می گذراندند. حیاط مورد استفاده زندانیان سیاسی و این زندانیان عادی هم یکی بود و هیچگونه مانع و رادعی برای جدا کردن این دو قشر زندانی وجود نداشت.
اما بشنوید که در چنین فضایی ، متاسفانه فقط یک هفته طول کشید تا این جناب ققنوس ماهیت واقعی خود را نشان دهد و اطاق شش را به بنگاه (مخدرات و معاجین سکر آور) تبدیل نماید. به طوری که راهروی بند سیاسی که همواره خلوت و دارای قداست خاصی بود به محل تردد زندانیان آلوده به مواد مخدر بدل شد که همگی هم سراغ یک نفر را می گرفتند و نشانی یک آدرس را می پرسیدند: لانه ققنوس کجاست؟!.
بی شک تحمل زندانیان سیاسی را حدی بود اما نه آنقدر که بتوانند این رفتار نا شایست را بیش از این تحمل نمایند ، پس اولین معترضین که همان ساکنین اطاق شش بودند پس از بی توجه ماندن اشارات خود توسط ققنوس ، بلاخره ناچار شدند بعدازظهر یکی از آن روزهای پائیزی ، وسایل او را از اطاق بیرون ریخته و از ورود اش برای همیشه جلوگیری نمایند.
آن شب ، شب دیجوری بود. ققنوس در همان حالت کف و نشئه گی در راهرو دراز کشید و بی توجه به زمین و زمان ، با همان مستی و لایعقلی به خواب رفت و با نهیب زندانیان سیاسی ، تردد معتادین به بند نیز قدغن گردید.
اجازه دهید در اینجا ظریفه ای را یادآوری نمایم. حضرت ققنوس مفنگی ما که شبی چنین بی حیثیت را در راهرو به سر کرده بود فردا صبح سلانه سلانه و به قصد استرحام و چاره جویی به دفتر اندرزگاه مراجعه کرد…. درست روی اولین پله ای که طبقه پایین را به دفتر اندرزگاه وصل می کرد با اوسینه به سینه شدم ، چشمان قی کرده و قیافۀ ژولیدۀ او واقعاً دلم را لرزاند و به من جرات داد تا از سر نصیحت خطابش نمایم و بپرسم : شما که این طور هستی چرا در همان رجائی شهر نماندی ؟ آیا آنجا برای اوضاع شما بهتر نبود؟.... که پوز خندی زد و بی پروا تر گفت : آنجا دست زیاد شده بود. کاسبی نمی چرخید.... و قاه قاه خندید !!!
این تصویر تا ماهها در ذهن من ماند.
باری..... در اطاق رئیس اندرزگاه چه می توانست بگذرد جز آنکه آن مسئول رند که خود شاید یکی از سر شاخه های ورود مواد مخدر به زندان بود شرطی در میان آورد و از ققنوس خواست در قبال کاسبی ای که راه انداخته بود درصدی به او برساند تا در مقابل از حمایت های وی برخوردار گردد. شرطی که به فوریت مقبول ققنوس واقع و موجب عقد اخوت میان آن دو شد....
راستی ایا شما کاری کثیف تر از این سراغ دارید؟ و می توانید وقاحت چنین رفتاری را از یک زندانی باور کنید؟.... آیا می توانید درک کنید این ادم های پینکی و مفنگی در هر لحظه و آنی که به مشکلی بر می خورند چطور حیثیت و شرف خود را به داو می گذارند تا از پس آن ، لحظات را خریداری نمایند؟.....بگذریم.
پس چه شد؟ گشتند و گشتند و یقۀ منوچهر محمدی که عازم مرخصی بود را گرفتند که الاٌوبلٌا حالا که اطاقتان خالی است باید این ققنوس را در آن جا بدهی. ققنوس هم که در زبان بازی ید طولایی داشت و رگ خواب منوچهر محمدی را از بیرون زندان می شناخت از سادگی او استفاده کرد و با یادآوری اینکه تا کنون عضو جبهه دمکراتیک آقای مهندس طبرزدی و محمدی بوده (سال 1384) و حالا هم حاضر است همچنان در خدمت ایشان باشد لقمه چرب تری را جلوی دهان منوچهر گرفت. او به محمدی قول داد که از طریق تلفن به دوستانش در خارج از کشور کاری خواهد کرد تا نام منوچهر محمدی مرتباً در سایت ها و بنگاههای خبری تکرار شود. لقمه ای که برای دهان گشاد شهرت طلبی محمدی قابل اغماض نبود.
باز هم نکته ای قابل ذکر است . این خبر به مهندس طبرزدی که رسید ورق برگشت و بر ساده دلی منوچهر دل سوزاند وپیامی به او رساند که ( آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود).
محتوای پیام طبرزدی روشن بود. او به یاد منوچهر محمدی آورد که این حضرت ققنوس همان فرد دو کاره ای است که توانست 20 میلیون تومان کمک حزب دمکراتیک کردستان را بنام جبهه دمکراتیک بگیرد و بالا بکشد و در این میان نام فرد دیگری را بد نام کند. بنابراین نباید مجدداً خام این موجود شد. اما مگر عارضه شهرت طلبی چشم و گوشی برای آقای محمدی باز گذاشته بود تا به این پیام تعمق کند؟
باری ، فردای آن روز منوچهر محمدی با گرفتن آدرس منزل ققنوس در کرج به مرخصی رفت. !! مهندس طبرزدی روی گرداند و سر در کتاب فلسفه ای که روی میزش بازمانده بود فروبرد و حضرت ققنوس وارد اطاق دو گردید..... ضمن اینکه وقتی صدای اعتراض زندانیان سیاسی به گوش مسئول زندان اوین رسید جلسه ای ترتیب داده شد و مسئولین قول دادند که به شدت اعمال این فروشنده دوره گرد مواد مخدر که گذرش از راسته رجائی شهر به اوین افتاده بود را کنترل خواهند کرد و اجازه نخواهند داد که خریداران مواد مخدر به بند سیاسی نزدیک شوند.
یکماه بعد از این حوادث ، آن عقد اخوت که بین رئیس اندرزگاه و ققنوس بسته مانده بود هم گشوده شد و اختلافی که حضرات بر سر منافع فروش مواد مخدر داشتند طوری بالا زد که موجب انتقام جویی طرف مقابل گردید. پس در یک صبح پنجشنبه که زندانیان به سالن ملاقات برده شده بودند. چنان فضاحتی بر پاشد که داستانش را به اختصار در مقاله (ققنوس خاکستر نشین) آوردم و از تکرار آن بعلت وقاحتی که در آن مستتر است معذورم .
خب ، چه می گفتم. عرض می کردم که گذشته افراد مقدمه حالشان است و نمی شود از مدعیان سیاسی شناسنامه نخواست و به صرف سر دادن یکی دو شعار آنها را باور کرد. نمی شود باور کرد کسی که تا دیروز آفتابه بیار و لگن ببر منوچهر محمدی بوده و در زیر علم او بلند گوی احیای دمکراسی آمریکایی شده بود یک شبه خواب نما شده و بقول خودش ققنوس آسمان چپ شود.!!! یک جای کار می لنگد. یک جای موضوع موهوم و گنگ است. آدمی که در محیط کوچک زندان و با مسئول اندرزگاه چنان معامله ای می کند که حتی گند آن دامان ناموس اش را هم میگیرد و آبرویش را می ریزد را چگونه می توان به سادگی پذیرفت و باور کرد که به طیف چپ تعلق دارد. شما بمن بگویید شناسنامه این ققنوس کجاست. اثر انگشت هویت چه کسی زیر آن است. بگویید از کدام جریان بیرون آمده و اصلاً چه شده که آمده است.؟ چرا در زندان سعی کرد بهر قیمتی که شده خود را به دکتر زرافشان بچسباند و برای یکبار هم که شده امضاء اش را در کنار امضاء دکتر زرافشان و در یک اعلامیه بگذارد. امری که دکتر به شدت از آن اجتناب کرد (*). آیا غیر از این است که بعد از ورود به زندان و طرد شدنش توسط مهندس طبرزدی و در (بی هر کجایی) کامل ، مهربانی و عطوفت بچه های چپ زندان را چون راه ساده و بی خطری فرض کرد که می تواند بی شناسنامه و بی آدرس در آن گام بزند و این بار از این مسیر خودنمایی کند ، چرا که تصور می کرد نجابت اهالی چپ آنقدر والاست که هرگز گذشته او را به رخ اش نخواهند کشید. و همین بس که ققنوس شود و خاکستر تکاند و مدعی انقلابیگری در طیف چپ گردد؟
اجازه دهید مطلب دیگری را هم اضافه نمایم. ..... درست دو ماه پس از اینکه بعلت عمل قلب باز در زندان و نیز بعلت اعتراض به حکم سه سال زندان خود موقتاً بیرون آمدم و توانستم قلم به دست گیرم وبلاگی راه انداختم و سعی کردم به حد مقدور مطالبی را در آن بنویسم.موضوع هم رفت تا جائیکه دیدم فخرآور که تازه به خارج از کشور رفته بود شروع به فحاشی و اهانت به جریان چپ و اشخاص محترمی مثل دکتر زرافشان کرد. در آن هنگام هنوز دکتر در زندان بود. پس با واسطه ای پیامش دادم که گام به قاعده بردارد و به این بازی نیاید. که متاسفانه باد تفاخر به سر انداخت و مطلب را نگرفت. این بود که نام فخرآور وارد نوشته هایم شد..... درست در اوان چنین اوضاعی بود که شبی حضرت ققنوس تلفن زد و اشاره کرد که خانواده بنده و ایشان در یکی از این برنامه های تلویزیونی لوس آنجلس و از طرف فخرآور مورد اهانت مستقیم قرار گرفته و گفت که چون ما همه چپ هستیم !! خواست که جواب او را بدهم. در پاسخ بنده هم که پرسیدم آخر شما از کی اهل چپ شده ای جواب مشخصی نداد و من حمل بر این کردم که شاید در گذر روزگار چیزی را تجربه می کند. بنابراین بدون اینکه تمایلی به یله کردن این ققنوس به خود داشته باشم و درست بعد از این گفتگو بود که دیدم تمام مطالب وبلاگم (چه طنز، چه تحلیل، و چه مطالب دیگر) را بلافاصله در سایت خود می آورد. از شما می خواهم سری به سایت ایشان و وبلاگ بنده بزنید و ببینید در طول دو سال گذشته کدام مطلب بنده بود که در سایت ایشان نیامد. در واقع ایشان تا همین یکی دو ماه قبل یا اصلاً چیزی نمی نوشت و یا اگر هم می نوشت آدرس مشخصی از کپی برداری از نوشتۀ کسان دیگری بود که به قاعدۀ دنیای مجازی چهار کلمه از اینجا و چهار کلمه از آنجا را به هم می چسباند و مدعی نگارش مطلب جدید می شد.
ببینید..... بنده با عوالم سایت و سایت بازی بیگانه ام. شما باور نمی کنید که حتی در طول هفته فرصت نمی کنم به سایر سایت ها سرکشی کنم ولی مطمئن هستم که حدود نود درصد از مطالبم در سایت ایشان امده است. با این ترتیب آیا بنده و امثالهم لومپن هستیم و یا ( حاجی بخشی**) هایی نظیر این ققنوس که با زدن مطالب این و ان در سایت خود باد به پوست انداخته و خیال ققنوس شدن به سر مخموراش افتاده است.....
به هر حال این داستان ادامه داشت تا یکی دو ماه قبل که دیدم در سایت ایشان اسائه ادبی شد نسبت به موضوعی که آقای دکتر زرافشان بدرستی طرح کرده بود. از ایشان توضیح خواستم که چرا اینطور به میخ و تخته می زند و اگر قرار است به مظان نقد بیاید چرا حرفش را شفاف نمی زند..... که عذری خواست و تصدیقی کرد و مساله تمام شد.
تا اینجا فکر می کردم که این حضرت بلحاظ همان (بی هر کجایی) همیشگی و این که اهل قیل و قال است چنین رفتاری را پیشه کرده غافل از اینکه تحت تاثیر گروهی خارج نشین به جریانی وصل شده بود که داعیۀ دیگری در سر داشتند ، که مطلب را در مقاله (وسمه به چشم کور دختر همسایه) آوردم و ایشان را توجه دادم که دست از این مغالطه و ریب و ریا بردارد. اما جواب خود را در دو یادداشتی دیدم که از سر حرص و کینه جویی نسبت به دکتر زرافشان نوشته بود. پس سه بار سیفون رفاقت با چنین موجودی را کشیدم و در نتیجه آمد آنچه که در (ققنوس خاکستر نشین) آوردم.
در واقع می خواهم بگویم که تمام جارو جنجال ایشان این است که کسی او را به بازی بگیرد و بقول خودش، او را عددی فرض کند. برای همین هم چقدر تلاش کرد تا دو سه نفر از دانشجویان جوان چپ را به خود وصل نماید و با دادن نقل خارجی و چای و نبات بغل منقل ایرانی ، دود و دمی و دار و دسته ای براه بیندازد که با افشاگری هایی که شد آن چند جوان هم پر از این دام گشودند و حاصل کار ، بیانیه ای شد که بیرون دادند و آبروی ریخته شدۀ این حضرت ققنوس را باز هم ریختند.
ایشان در یادداشت اخیر خود همگان را برای تصدیق صداقتش به خانه دعوت کرده تا چند روزی نزد او بمانند و بدانند که وی اهل هیچ بخیه ای نیست. البته بنده به منزل ایشان نرفته و نمی روم اما و به جای آن در خواست دیگری دارم و ان هم اینکه یک تک پا زحمت بکشند و در هر روزی که اراده فرمودند همراه بنده به ازمایشگاه مواد مخدر بیایند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد و معلوم شود حرف آن مامور کار کشته زندان که گفت ( اگر کمرش را فشار بدهی دو کیلو مرفین از فلان جایش می ریزد) و نقل بنده چقدر مقرون به صحت است.... بیاید تا بعد از اعلام نتیجه آزمایش ،اسامی کسانی که هر روز از او مواد مخدر می خرند را نفر به نفر و گرم به کیلو بر ملا نمایم. تا آدرس کسانی که از خارج از کشور به اسم ( حزب فراگیر رستاخیز!!) برایش ده هزار دلار ، ده هزار دلار ، پول حواله می کنند تا هم کمکی به معامله روزانه او باشد و هم خرج (حزب رستاخیز) او ، را بر کاغذ بیاورم. و بنویسم که چطور از طریق همین حزب بازی مسخره و یارگیری های توهمی او ، توزیع مواد مخدر تا دانشگاه هم رفت !!
حتماً آنوقت فرصت مناسبی است که بنشینیم و راجع به کلمۀ لومپن بحثی اساسی تر ، اصولی تر، و واقعی تر بکنیم. چطور است؟.
ضمناً لازم است یادآوری نمایم که اگر نوشتۀ قبلی بنده موجب شد تا ماهیت این ققنوس تازه سر از تخم در آورده روشن شود، حرجی بر این قلم نبوده و نیست. شما می بینید که این قلم هنوز که هنوز است کج می رود و کجدار و مریض می نویسد تا این خیک بیش از این دریده نشود والا حالا کو تا که به اصل مسائل این حضرت بپردازم و دل قبیله چپ را بیش از این که هست خون ننمایم.
در پایان از اینکه این مثنوی را با تاخیر می نویسم عذر خواهم زیرا در مسافرت بودم و تازه دو ساعتی است که برگشته ام و وقتم را حرام این پاسخ کرده ام. حتماً سر فرصت دنباله را تا ( قاف) پی خواهم گرفت.
پینوشت:
*- (برای استناد این مطلب توجه فرمایید که ایشان شبی در زندان به دکتر زرافشان مراجعه و اعلام نمود که نیروهای چپ و دمکراتیک در لندن اجلاسی برپا کرده اند تا از مبارزات دکتر زرافشان قدردانی نمایند و خواست که پیامی توسط دکتر به این اجلاس فرستاده شود. و بلافاصله نیز متن آماده شده ای را آورد که در زیر آن نام خود و دکتر را درج کرده بود. اما دکتر زرافشان پس زد و آنرا امضاء نکرد. با تحقیقی که صورت گرفت بر آقای زرافشان معلوم شد که این اجلاس مربوط به سلطنت طلبان و لیبرال ها بوده که می خواستند به وسیلۀ این زائدۀ خود در زندان چنین دامی را با نام دکتر زرافشان بگسترانند.....
به هر حال چند روز بعد ، همین متن بدون اطلاع دکتر در رسانه ها منتشر گردید که موجب عصبانیت زرافشان را فراهم آورد و ایشان مجبور شد طی یادداشت دیگری ضمن محکوم کردن این عمل زشت ، از محتوای متن نوشته شده تبری جوید و امضاء آنرا انکار نماید.... لطفاً به مفهوم لومپنیزم توجه فرمایید.!!)
** - ( اصطلاح حاجی بخشی را از آنرو به کار آوردم که در دوران جنگ و بعد از آن ، حاجی بخشی نامی بود با محاسن سفید که بلندگویی بر وانتی می بست و به نام حزب الله به تجمعات حمله می کرد و با خواندن شعارهای دیگران مثلاً خودی نشان می داد.... حاج بخشی اگر امروز زنده بود حتماً آن وانت و بلند گو را وا می نهاد و مثل حضرت ققنوس سایتی راه می انداخت تا باز شعارهای داده شده توسط دیگران را مبنای حضور و پرواز ققنوس وار خویش نماید.!!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت
12:49 |