هنوز چند ماهی از استقرار دولت کودتا و سقوط دولت ملی دکترمصدق نگذشته بودکه درشروع یک روز پربرف زمستانی ، سپهبد زاهدی سوار اتومبیل نمره یک دولت شد وسراسیمه خودرابه کاخ مرمررساند تاخبری که چند ساعت قبل، وزیرامورخارجه کابینه (عبدالله انتظام) به او رسانده بود رابه شرف عرض مبارک همایونی برساند.... اوپس از شرفیابی ودستبوسی شاه ، ازوی مژدگانی خبری خوش را طلب کرد و سپس اظهار داشت که ریچارد نیکسون معاون آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا عازم ایران شده است.چشمان هنوز خواب آلودۀ محمد رضا شاه با شنیدن این خبر برقی زد و لیخندی بر لبانش ظاهر شد.
پس در همان ملاقات،شاه به نخست وزیر تکلیف کرد که حالا وقت بازی ماست و باید که تمام اجزاء دولت،در مقدم چنین مهمان عزیزی ،هر آنچه از هنر چاپلوسی ایرانی در چنته دارند را به نمایش بگذارند.
سپهبد زاهدی نیز که برای نشان دادن جَنم خود به آمریکایی ها به دنبال فرصت مناسبی می گشت زمانه را بر وفق مراد دید ،ماموران فرمانداری نظامی و پاسبان های شهربانی را به خیابان آورد و شهر را در زیر چکمۀ آنان به پادگان محصوری بدل کرد که پریدن کلاغ از سر هر درختی را فوراً به عرض همایونی می رساند.!!
ورود نیکسون به تهران برای مامورانی که بر سر کار بودند موجد خودنمایی و دست و دلبازی ها شد،و هر کس سعی کرد در اثبات ارادت اش به ارباب آمریکایی،مایۀ بیشتری بگذارد. صفاری شهردار تهران،سند مالکیت دو هزار متر مربع زمینی که بین سفارت آمریکا تا خیابان تخت جمشید قرار داشت را پیشکش کرد.زاهدی در وسعت باغ وزارت خارجه جشنی آراست که آتشبازی آن در تاریخ اسمی شد.عضدی رئیس تشریفات شاهنشاهی،اتاق رضا شاه را برای استراحت نیکسون آراست.خاندان سلطنتی و مخصوصاً شاهپور غلامرضا مجموعه ای از نفیس ترین عتیقه جات و صنایع دستی ایران را تقدیم مهمانی کرد که به محض ورود مستقیماً به کاخ مرمر رفته بود تا در حین صرف نهار با شاه و ملکه،به آنان یادآوری نماید که می توانند به پشتیبانی آمریکا مستظهر باشند.
همه چیز داشت به خوبی و طبق برنامه پیش می رفت و چشمان تیزبین زاهدی بر کورترین زوایای پایتخت احاطه کامل داشت،تا جایی که نیکسون خوشحالی اش را از این همه امنیت برقرار شده به زبان آورد و قول داد در بازگشت به آمریکا،مراتب خدمتگزاری و ارادت خالصانۀ این چاکران را حتماً به مقامات آمریکایی اطلاع دهد.
روز دوم اقامت نیکسون آغاز شد و طبق برنامه تنظیم شده قرار بر آن شد که او از میان خیابان های پر برف تهران گذشته و بر سر قبر رضا شاه ادای احترام کند.خیابان ها را قدم به قدم سرباز چیده بودند،و سکوت بر تهران حکم میراند.... با آنکه زاهدی شب قبل از پروژۀ ترور نیکسون توسط بازوی نظامی حزب توده مطلع و آنرا قبل از اجراء خنثی نموده بود،ولی باز هم تا صبح نتوانست چشم بر هم گذارد.....
حوالی ساعت 9 صبح،و با تلفنی که رئیس وقت دانشگاه تهران به دفتر نخست وزیر کرد.انگار همه چیز در هم شد.سپهبدزاهدی دستپاچه به نظامیان دستور می داد و خبر می گرفت.تلفن دانشگاه مرتب زنگ می خورد.دانشگاه تعطیل شده بود و دانشجویان در یک حرکت خود جوش و با سر دادن شعارهای مرگ بر شاه و زنده باد مصدق،سکوت شهر را شکسته و رخ در رخ حکومت آوردند.زاهدی خبر را به دفتر مخصوص رساند و کسب تکلیف کرد.سرمستی دربار و شاه،دوباره به یاس تبدیل شد و شاه به پستو خزید....زاهدی پیام را دریافت و دانست که باید آخرین تصمیم را خود بگیرد.پس فرمان شلیک داد.(ساده ترین کاری که می توانست انجام دهد.)
با صدور دستور حمله،نظامیان حرمت شکستند و به طرف دانشجویان شلیک کردند،دانشگاه رنگ خون گرفت و سه دانشجو به نام های قندچی،و شریعت رضوی و بزرگ نیا به زمین غلتیدند.....نیکسون از سر سفرۀ میزبان با شتاب و تعذر برخاست و گام به رفتن زد....حزب توده،شریعت رضوی و بزرگ نیا را از سازمان جوانان خود خواند و ملی ها هم قندچی را دانشجوی رشید خود نامیدند.
از آن زمان تا کنون جریان مبارزات دانشجویی هر سال به روز 16 اذر که می رسد کلاس ها را تعطیل می کند،و لیست مطالبات خود را برابر چشم حکومت می گیرد و سهم خواهی می نماید....و مگر سهم دانشجو از حکومت چه می تواند باشد،به جز آزادی برای بیرون دادن بغض خود،و اعتلای برابری در جامعه ای که در آن زندگی می کند.بر خورداری از حق طبیعی و انسانی اش که در این نیم قرن اخیر،هر خودکامه ای جلوی آن را سد کرد و هر سال هم وقیح تر شد.
در این سال های طولانی،حکومت ها برای کنار امدن با این جریان،ترفند ها زدند،گاهی به مماشات و گاهی هم به تندی....انقلاب فرهنگی به راه انداختند و تندرو ها را پاکسازی کردند.ولی چه عبث،که دانشجوی بعدی تندتر شد.حتی گاهی صحنه را چرخاندند و(خودی)ها را در هیبت دانشجوی مبارز به جریان دانشجویی تحمیل نمودند،تا جایی که به عنوان سفیر جنبش،حتی آنان را به خارج از کشور هم فرستادند تا بلکه در اپوزیسیون نیم بند خارج از کشور نفوذ کنند و راه را برای سایر مبارزان به بیراه ببرند....وگاهی هم زندان ها را پر از دانشجو کردند تا شاید ریشه بخشکانند.ولی.....
باری.... اینک باز شاهد چنین روزی هستیم،شانزدهم آذر،روز قیام دانشجویی،روز سهم خواهی دانشجویان،که اگر حرف،حرف تازه ای نیست ولی هنوز بی پاسخ مانده است و همین دانشجویان را جرّی تر نموده است.
طرفه آنکه امسال دولت احمدی نژاد کمربند سفت نمود و معتقد به برخورد جدی با این جریان شد. برخوردی که به عقیدۀ دولتی ها باید سال ها قبل صورت می گرفت ولی نرمش و ضعف دولت ها در گذشته،مانع از انجام آن شده بود.
پس دانشجویان زندانی،باید سلول هایشان را آب و جارو نمایند که دوستان در راهند.و ادارات ثبت احوال،برای ابطال شناسنامه،وقت اضافی اختصاص دهند.خصوصاً که دو سالی است جریان چپ بیرق دار این قافله شده است،انهم به زمانه ای که دانشجویان اصلاح طلب و متحمل دیروزی،از این همه فرصت سوزی و لاس با حکومت خسته شده و بی تذکر سایرین،خود به عقب صف رفته اند.
باری،شانزدهم آذر ماه هنوز عزادار جوانانی است که حق طلب کردند و در گوشۀ زندان و یا صحن دانشگاه سر به تیغ جفا ساییدند تا بگویند: برپاخیز، از جا کن بنای کاخ دشمن .... تا بگویند : دانشجوی زندانی آزاد باید گردد.... تا بگویند : جنگ نه ، دانشگاه پادگان نیست .... تا بگویند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد ..... وبه فریادی هزار زخمه دل بروز دهند .
دستگیری های چند روز گذشته وربایش حدود 30 نفر از دانشجویان وبی خبری از سرنوشت ایشان ، نشانه ای است از بی جوابی دستگاه به مطالبات دانشجوئی وقبول این حقیقت که به قول آن رفیق دانشجو ( امسال هم زور رژیم به دانشگاه نرسید) واین مطالبات رفت تا متراکم تر شود . رفت تا با انباشتگی خود یادگاردردآور دیگری را بر ذهن جنبش اجتماعی ایران بکارد و عزم آنان را برای پیگیری خواسته هایشان جزم تر نماید .
پروائی نیست که امروز دانشجو درقل وزنجیرحکومت است وبه قول آن خوش گوی سخندان که زخمه برشعرفروغ زد وخواند :
چراغهای رابطه تاریکند.
چراغهای رابطه تاریکند.
وکسی می گوید –
« مشترک مورد نظردر زندان است »
اما فردائی هم هست . فردا وخورشیدی دیگر . وهزاران گلوی تازه تر . هزاران دست پرغرورتر. قلب تپنده تر. پس چه باک .....