تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)

یلدای اوین

      تمام حس این جملۀ بی فاعل

- یلدای نم زده-

سردِ سرد ،

گنگ و خاکستری ،

با سکه ای که معلوم نیست کدام رویش شیر است

کدام خط ،

اندازه می شود.

می آیی ؟

نمی آیی ؟

عجب حکایتی است.

 

دیوار اوین ، بلند

پاسبان ، بیدار

و من ، تبدار ،

با شمعی زیر این چکمه و دیوار

باز ستاره می شمارم

می آیی ؟

نمی آیی ؟

عجب حکایت غریبی است !

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 18:55 |
 

کیفر خواست

 

در دهانشان

زبان سرخ می چرخید،

صدایشان،

زیادی گُل می داد.

                            امضاء – دادستان

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:36 |
 

 (عکس های بی قاب )

 

یاد ، خاطره می آورد و من امروز با دیدن این تصویر....

 

 سال ۱۳۵۳- تهران.

حميد كه از كنار پرده بيرون را مي‌پائيد يكباره گفت: آمدند... و فوري كنار رفت. من و احمد پريديم و كلت و نارنجك‌ها را برداشتيم و قرص‌هاي سيانور را زير زبان انداختيم. همه كاغذها را قبلاً سوزانده بوديم و تقريباً هيچ كار ديگري نداشتيم. آهسته از گوشه پنجره، نگاهي به خيابان انداختم، چند اتومبيل به فاصله 50 متري كوچه رديف شده بودند و دو سه نفر لباس شخصي با اسلحه‌اي در دست به طرف كوچه مي‌آمدند. برگشتم و از پنجره‌ي طرف ديگر اطاق كه رو به حياط بود بيرون را پائيدم. پسرك همسايه داشت در ميان برفهايي كه گوشه حياط تلنبار شده بود به دنبال چيزي مي‌گشت... گفتم برويم. و از در آشپزخانه رفتيم توي حياط و از مقابل چشمان بهت زده پسرك، خودمان را كشيديم بالا و از ديوار همسايه پشتي پريديم در حياط شان، و با احتياط رفتيم تا كنار در و زديم بيرون و با فاصله، كوچه‌اي كه يك طرف آن بن بست بود را طي كرديم تا رسيديم سركوچه. ساواكي‌ها همه هل خورده بودند در كوچه بغلي كه درب خانه ما از آنجا باز مي‌شد . فقط يكي دو مامور كنار اتومبيل‌ها ايستاده بودند و كشيك مي‌دادند. حالا مشكل طي كردن عرض خيابان بود. چون مي‌دانستيم كه آنها به محض اطلاع از فرارما ، اطراف را محاصره خواهند كرد. سردي اسلحه، پهلوي چپم را آزار مي‌داد. قرارمان اين بود كه اول حميد برود، آرام آرام و سر به زير راه افتاد و رفت آنطرف خيابان و داخل كوچه روبرويي شد. بعد نوبت من بود كه بايد سمت راست پياده رو را مي‌گرفتم و مي‌رفتم تا به ميدان برسم كه در فاصله سه كوچه پائين‌تر از ما قرار داشت... راه افتادم، قلبم به شدت مي‌زد. تا به ميدان رسيدم و خواستم سوار يك تاكسي شوم صداي گلوله‌اي آمد و متعاقب آن صداي گلوله‌هاي ديگر... و جيپ شهرباني كه پر از سرباز بود و من آنها را در گوشه ديگر ميدان نديده بودم يكباره با موتورهاي روشن به سرعت رفتند به سمت خيابان بالايي، يعني همانجا كه احمد درگير شده بود. تاكسي هنوز ايستاده بود و راننده‌اش از توي آينه مرا مي‌پائيد كه بالاخره سوار مي‌شوم يا نه... نمي‌دانستم سوار شوم و يا برگردم... اگر احمد را مي‌گرفتند؟!

يادم به حرف احمد افتاد. او بارها تاكيد كرده بود كه هر كدام از ما درگير شديم. بقيه معطل نكنند. تازه اگر برمي‌گشتم كاري از دست من ساخته نبود. آن هم با آن همه مامور.

پريدم و سوار تاكسي شده و از محل دور شدم... به خانه تيمي بعدي كه رسيدم. علامت دادم و داخل شدم، اكبر از رنگ و رويم همه چيز را فهميد. بايد آنجا را نيز فوراً تخليه مي‌كرديم. احتمال همه چيز مي‌رفت. مجيد بسطامي ما را به عنوان مهمان به خانه عمويش كه مسافرت رفته بود برد، حوالي قلهك و تا دو روز آنجا بوديم... خبر رسيد كه احمد در درگيري با ماموران ساواك و پس از يك مقاومت جانانه، بوسيله سيانور خودكشي كرده و حتي نارنجكش را تركانده تا چهره‌اش شناسايي نشود... جمع بودن ما پنج شش نفر در يك مكان هم درست نبود. قرار شد من و دو نفر ديگر به (برزن‌آباد) برويم. غروب راه افتاديم... در راه به فكر مادر احمد بودم كه تصور مي‌كرد احمد در يك كارواش كار مي‌كند و من و حميد هم همكارش هستيم. درست جمعه‌ي پيش بود كه ظهر مهمانمان كرده بود و كلي محبت به ما نموده بود.

در برزن آباد، وقتي مستقر شديم، از من گزارش خواستند كه نوشتم و فرستادم. دو سه روز بعد بر سر قراري كه برايم گذاشته بودند رفتم. مسئول جديدم گفت كه چرا براي سوار شدن به تاكسي معطل كردي و سرزنش شدم. از سنگيني چهارچوب‌هاي تشكيلاتي گاهي مثل آن لحظه متنفر مي‌شدم ولي به هر حال اصولي بود كه پذيرفته بودم و بايد بر آن گردن مي‌گذاشتم. چرا كه در غير اينصورت، اين تشكيلات بود كه ضربه مي‌خورد و من اين حق را نداشتم كه با جان بقيه افراد بازي كنم. (تحرك مطلق) در تشكيلات جايگاه ويژه‌اي داشت و رمز ماندگاري بود، حتي به قيمت گزافي مثل جان احمد.

 

باری... همانطوریکه گفتم امروز با دیدن این عکس های بی قاب ، این نی های بلند هور و این شاخه های زخمی شقایق ، ناخودآگاه تصویر احمد در من جان گرفت. شاید علتش مظلومیت چهره این رفقا بود. شاید هم مطلبی بود که در کمال اقتدار و صداقت در زیر این تصویر و در وبلاگ (علیه وضعیت موجود) نوشته شده بود.... خلاصه هرچه که بود یاد احمد بود و بغضی که در من دوباره رویید.

رویشی سبز بر کُنده پوک اوین و در این عصر دلگیر پائیز.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:36 |

 

( وقتی برف می بارد )

 

پرده را كنار مي‌زنم، پشت پنجره برف مي‌بارد. و گلوله‌هاي سپيد برف نرسيده به زمين، هوار مي‌شوند روي ذهن تشنه‌ام، خنك مي‌شوم و لذت سپيدي وول خورد زير پوستم...

فكري‌ام كه امروز مي‌توانست چه روز خوبي باشد..... مثل همه آن سالها، كه در روز برفي مي‌زدم به خيابان و از فشرده شدن گلوله‌هاي برف زير گامهايم لذت مي‌بردم... رفتن، بي آنكه عجله‌اي در كار باشد... گاهي دست كودكي را مي‌گرفتم و از خيابان برف زده عبورش مي‌دادم گاهي عصاي پيرزني را مي‌گرفتم تا در چاله فرو نرود. گاهي حتي مي‌ايستادم و برايش تاكسي مي‌گرفتم و منتظر هم نمي‌ماندم تا به رسم ادب بگويد: جوان الهي خدا خيرت بدهد.

 

باري، امروز هم مي‌توانست روز خوبي باشد، ... اگر با علي و يا جلال، هم پا مي‌شديم و مي‌رفتيم تا آن دور دورا.

از زمانه مي‌گفتيم. از اينكه فلاني را سرقرار گرفته‌اند. از اينكه بهماني را آزاد كرده‌اند. از اينكه در جنگل، رفقا زده‌اند به پاسگاه.. از اينكه قرار است در جايي، اخوان ثالث «زمستان» را بخواند [سرها در گريبان است/ اگر دست محبت سوي كس يازي/ به اكراه آورد دست از بغل بيرون/ كه سرما سخت سوزان است]... بعد مي‌زديم به بيعاري و بلند بلند تكرا ر مي‌كرديم تا گام به گام برويم تا آن دوردست‌ها.

 

... يك روز برفي بود. درست مثل امروز. قرارمان در كافه تريايي روبروي پارك ساعي بود. اول من رسيدم و نيم ساعتي نشستم به خوردن قهوه و پائيدن اطراف. تصوير مردم از پشت شيشه بخار زده كافه، موج داشت و مردم در زير بارش برف، كوچكتر به نظر مي‌رسيدند. خوب كه مطمئن شدم علامت دادم. يعني روزنامه را گرفتم جلوي صورتم و بي‌آنكه بخوانم، به آن خيره شدم... چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه در باز شد و علي آمد. نشست روي صندلي روبرويم. رنگ پريده. با چشماني كه دو دو مي‌زد... گفتم: خب... گفت: بايد بروي. پرسيدم چرا. گفت تور انداخته‌اند. گفتم ولي من كه پاكم. گفت: بودي. حالا بايد زودتر بروي. و بي‌آنكه اجازه سئوال ديگري را بدهد گفت: برگرد جنوب. رفقا در جريان هستند. و باز گفت: همين امشب... گفتم: تو چكار مي‌كني؟ گفت: چند روز ديگه ميام. فقط تو برو... بقيه هم رفته‌اند.

گارسن بالاي سرمان رسيده بود، علي گفت: براي من هم قهوه بيار- ولي او كه هيچ‌وقت قهوه نمي‌خورد؟! - ... گارسن برگشت و رفت. علي گفت: بگير و با چشم اشاره به زير ميز كرد. دستم را دراز كردم و دفترچه را گرفتم. گفتم: مي‌خواهي چكار كني؟ گفت: سئوال نكن. اينو ببر و يه جايي بگذار... خواستم سئوال ديگري بكنم كه ناغافل بلند شد و گفت: خداحافظ... مات و منگ نشستم و رفتنش را ديدم. بيرون كافه، يكبار ديگر برگشت و نگاهم كرد. با چشماني كه سرد و نمناك و سرخ بود.

 

دو روز بعد در اتوبوسي بودم كه به جنوب مي‌رفت. مسافر بغل دستي‌ام داشت روزنامه مي‌خواند، در صفحه آخر روزنامه كه رو به من بود تيتر كوچكي توجه‌ام را جلب كرد... (درگيري يك تروريست با ماموران). و خبر اين بود كه ..... در حاليكه به وسيله ماموران محاصره شده بود، با يك نارنجك خود را منفجر كرده است ...

 

از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه كردم، غروب بود. غروبي كه در بارش مداوم برف، رنگ بيابان را خاكستري كرده بود. چقدر دلم مي‌خواست اين اتوبوس لعنتي جايي توقف مي‌كرد تا مي‌رفتم در ميان اين همه برف و فرياد مي‌كردم.

 

امروز هم برف مي‌بارد، برفي كه در هر بارش، تصوير چشمان علي را در من تكرار مي‌كند. همانطور سرد، همانطورنمناك و همانطور سرخ...

پرده را مي‌كشم... و فكر مي‌كنم امروز مي توانست روز خوبي باشد، اگر...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:35 |

( در احکام روز جمعه )!!

در بحر افکار مثل کشتی بی لنگر، کج می شدیم ، مج می شدیم ، بالا می رفتیم ، پائین می اومدیم که یکباره تلفن زنگ زد.

گفت : شنیدی فخرآور رفته بوده ( رُم) ؟

با تعجب گفتم : کجا ؟

گفت : رم.

گفتم : که چه شود؟

گفت : گویا وقتی دیده که با طناب سیاست دیگه نمی تونه خودشو بالا بکشه و دیگه کسی براش تره خرد نمی کنه، این بار رفته (رم) تا درباره شستشوی مغزی دانش آموزان در اسلام ، عروتیز کنه !!

گفتم : ای بابا ، این ( پریوش) هم دل خوشی داره والله .... آدم ، رهبر دانشجویان باشه ، قهرمان ملی باشه ، دبیر کل کنفدراسیون یک نفره و پاراکنفدراسیون دو نفره باشه ، آنوقت در این بگیر و ببند دانشجویان و بجای اعتراض ، پاشه بره در – رم – دنبال (باجی خان باجی) بازی ؟

گفت : جالب تر این است که پریوش اسلام شناس هم شده ؟

گفتم : ای مظلوم اسلام ...... ای بی کس اسلام ...... ای نامراد اسلام.

گفت : حالا بنظرت باید چکار کرد؟

گفتم : اینکه دیگه سؤال نداره ، بلند شو بپر سر کوچه و دو جعبه واجبی فرد اعلاء (تیزبر) بخر و بیار تا اون (رُمی) که فخرآور در آن جولان داده را از ته (ازاله) کنیم؟

گفت : با فخرآور؟

گفتم : با همه مخلفات و متعلقات مربوطه....

گفت : ولی امروز که جمعه است؟

گفتم : خوب باشه . مگه تو مسلمون نیستی ؟ مگه حلیهَ المتقین نمی خونی ؟ مگه نمی دونی که خداوند این روز جمعه را آفرید فقط برای انجام اینگونه واجبات..... مگه خبر نداری که فرمودند : النظافهَ من الایمان فی بلاد عالم ولو فی الرُوم.....

 و بقچه حمام را زدیم زیر بغلمان تا برویم و پدر صاحب بچه را در بیاوریم....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:35 |

( یاد آوری ) 

                  

 

همین چند لحظه پیش ، داشتم اسامی رفقای دستگیر شده را در وبلاگ (علیه وضعیت موجود) می دیدم و خراش انگشتان عابد و سعید و پیمان و آن دیگران را بر دیوار سلولهایشان می پائیدم که یادم آمد هر سلول اوین این روزها یک باغ پر بهار است.

این جوانان در بند ، در واقع قطرات روشن زلال آبشار خلق هستند که اینک برپهنه اوین فواره می کشند و صورت خواب آلود ماه و ستاره را می شویند.

خوب است خراباتیان حکومتی بدانند که دنیای با طراوت این جوانان را نمی توانند به بوی هیچ عفونتی آلوده نمایند. آنها نه جنایتی کرده اند و نه آنطور که حکومت مدعی است اهل فسق و فجورند..... حرف آنها مفهوم است. ساده و بی آلایش. دریغ که برای حکومت هایی چنین جبار گوشی نمانده تا آن پیام را دریابد ، پیامی که ازتموٌج کلام مسافران یک تاکسی ، از همهمه ساکنان یک اتوبوس ، از پچ پچ فرو خفته در پس دیوارهای یک زاغه ، از پیامک های ردوبدل شده دو نوجوان ، از تجمع کارگران ، معلمان ، زنان..... از دل بازار سید اسماعیل ، بازار مولوی ، از قلم آن خبرنگار مسکوت ، از دهان دانشگاه ، روزانه هزار بار فریاد می شود.

این بندیان همان را گفته و همان را می گویند.

 

باری ،امروز زمان سبک کردن بار تکلیف ماست..... روزی است که خلق ایران می خواهد بار دیگر به صفحات تاریخ ، تجربه بیاموزد..... پس نگذاریم که میکروفن های ما در کسالت بی تفاوتی دچار فراموشی شوند. نگذاریم تریبونی که پشت آن قرار گرفته ایم زندانی بی فریادی شود. اسامی زیر را با خوش بوترین گلاب قمصر کاشان تلاوت کنیم.

 هرروز، هرساعت و هر لحظه.....

 

مهدی گرایلو - کارشناسی ارشد ژئوفیزیک دانشگاه تهران، نادر احسنی - فارغ التحصیل دانشکده منابع طبیعی دانشگاه مازندران، انوشه آزادبر - علوم اجتماعی دانشگاه تهران، ایلناز جمشیدی - ارتباطات دانشگاه آزاد تهران مرکز، بهروز کریمی زاده - اخراجی دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران، سعید حبیبی - دانشجوی فوق لیسانس اخراجی تربیت مدرس، علی سالم - پلی تکنیک، علی کلایی - دانشگاه آزاد، امیر مهرزاد، محسن غمین - دانشگاه پلی تکنیک، یونس میرحسینی - فنی باهنر شیراز، میلاد عمرانی - شهید رجایی، عابد توانچه - دانشجوی اخراجی دانشگاه پلی تکنیک، صدرا پیرحیاتی - دانشگاه شاهد، روزبه صف شکن - کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران، سعید آقام علی - دانشگاه هنر یزد، روزبهان امیری - دانشکده علوم دانشگاه تهران، نسیم سلطان بیگی - دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه، مهسا محبی - دانشگاه شریف، کیوان امیری الیاسی - کارشناسی ارشد دانشگاه شریف، هادی سالاری - دانشگاه رجایی، امیر آقایی - دانشگاه رجایی، فرشید فرهادی آهنگران - دانشگاه رجایی، سعید آقاخانی، اوختای حسینی - دانشگاه آزاد، سروش هاشم پور - چمران اهواز، حامد محمدی - اقتصاد دانشگاه مازندران، آرش پاکزاد - علوم اجتماعی دانشگاه مازندران، میلاد معینی - مردم شناسی دانشگاه مازندران، بهرنگ زندی - مردم شناسی دانشگاه مازندران، حسن معارفی - دانشگاه مازندران، پیمان پیران - زندانی سیاسی سال ۷۸، مجید اشرف نژاد - عمران شهید رجایی، شوان مریخی - دانشگاه مازندران، رضا عرب - دانشگاه مازندران، حمدالله نامجو - علوم سیاسی دانشگاه شیراز، سحر یزدانی پور - کتابداری دانشگاه شیراز، محمدصالح ایومن - ‌ فوق لیسانس علوم سیاسی، سهراب ‌کریمی - ‌ فوق لیسانس علوم سیاسی، فرشاد دوستی پور - ‌ مهندسی مکانیک، جواد علیزاده‌ - ‌فوق لیسانس حقوق،

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:34 |
  

( ساختار جدید امنیتی و پروژه برخورد با دانشجویان)

 

مدتی قبل تر از آنکه آقای احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری شرکت نماید استراتژیست های نظام به این نتیجه رسیده بودند که ادامه روند جاری حاصلی برای رژیم در بر نخواهد داشت .

در آن شرایط ، نظام سلطه جهانی توانسته بود ضمن همگام نمودن کشورهای اروپائی ودر زیر نقاب مسائل هسته ای چنان عرصه را بررژیم تهران تنگ کند که به نظر می آمد جز تن دادن به مصالحه ای تحمیلی واعطای امتیازاتی که در پروژه جهانی شدن قبلا" از ایران طلب شده بود چاره ای در میان نباشد .

از دل حوادثی که آن اصرار وانکارها در صحنه داخلی بروز داد ، دو نظریه متفاوت بیرون زد .نظریه اول که حاصل خرد جمعی جناحی مرکب از خاتمی ، هاشمی ، روحانی ومیانه روهای حکومت بود اعتقاد داشت که باید هم پای دنیای غرب وارد بازیهای بین المللی ومماشات به آن شد واز چنین میدانی به راه حلی مرضی الطرفین رسید بلکه موجبات نجات رژِیم فراهم گردد. اما در مقابل ، جمعی ار فرماندهان تند رو نظامی ومشاوران نزدیک آقای خامنه ای وگرته ای از محافظه کاران  دو آتشه را باور بر آن بود که باید در مقابل این تهدیدات تا پای جان ایستاد وپاسخ کلوخ را با سنگ داد . !!!

با برآمدن احمدی نژاد که نتیجه برد جناح محافظه کار بود غرب به درستی به مفهوم آن سنگ بد قواره وبزرگ پی برد .

قیقاج رفتن های پیاپی احمدی نژاد در سیاست فرصتی فراهم آورد تا از ِقبَل آن سران این جمهوری بتوانند سروسامانی به امور معوقه بدهند . پس سیاست سویه پوپولیستی گرفت واز صدقه سربالاتر رفتن بهای نفت ، احمدی نژاد مأمورشد تا با ( شعار و پول ) مردم را به خواب ورویا ببرد .

تا اینجا ، سکان امنیت داخلی به دست وزرات اطلاعات بود . این وزرات خانه که در زمان خاتمی تا حدودی بازسازی شده بود اعتقاد داشت که باید برای حفظ امنیت ، فضاهای مجازی بیشتری فراهم آورد وصرفا" به صورت ( نمونه ) وبرای نشان دادن هیبت این دستگاه گاها" اقدام به دستگیریهائی نمود . دستگیریهائی که غالبا" کاغذی وبدون نتیجه بود اما به هر حال موجب می شد تا حضور ماهوی این وزرات خانه در سطوح جامعه احساس گردد .

فشاری که دنیای سلطه بر رژیم ایران وارد آورد موجب شد تا زبان محافظه کاران در امنیتی کردن فضای کشوردرگوش رهبر ایران کارگرافتد . آنها معتقد بودند که شرایط بین المللی به ایران اخطار جنگ داده است لذا باید خود را در قبال عینی شدن چنین شرایطی مهیا نمود. معنای دیگر این اعتقاد چنین بود که می بایست به هرنحو ممکن جلوی رشد گروههای اجتماعی به شدت گرفته وریشه آنها را خشکاندتا نکند در شرایط حادترخللی در امور کشور ایجاد نمایند .

اما انجام این خواسته با سیاست ورزات اطلاعات وتحلیل های آن وزرات خانه همخوانی نداشت آنها قصد داشتند با تابلو فریب و نیرنگ دیگری به مقابله با مردم بپردازند . درفرصت یکساله ای که از شروع این مسائل گذشت . استراتژیست های نظام دست به اقداماتی چه در سطح بین المللی وچه در سطح داخلی زدند . در سیاست خارجی به آقای احمدی نژاد امر شد که با نفوذ در کشورهای آمریکای لاتین ومسافرتهای مکرر به کشورهای جانبی ، حلقه ای از دوستان همسوایجاد کند . هزینه هائی که از ِقبَل این دلبریها بر مملکت وارد شد سربه صدها میلیارد دلار زد ... روسیه ، چین ، وکشورهای نیم بند آفریقائی وآسیائی های گرسنه تر برسرسفره جمهوری اسلامی دعوت شدند . مقتدی صدروجنگ افروزان فلسطینی کیسه پرکردند. واقعه هولوکاست در جلسه ای در تهران به مضحکه گرفته شد . احمدی نژاد پا به رکاب عازم دانشگاه کلمبیا وسازمان ملل شد وبا لبخند به قلب ماجرا اردو کشیدوزیر پرچم کنفرانس کشورهای خلیج ( عربی ) سرخم نمود .... یافتن دوست در این شرایط به راستی مشکل شده بود .

اما در مورد امنیت داخلی کارسخت تر آمد . چرا که هنوز نظریه میانه روهادر مذاق نهادهای امنیتی خوشتر می نمود. وزارت اطلاعات سعی داشت با ارائه شاخص هائی به مسئولین به قبولاند که اوضاع چنان که می پندارند خطرناک نیست وآشوب های اخیر در سطح کشور را میتوان با ساز وکارهائی کنترل کرد . آنها در توضیحات خود مکرر می گفتند که اگر کابینه موجود به جای این بازیهای پوپولیستی اندکی منطقی تر شود آن وقت این نگرانیها قابل اغماض خواهد شد. اما ....

اما ، نه احمدی نژاد به آن نصایح توجه کرد ونه محافظه کاران وفرماندهان نظامی به این نظرات – به قول آنها – آب رنگی !!! اعتنائی نمودند . به نظرآنها کشور باید به پروژه نظامی – امنیتی ساختارهای خود توجه ای بیشتری می کرد . امری که در 28 سال گذشته قوالب مختلف اش را آزموده بودند .

بلاخره مسؤلین رده بالای رژِیم تسلیم خواسته نظامیان شدند . خواسته ای که اولین هزینه آن برکناری فرمانده کل سپاه پاسداران را باعث آمد . رفتن بی سروصدای صفوی وآمدن سردار دیگری از آن قوم خطی را پیش بردکه مطابق آن می بایست در مأموریتهای نیروی امنیتی تجدید نظر می شد . پس بسیج از شکل یک نیروی مستقل خارج ودر دل سپاه فرو رفت . وزرات اطلاعات وظایفش را در امنیت داخلی نازل کرد وبه سراغ نیروی قدس سپاه رفت تا تیمهای این نیرو را به ساختار پیچیده تری مجهز نماید به طوری که بتوان از آن به عنوان یک هسته شورشی درسایرکشورهای - به زعم رژیم – متخاصم بهره برداری کرد . وتعدادی نیز برای آموزش وسازماندهی نیروهای لباس شخصی در نظرگرفته شدند تا با دادن آموزشهای اطلاعاتی ، کادرهای اولیه را برای گسترش فضای امنیتی در سطح وگستره کشورفراهم آورند .... با این ترتیب بسیج منطقا" نیروی وزارت اطلاعات شد وبخشی از نیروی وزرات اطلاعات نیز نیروی سپاه قدس .

 

باری ، ربایش ودستگیری دانشجویان چپ در دانشگاه تهران ودر چندین دانشگاه دیگربه واقع مانوروتمرینی بود از قدرت عملیاتی تیم امنیت جدید کشور، تا فرماندهان به رهبرشان نشان دهند که چگونه می توان کار جمع کردن اغتشاشات داخلی را به فوریت به انجام   رساند .

از طرفی راهپیمائی پریروز دفتر تحکیم وحدت هم علامتهائی را با خود داشت . اول اینکه به یکباره علی نیکونسبتی را بدون هیچ مقدمه ای به عنوان ( برگ سبز ) تحفه درویشان دفتر تحکیم نمودن تا قرابت خود را با این دفتر به رخ بکشند ودر مقابل اخم آنان ، غمزه ای بفروشند . ثانیا" این مفهوم را برساند که اگر طرفداران دفتر تحکیم درودیوار دانشگاه هم بشکنند آنان را خیالی نیست وکسی را از این بابت دستگیر نمی کنند ودرواقع به زبانی ساده تر چنین گفتند که از نظر مسئولین امنیتی خط قرمز وفراز مجاز اعتراضات دانشجوئی تا مواضع دفتر تحکیم برای نظام قابل قبول است وهر کس وهر تشکیلاتی که از حدود شعارهای این دفتر تجاوز نماید مستوجب عقوبت خواهد بود. چنانکه شعارهای آن پنچ رفیق کرد چنین نبود ولذا دستگیر شدند .

 

از مجموع گزارش ها وبیانیه ها چند روز اخیرالبته مطالب دیگری هم قابل دریافت است . اول آنکه به نظر می رسد نیروی چپ سخت به کار توده ای وسازماندهی کشیده شده ودر خفقان حاضر چاره ای جز بردن کادرهای خود به زیر زمین ومخفی کاری ندارد واز طرف دیگر اینکه سطح و گستره این اعتزاضات ، اجتماعی تر شده ومی رود که شکل یک بحران فراگیر را در برابر این نیروی امنیتی نوظهور بیابد ... مادر یکی از دانشجویان دستگیرشده گفته بود :اگر فرزندانمان را آزاد نکنند ، این بار مادران ، مراسم 16 آذر را برپاخواهند   کرد .....

به هر حال تاریخ نشان داده است که در مقابل  قیام وقهراجتماعی هیچ نیروی امنیتی موفق نخواهد بود .....واقعیتی که سردار ذوالقدر زودتر وآقای وزیرکشوراندکی دیرتر متوجه آن شد وکیفش را زیربغل زد .

آینده آبستن حوادثی است . این را گفته باشم .....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:34 |

( پشت پرده بازجویی ) !!

 

بازجویان سه دسته شده اند......

وظیفه گروه اول این است که از دانشجویان چگونگی سازمان و برنامه ریزی اعتصابات و راهپیمایی ها را درآورند. اینکه چگونه متشکل می شوند. شعارها از کجا می آید. چه کسانی شعارها را انتخاب و می نویسند. چه کسانی مسئول تدارکات برنامه و برنامه ریز هستند. هزینه چطور تامین می شود.

وظیفه گروه دوم یافتن ارتباطات سازمانی و گروهی است. آنها براساس کارهای اطلاعاتی قبلی چارتی را آماده کردند و برای مربع های خالی بدنبال نام می گردند. اینکه چه کسی در کجا قرار دارد...... روش بازجویی ، انتقال برخی اطلاعات که قبلاً جمع آوری کرده اند به دانشجو است. گاهی لحن بازجویی را به تمسخر می کشانند و با دادن لقب هایی مثل (رهبر) و یا (چگوارا) و امثالهم قصد تسلط بر شخصیت متهم و کوچک کردن او را می نمایند..... کار از عملیات روانی شروع می شود ولی جریانی کند و آهسته را طی می کند. حرکت سئوالات از ریز به کلان است. آنها در این مرحله به متهم زمان می دهند تا در سلول انفرادی فکر کند و برای تقابل با آنها نقشه بریزد. بعد از چند ساعت دوباره او را می خواهند و بدون اینکه به سئوالات قبلی که متهم خود را برای ادامه جوابگویی آماده کرده است ، سئوال دیگری را از موضع دیگری مطرح می نمایند. اصراری ندارند که متهم حقیقت را بگوید. قصدشان فقط این است که ذهن متهم را چنان درگیر مسایل گوناگون کنند که دچار تشتت شود. در این مرحله اطلاعاتی را که دارند بصورت قطره چکانی به متهم می دهند و باز او را به سلول انفرادی برمی گردانند و فاصله بازجویی ها را بلندتر می کنند. در این مرحله متهم معتاد به جوابگویی می شود. مرتب در ذهن سناریو می سازد. آنقدر که در آن تنهایی گاهی قاطی می کند و تنها راه نجات خود را در این می داند که کاش او را می خواستند و سئوالش می کردند تا او بتواند با ارائه سناریوهای از پیش ساخته شده اش در ذهن ، خود را رها کند. ولی بازجویان این مرحله را طولانی می کنند ، گاهی حتی یکی دو روز به سراغ متهم نمی روند. بعد دوباره او را می خواهند و بدون رجوع به سئوالات قبلی ، باز سئوالات جدیدی را مطرح می نمایند. مثلاً سراغ زندگی شخصی متهم می روند. اینکه به چه طریقی زندگی می کند. درآمدش از کجاست. چه هزینه هایی دارد. پدرش چکاره است. با دوست دختر و یا همسرش چه روابطی دارد و چقدر در فعالیت او دخیل هستند. نام دوستانش را می پرسند و آدرس آنها را می گیرند. به سراغ اطلاعاتی که از کامپیوتر و یا دست نوشته ها و یا سایر مطالب ابزاری او درآوردند می روند. از اسلحه می پرسند و اینکه شاهد دارند که اسلحه ای دارد. با این فضای ذهنی دوباره او را به سلول بازمی گردانند و تنهایش می گذارند. مرحله بعدی بازجویی مرحله شکستن متهم است. تناقضاتی را که تا بحال گفته و سناریوها یی را که در آن فضای فکری مطرح کرده را به رخ اش می کشند ، این مرحله از بازجویی بوسیله دو بازجو صورت می گیرد. متهم را می نشانند و بدون توجه به او ، با هم حرفهایی که متهم زده است را به بحث می گذارند...... به لودگی و تمسخر دروغهای متهم را برای هم تعریف می کنند و می خندند و در این میان گاهی با زدن کشیده به گوش متهم که چشمانش بسته است و یا با زدن مشت و لگد به شکم و گردن متهم ، چنان صحنه را می چرخانند که گویی از همه چیز آگاهند و به سناریوی متهم کاملاً اشراف دارند. بعد کم کم سئوالات اصلی را مطرح می نمایند و لحن بازجویی را خشن و توفنده می کنند. سایر شکنجه های جسمی در این مرحله انجام می شود. فشارها از کمترین انواع شکنجه آغاز می شود و به جلو می رود. گاهی از نقطه ضعف های دیگر متهم در رابطه با زندگی شخصی اش بهره می گیرند. همسر او را می آورند. دوست دختر او را می آورند. دوستان او را می آورند ، بعد بازجویان دو گونه می شوند. یکی خوب و یکی بد. بازجوی بد بیرون می رود و بازجوی خوب به زبان نرم با متهم شروع به نصیحت میکند. حتی اگر متهم سیگاری باشد سیگاری به او تعارف می کند. دستور می دهد برایش چای بیاورند. او را از بازجوی بد می ترساند و می گوید در صورت عدم همکاری ، آینده تاریکی را برایش در نظر گرفته اند. بعد باز او را به سلول برمی گرداند و چند برگ بازجویی و یک خودکار به او می دهند که برود در سلول و هرچه می داند بنویسد. به مأمور مراقب دستور می دهند که او را به حمام ببرد و هر وقت چای خواست به او بدهد.... باز دو روز او را تنها می گذارند ، بعد از دو روز بازجوی بد برمیگردد و اگر چیزی نوشته آنرا می خواند و ادامه می دهد. ولی اگر ننوشته او را به سلول بر می گرداند و نهیب می زند که بدبخت شدی...... هنوز برای متهم معلوم نیست که او را به چه جرمی گرفته اند.... بازی ادامه می یابد.

 

گروه سوم : کار این گروه کار ایدئولوژیک است. اینها خارج از روابط سازمانی و ارتباطات گروهی ، بدنبال جهانبینی متهم هستند. اینکه جهان را چگونه می بیند و چه چیزی را نمی بیند. روی این مسائل کار می کنند . گاهی اطلاعاتی از دنیای سیاست که برای مردم عادی غیر مشهود است را باز می کنند و پرده بالا می زنند تا به او بفهمانند چقدر حقیر و نادان است. این بازجویی در شکستن متهم بسیار کاری است.

 

فعلاً در بند 209 اوین این روش بازجویی درباره دانشجویان اعمال می شود. و در سلول های انفرادی قرار دارند. روی سه نفر از این بازداشت شدگان فشار بیشتر از بقیه است.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:33 |

(از دیروز تا امروزبا 16 آذر)

      

هنوز چند ماهی از استقرار دولت کودتا و سقوط دولت ملی دکترمصدق نگذشته بودکه درشروع یک روز پربرف زمستانی ، سپهبد زاهدی سوار اتومبیل نمره یک دولت شد وسراسیمه خودرابه کاخ مرمررساند تاخبری که چند ساعت قبل، وزیرامورخارجه کابینه (عبدالله انتظام) به او رسانده بود رابه شرف عرض مبارک همایونی برساند.... اوپس از شرفیابی ودستبوسی شاه ، ازوی مژدگانی خبری خوش را طلب کرد و سپس اظهار داشت که ریچارد نیکسون معاون آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا عازم ایران شده است.چشمان هنوز خواب آلودۀ محمد رضا شاه با شنیدن این خبر برقی زد و لیخندی بر لبانش ظاهر شد.

پس در همان ملاقات،شاه به نخست وزیر تکلیف کرد که حالا وقت بازی ماست و باید که تمام اجزاء دولت،در مقدم چنین مهمان عزیزی ،هر آنچه از هنر چاپلوسی ایرانی در چنته دارند را به نمایش بگذارند.

سپهبد زاهدی نیز که برای نشان دادن جَنم خود به آمریکایی ها به دنبال فرصت مناسبی می گشت زمانه را بر وفق مراد دید ،ماموران فرمانداری نظامی و پاسبان های شهربانی را به خیابان آورد و شهر را در زیر چکمۀ آنان به پادگان محصوری بدل کرد که پریدن کلاغ از سر هر درختی را فوراً به عرض همایونی می رساند.!!

 

ورود نیکسون به تهران برای مامورانی که بر سر کار بودند موجد خودنمایی و دست و دلبازی ها شد،و هر کس سعی کرد در اثبات ارادت اش به ارباب آمریکایی،مایۀ بیشتری بگذارد. صفاری شهردار تهران،سند مالکیت دو هزار متر مربع زمینی که بین سفارت آمریکا تا خیابان تخت جمشید قرار داشت را پیشکش کرد.زاهدی در وسعت باغ وزارت خارجه جشنی آراست که آتشبازی آن در تاریخ اسمی شد.عضدی رئیس تشریفات شاهنشاهی،اتاق رضا شاه را برای استراحت نیکسون آراست.خاندان سلطنتی و مخصوصاً شاهپور غلامرضا مجموعه ای از نفیس ترین عتیقه جات و صنایع دستی ایران را تقدیم مهمانی کرد که به محض ورود مستقیماً به کاخ مرمر رفته بود تا در حین صرف نهار با شاه و ملکه،به آنان یادآوری نماید که می توانند به پشتیبانی آمریکا مستظهر باشند.

همه چیز داشت به خوبی و طبق برنامه پیش می رفت و چشمان تیزبین زاهدی بر کورترین زوایای پایتخت احاطه کامل داشت،تا جایی که نیکسون خوشحالی اش را  از این همه امنیت برقرار شده به زبان آورد و قول داد در بازگشت به آمریکا،مراتب خدمتگزاری و ارادت خالصانۀ این چاکران را حتماً به مقامات آمریکایی اطلاع دهد.

 

روز دوم اقامت نیکسون آغاز شد و طبق برنامه تنظیم شده قرار بر آن شد که او از میان خیابان های پر برف تهران گذشته و بر سر قبر رضا شاه ادای احترام کند.خیابان ها را قدم به قدم سرباز چیده بودند،و سکوت بر تهران حکم میراند.... با آنکه زاهدی شب قبل از پروژۀ ترور نیکسون توسط بازوی نظامی حزب توده مطلع و آنرا قبل از اجراء خنثی نموده بود،ولی باز هم تا صبح نتوانست چشم بر هم گذارد.....

حوالی ساعت 9 صبح،و با تلفنی که رئیس وقت دانشگاه تهران به دفتر نخست وزیر کرد.انگار همه چیز در هم شد.سپهبدزاهدی دستپاچه به نظامیان دستور می داد و خبر می گرفت.تلفن دانشگاه مرتب زنگ می خورد.دانشگاه تعطیل شده بود و دانشجویان در یک حرکت خود جوش و با سر دادن شعارهای مرگ بر شاه و زنده باد مصدق،سکوت شهر را شکسته و رخ در رخ حکومت آوردند.زاهدی خبر را به دفتر مخصوص رساند و کسب تکلیف کرد.سرمستی دربار و شاه،دوباره به یاس تبدیل شد و شاه به پستو خزید....زاهدی پیام را دریافت و دانست که باید آخرین تصمیم را خود بگیرد.پس فرمان شلیک داد.(ساده ترین کاری که می توانست انجام دهد.)

با صدور دستور حمله،نظامیان حرمت شکستند و به طرف دانشجویان شلیک کردند،دانشگاه رنگ خون گرفت و سه دانشجو به نام های قندچی،و شریعت رضوی و بزرگ نیا به زمین غلتیدند.....نیکسون از سر سفرۀ میزبان با شتاب و تعذر برخاست و گام به رفتن زد....حزب توده،شریعت رضوی و بزرگ نیا را از سازمان جوانان خود خواند و ملی ها هم قندچی را دانشجوی رشید خود نامیدند.

 

از آن زمان تا کنون جریان مبارزات دانشجویی هر سال به روز 16 اذر که می رسد کلاس ها را تعطیل می کند،و لیست مطالبات خود را برابر چشم حکومت می گیرد و سهم خواهی می نماید....و مگر سهم دانشجو از حکومت چه می تواند باشد،به جز آزادی برای بیرون دادن بغض خود،و اعتلای برابری در جامعه ای که در آن زندگی می کند.بر خورداری از حق طبیعی و انسانی اش که در این نیم قرن اخیر،هر خودکامه ای جلوی آن را سد کرد و هر سال هم وقیح تر شد.

در این سال های طولانی،حکومت ها برای کنار امدن با این جریان،ترفند ها زدند،گاهی به مماشات و گاهی هم به تندی....انقلاب فرهنگی به راه انداختند و تندرو ها را پاکسازی کردند.ولی چه عبث،که دانشجوی بعدی تندتر شد.حتی گاهی صحنه را چرخاندند و(خودی)ها را در هیبت دانشجوی مبارز به جریان دانشجویی تحمیل نمودند،تا جایی که به عنوان سفیر جنبش،حتی آنان را به خارج از کشور هم فرستادند تا بلکه در اپوزیسیون نیم بند خارج از کشور نفوذ کنند و راه را برای سایر مبارزان به بیراه ببرند....وگاهی هم زندان ها را پر از دانشجو کردند تا شاید ریشه بخشکانند.ولی.....

 

باری.... اینک باز شاهد چنین روزی هستیم،شانزدهم آذر،روز قیام دانشجویی،روز سهم خواهی دانشجویان،که اگر حرف،حرف تازه ای نیست ولی هنوز بی پاسخ مانده است و همین دانشجویان را جرّی تر نموده است.

طرفه آنکه امسال دولت احمدی نژاد کمربند سفت نمود و معتقد به برخورد جدی با این جریان شد. برخوردی که به عقیدۀ دولتی ها باید سال ها قبل صورت می گرفت ولی نرمش و ضعف دولت ها در گذشته،مانع از انجام آن شده بود.

 

پس دانشجویان زندانی،باید سلول هایشان را آب و جارو نمایند که دوستان در راهند.و ادارات ثبت احوال،برای ابطال شناسنامه،وقت اضافی اختصاص دهند.خصوصاً که دو سالی است جریان چپ بیرق دار این قافله شده است،انهم به زمانه ای که دانشجویان اصلاح طلب و متحمل دیروزی،از این همه فرصت سوزی و لاس با حکومت خسته شده و بی تذکر سایرین،خود به عقب صف رفته اند.

 

باری،شانزدهم آذر ماه هنوز عزادار جوانانی است که حق طلب کردند و در گوشۀ زندان و یا صحن دانشگاه سر به تیغ جفا ساییدند تا بگویند: برپاخیز، از جا کن بنای کاخ دشمن .... تا بگویند : دانشجوی زندانی آزاد باید گردد.... تا بگویند : جنگ نه ، دانشگاه پادگان نیست .... تا بگویند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد ..... وبه فریادی هزار زخمه دل بروز دهند .

دستگیری های چند روز گذشته وربایش حدود 30 نفر از دانشجویان وبی خبری از سرنوشت ایشان ، نشانه ای است از بی جوابی دستگاه به مطالبات دانشجوئی وقبول این حقیقت که به قول آن رفیق دانشجو ( امسال هم زور رژیم به دانشگاه نرسید) واین مطالبات رفت تا متراکم تر شود . رفت تا با انباشتگی خود یادگاردردآور دیگری را بر ذهن جنبش اجتماعی ایران بکارد و عزم آنان را برای پیگیری خواسته هایشان جزم تر نماید .

پروائی نیست که امروز دانشجو درقل وزنجیرحکومت است وبه قول آن خوش گوی سخندان که زخمه برشعرفروغ زد وخواند :

چراغهای رابطه تاریکند.

چراغهای رابطه تاریکند.

وکسی می گوید –

« مشترک مورد نظردر زندان است »

 

اما فردائی هم هست . فردا وخورشیدی دیگر . وهزاران گلوی تازه تر . هزاران دست پرغرورتر. قلب تپنده تر. پس چه باک .....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:32 |

(به فرمان دل) !!

 

قواره این حکومت همین است که می بینی . عکس مکرر از یک دستبند . یک اتومبیل شیشه دودی. یک سلول تاریک . و تاریکی های پشت چشم بند.

در وبلاگی خواندم که آورده بود : ( حکومت باز هم حریف دانشگاه نشد) . خواندم و گریستم. نه برخود ، نه برتو ، بلکه بر سرنوشت سیاه آنانی که قراول استبداد و سلسله جنبان جنایت اند..... و اینکه مگر به کجا رسیده اند از این همه زدن و بستن و دوختن ؟..... وای اگر آن قداره از پر شال کمرشان گشوده شود. وای اگر آن کپسول فلفل و آن باطوم شوک آور از دستشان گرفته شود. چه می ماند از آنها ؟

گیرم که امشب جمعی و فردا جماعتی دیگر را نیز به بند کشیدند. گیرم که تفخر فریاد تیمسار زاهدی را در گلو انداختند ، آنجا که در 16 آذر 1332 گفته بود ( باید دانشجویی را شقه کرد و جلوی در بزرگ دانشگاه آویخت تا عبرت دیگران شود )..... اما فردا چکاره اند که 16 آذر دیگری در راه است ؟..... مکرر . دایم و یک نفس.

 

باری .... زاهدی رفت. اینها هم خواهند رفت. خوشا آنکه رمز جاودانگی این گلستان ( دانشگاه) بر ذهن کورشان مغفول و مستور ماند.

امشب ، فرزندانم در محاط اهریمنند. خسته ، دلزده اما استوار .... قلب های کوچکشان را می بوسم.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:30 |


Powered By
BLOGFA.COM