تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)

 

( به یاد فروهر)!!

.... خاطره ای که از غرش صدایش درآن سالهای دوربرذهنم مانده ، به هر آذری که می رسد ، می جوشد ، وتصویری از وطن ، آزادی واستقامت را دربرابرم می نشاند .

امروز ، باز هم چشمانم خیس بود . واز پشت منشورنازک اشک تقویم را دیدم که میگفت : اول آذر شده است ..... سالروز مرگ آن پهلوان لوطی منش کرد وهمسر نازنین اش پروانه خانم .... ودر شولای همین خیالات است که می روم تاآذر 1373 ( قتل سعیدی سیرجانی ) وآذر 1376 ( قتل پوینده و مختاری و شریف وفروهروپروانه خانم ) وآذر سال 1360 ( قتل دکترسامی ) حتی تا آذر سال 1332 وقتل آن سه دانشجوی چپ اندیش .

 

پس بیراه نگفته ام اگر تاول تاول گفته باشم که در این ممکلت مفلوک ، آخرین ماه خزان همیشه بوی ترور ومرگ می دهد .

 

« درقلب حوادث دهه سی ، از مخبر الدوله تا میدان بهارستان راسته ی پهلوانی او بود ... – اگر امروز حوصله داشتی برو بهارستان ، واز پس همهمه آن اتومبیل های درهم ، به صدایش گوش کن که چه بلند چون نیزه ونای ، زنجیر زنجیر هنوز زنگ میزند - .....

فروهرسخت مصدقی بود وسخت تر ضدتوده ای ها . نعره اش برتن شاه وهر آن کس که وطن برای دیگری می خواست لرزه می انداخت . در زندان که بود صدای سیلی ای که به گوش بازجویانش درفرمانداری نظامی زد ، در گوش همه مبازران خاطره شد وضمیمه شهامت او تا ابد .

آنقدر اهل تهجد ونماز شب بود ( 1) که هیچ روحانی ای حاضر به خواندن نماز میت برجنازه اش نشد (2) . آنقدر قصاص را قبول نداشت (3) تا عده ای او را مرتد وناصبی خواندند (4) . وآنقدر ایرانی بود وماند که بعضی ها زور زدند تا ثابت نمایند به وسیله مخالفانش درحزب سربه نیست شده است ( 5) ....

حکومت را اهل نمی دید اما نظرش به آقای خمینی چیز دیگری بود (6) . از خوش نشینی بیزار بود وبه هر کس پیام می آورد که ( بیا تا چنین وچنان شوی ) ، روی ترش میکرد وپسغام می داد که : ( هیچ کردی از مام وطن نمی برد ) ..... آنقدر مهربان ولوطی منش بود که با آن حال نزار ودرآن شب حادثه ، خود خانه را به روی قاتلین گشود وبفرما زد . – آخر مگر می شد کوبه خانه اش را زد و ( نه ) شنید - .... مرگش هم پهلوان واره بود وبرای همین هم رٌد خونش آمد وآمد تا رسوائی رژیم ، وطنابی شد برگردن حکومت . چنان که به هر آذری می رسد تنگ ترش  می بیند» .

 

باری ، باز آذر شد و باید غزل غزل گریست

 

پانوشت :

۱ – حجتی کرمانی – روزنامه اطلاعات وبیانیه آیت الله منتظری.

۲- کیهان 17/9/1377 ( آیا آقای دعائی خبردارند که به واسطه اینکه  داریوش فروهر بسیاری از احکام اسلام از جمله قصاص را که نص صریع قرآن است قبول نداشته هیچ روحانی حاضر به خواندن نماز میت بربدن فروهر درروز تشییع جنازه او وهمسرش نشد ؟).

۳ – همانجا .

۴- روح الله حسینیان – کیهان 21/10/1377 ( مقتولین واز جمله فروهروهمسرش از مخالفان نظام بودند به طوری که بعضی از آنها مرتد وناصبی بوده ونسبت به ائمه اطهار جسارت می کردند ) .

۵- کیهان 7/10/1377 ( عاملان این جنایت را باید در میان دوستان وآشنایان فروهر که با خانواده او رفت وآمد داشتند جستجوکرد ) .

۶- مجله ( حضور) شماره 25 – موسسه نشر آثار امام خمینی .

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 16:1 |

 

( هیس ....حضرت شیخ خواب است) !!!

 

دراصول حکومت آتن آمده است : مردم جزیره کئوس – از جزایریونان – قانونی داشتند که سخت به آن عمل میکردند . مطابق این قانون ، هر کس عمرش از 60 سال می گذشت مکلف بود شوکران بنوشد تا جامعه را گرفتار نکند .

دیروز وقتی نامه شیخ مهدی کروبی درباره وقایع اخیر بروجرد ونسبت دادن آن به مارکسیست ها را می خواندم آرزو کردم که ای کاش ایران هم برای مدتی جزیره کئوس میشد وآن قانون هم مقرر !!!

باری .... این شیخ لرستانی ما صاحب کرامات غریبی است که شرح یک به یک آن مثنوی هفتاد من کاغذ می خواهد وحوصله ای فراخ که بنده از آن معذورم . اما به قاعده اختصاریادآوری می نمایم که این حضرت ، همان شیخی است که دردوران انتخابات رئیس جمهورنهم قرار شد به هر ایرانی 50 هزار تومان بدهد تا رئیس جمهورش کنند ولی از شانس ادبارش دوساعتی خوابش برد وبه قول خودش ( ... تا ساعت 5 صبح بیداربودم وخبر می رسید که نفر اول هستم . بعد نماز صبح را خواندم وخوابیدم . ساعت 8 که بیدار شدم ناگهان دیدم که در طول همان یکی دو ساعت یکی از آقایان ( بخوان احمدی نژاد ) یک میلیون رأی نصیبش شده ، ظاهرا" خواب ما ، خواب اصحاب کهف بود !!!).

 

این نوع اضغاث احلام (*) مربوط به همین یکبار نیست بلکه ایشان در مواعید دیگر هم دچارخوابزدگی هائی شد که در نوع خود بی نظیر است . جریان پایان کار مجلس ششم که یادتان هست . آن هنگام را میگویم که باز هم به جادوئی دچار جنون شد وچنان به خواب غفلت غنود که هنوز هم به یادش نمی اید با چه وضعی ماشین اصلاحات را درگاراژ دوم خردادی ها از کار انداخت وبرای همیشه چادری برسرآن کشید .

واین تازه اول عشق بود . چرا که بعد از فروپاش کردن جبهه اصلاحات ، وبه لالائی سیاست دربستر حزب سازی وحزب بازی غلتید ودر عالم رویا حتی ماهواره ای را هوا کرد وشبکه تلویزیونی ( صبا)  را راه انداخت . همان شبکه ای که اولین برنامه اش در فرودگاه دوبی توقیف شد .... خواب بعدی کروبی ، تشکیل حزبی فراگیر وملی بود که به تأسی از حسنعلی منصورومثلا" کانون مترقی او ، می خواست از راه پارلمانتاریسم به اهرم قدرت دست یابد که اوضاعش را امروز می بینیم والی آخر....

 

گرفتاری ایشان با مارکسیست ها را هم شما ادامه خوابی بدانید که از سالها قبل درآن ذهن فرسوده وپیرخلجان دارد وعلتش هم شاید حکایت ملا نصرالدین است که می گویند : هروقت ملا در کوچه وپس کوچه جوانی را می دید شروع به زدن او میکرد تا که مردم می رسیدند وجوان را از زیردست وپای ملا بیرون می آوردند ..... وقتی جمعی از ملا پرسیدند که این چه کاری است می کنی ؟ ملا در جواب گفته بود : آخر شما نمی دانید ومتوجه نیستید که این فلان فلان شده ها که آمده اند معنی اش این است که ما باید برویم .

 

آری .... حقیقت همین است جناب شیخ . شما باید بروید . حالا هر کاسه وکوزه ای که دستتان رسید برسرمارکسیست ها بشکنید . چه اشکال دارد . اما به صدای آنها هم اندکی گوش فرادهید که آوازتان می دهند :

فقیه شهر، بیا تا که انقلاب کنیم

شراب سرکه نشد ، سرکه را شراب کنیم

 

در غیر این صورت امیدوارم همچنان خواب خوش ببینید.....

 

پا نوشت :

 

(*) – اضغاث احلام = خواب پریشان

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 16:0 |

 

( شیرین نشود دهان به حلوا گفتن)!!!

 

...... دخترک ، با نمایش یکی دو پرده از مراسم تاجگذاری این شاه آخری ، تیارتی درآورده وقشقرقی به پا کرده بود که بیا وببین .... می گفت این تصاویر نشان دهنده تمدن ایران است وهرکس این فیلمها را نداشته باشد باید در ایرانیت او شک کرد . ( جل الخالق ) !!!

 

فروش فیلمهائی از این دست که در بعضی از کانالهای تلویزیون های لوس آنجلسی تبلیغ میشود – گرچه ظاهرا" به بهانه کسب لقمه ای نان حلال – اما آنقدر وقاحت آمیز شده که حیف ام آمد چند کلامی در باره اش ننویسم .

سعی بنده این است که از روحیه شوونیستی عده ای برایتان بگویم که در پس پخش چنین فیلم هائی قصد دارند از پادشاهان گذشته چهره ای نیکدل ومهربان وفرهیخته در ذهن نسل جوان ایرانی بکارند . شاهانی که اگر به تاریخ رجوع کنیم ، جای تسمه وتیغ وشمشیرشان که همواره برگرده ملت کشیده شده را می توان از آن دریافت .... ومگر همین شاه آخری غیر از این کرد ؟

درزمان تبلیغ آن فیلم از خودم پرسیدم مگرآن دخترک ساده دل ، در نمایش مراسم تاجگذاری پدر تاج دارش وآنگاه که آن تاج پرملات الماس وبرلیان را برسرش می گذاشت چه می دید جز خون دل رنجبر ایرانی که بیرون از آن کاخ آئینه کاری گرفتار زور وچپاول حکومت بود ؟ و کدام ایرانیت را در قامت آن رجاله های اتو کشیده وسرخاب زده درباری دید که هنوز چند ماهی به سقوط رژیم مانده ، چمدانها را بستند وبه دامان مام وطنشان ( بخوان غرب ) کوچیدند وازآن پس هم کاری برایشان نماند جز آنکه به قول شاهزاده قجری ( به اعتبار گذشته * ) زندگی کنند وبخواهند با هزار وصله ناچسب ، دم حکومت شاهنشاهی گذشته را به تمدن وصل نمایند !!! .

باری ، جذبه فاشیستی قدرت وآرزوی برپاکردن حکومتی از این دست که دوباره برخر مراد سوارشان کند یحتمل پشت این نمایش موهوم قرار دارد وعشق به تمدن هم ، بهانه این  رجاله ها .

 

سوالی دارم . وآن اینکه کدام پادشاه را در امپراتوری گذشته ایران سراغ دارید که به انسان وکرامت او به دیده حقارت ننگریسته باشد ؟ ..... این کوروشی که امروز عده ای بی محابا برایش غش وریسه می روند واورانماد ایرانیت ایرانی جماعت می دانند مگر همان پادشاهی نبود که مورخان درباره اش نوشتند ( ..... نقض بزرگی که بر خوی وخلق کوروش لکه ای باقی گذاشت آن بود که گاه بی حساب ، قساوت وبی رحمی میکرد – 1 ) . ویا داریوش مگر غیرازآن کسی بود که ( پس از ماهها محاصره بابل وچون برآن استیلا یافت دستورداد سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند – 2) .

ومگر در تاریخ نیامده که برای اولین بار ، وضع مجازات های وحشیانه اساسا" از دل همین پادشاهان وارد ادبیات سیاسی جهان شد ؟ .... مگر نمیخوانیم که مورخان نوشته اند ( حتی عقل هم نمی تواند این حجم سنگدلی را باور کند) ودرمورد نمونه ای از این شکنجه های درباری نوشته اند ( گردن فرد خاطی را بین دو تخته می بستند واورا در آب می انداختند . سروگردن بیرون آب ، وبقیه بدن در داخل آب . بعد به محکوم به اجبارآنقدر غذا میدادند تا مجبوربه دفع فضولات شود وعفونت وکثافت مجرم را دربربگیرد . سپس سرمجرم را شیره وعسل می مالیدند و می گذاشتند این معجون در زیراشعه تند آفتاب ومساعدت حشرات وکرمها ، فرایند خود را طی نماید وخلاصه مجرم بیچاره ظرف 15 تا 17 روز متلاشی شود آن هم در حالی که حشرات وجانوران ذره ذره اورا میخوردند – 3 ) .

ویل دورانت در ذیل توصیف نبوغ پادشاهان ایرانی در شکنجه می نویسد : بعضی از این مجازاتهای وحشیانه را ترکانی که بعد ها برسرزمین ایران مسلط شده اند به ارث بردند وبه عنوان میراث برای تمام بشریت ] دقت کنید [ برجای نهادند .

 

درکتاب بین النهرین باستان آمده است که ( داریوش پس از تسلط دوباره بربابل یکی از اشراف زادگان بابلی را اینگونه وبرای عبرت دیگران مجازات کرد که بینی وگوشها وزبانش را برید ، چشمهایش را درآورد وسپس زنده به صلابه اش کشید وآویزان کرد – 4 ) .

درکتاب امپراتوری اسلامی آمده است که ( خلفای عباسی عناصر دیگری را نیز از روش حکومتی شاهان ایران ]  دقت کنید [ وام گرفتند . از جمله حضور همیشگی  میرغضب در دربارتا گردن هر ملاقات کننده ای که خاطر خلیفه را بیازارد را بزند – 5 ) .

ومگر ننوشته اند که همین عباسیان برای اولین بار درتاریخ عرب ]  دقت کنید [ اعمال شکنجه را از پادشاهان ایرانی اخذ ومعمول داشته و ( اتاقهای شکنجه در زیرزمین را بنا نهادند – 6 ) .

 

در مورد عطش کشورگشائی شاهان هخامنشی که دیگر نیازی به آوردن فاکت نیست ونمیخواهم مثلا" از دیوانگانی چون کمبوجیه ذکری نمایم .... تازه اینها داستان پادشاهان عموما" خوش نام هخامنشی بود . دوران سیاه ساسانی که دیگر جای خود دارد .... وخلاصه همین خط را بگیر وبیا تا نادر شاه و آغا محمد خان قاجارو محمد علیشاه ورضاشاه و....

 

برگردیم برسرمقال ، از این شاه آخری می گفتم ،هم اوکه پایه های اتاق تمشیت فرمانداری نظامی واتاق شکنجه شهربانی وکمیته مشترک واوین ودهها شکنجه گاه دیگر را بردوش خود داشت تا سری بی اجازه اونجنبد ودهانی بی اذن او گشوده نشود . گیرم که به ضرب برپائی چنین دار ودرفشی توانست پول نفت را در کام حامیان غربی اش بریزد ودر قبال آن ،  سالن بولینگ وپاتیناژ ومیدان اسب دوانی ومثلا" بساط جشن هنر شیراز را هم به ریش مملکت بچسباند ، آیا این یعنی تمدن ؟ این یعنی وسمه مباهات ایرانی ؟ .... عجبا !!!!

 

باری ..... حالا اگر کسانی پیدا شده  ومیخواهند باگذاردن آلوئی درخیگ خواب زدگی جوان ایرانی وبا تحریک احساسات او ، برای آن بچه شاهی که ولگرد کوچه های واشینگتن است تاریخی بسازند اشکالی ندارد . اما فقط بگویم  که این موهومات را به تمدن ربط ندهند واین تخیلات را در این بازار مکاره به جای تمدن ایرانی قالب نفرمایند که آن وقت سردرد دل دوستداران واقعی وطن باز خواهد شد وشوخی تاریخ تکرار ....

خلاصه اینکه شیرین نشود دهان به حلوا گفتن .

 

پانوشت ها:

الف -  تاریخ تمدن – جلد اول صفحه 409 پاراگراف سوم

ب‌-      تاریخ تمدن – جلد اول صفحه 411

ت‌-      تاریخ تمدن جلد اول -  صفحه 419

ث‌-      کتاب بین النهرین باستان – دان نارو صفحه 95

ج‌-      کتاب امپراتوری اسلامی – فیلیس گورزین صفحه 65

ح‌-      همان کتاب

* - وثوق الدوله که در اواخر عمر پیر وشکسته شده بود ، روزها درباغ سلیمانیه  دربرابر آفتاب می نشست و هرکس از او می پرسید چه میکنی ؟ می گفت : به اعتبار گذشته زندگی میکنم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:59 |

(قفلی که بسته ماند) !!

 

در ساعت 6:30 بعد از ظهر یک روز گرم تابستان درسال 1381 ، پوشه ای سبز رنگ که محتوی اسناد خرید یکی از سازمانهای ایرانی از کشور تاجیکستان بود، به یک مامور روسی تحویل داده می شود......این اسناد نشان می داد که طرف ایرانی مقداری لوازم و تجهیزات تولید اورانیوم از آن کشور دریافت کرده است. مامور روسی در قبال این خوش خدمتی رسید پولی را که در بانکی در سوئیس بنام این کارشناس ایرانی ریخته شده بود به وی تحویل می دهد. متعاقب این قرار و تنها بعد از 2 ماه ، این کارشناس ایرانی توسط وزارت اطلاعات دستگیر و بمدت 3 سال در بند 209 وزارت اطلاعات مورد بازجویی قرار میگیرد و هم اکنون نیز در یکی از بند های اوین دوران محکومیت خود را می گذراند.

مامور روسی ، پس از بازگشت به کشورش ، علاوه بر ارائه این اسناد به سازمان متبوع ، از آنها کپی گرفته و در سفری به انگلستان و از طریق یک رابط ، عیناً آنرا در اختیار خبرنگاری قرار می دهد که از مدتها قبل کوس درگیری اش با پوتین برخاسته بود. خبرنگار مذکور نیز مدارک را در اختیار وزارت امنیت انگلیس گذاشته و در مقابل از آنها می خواهد که به او کمک نمایند تا بتواند ضمن برخورد با دولت پوتین ، از مواهب حقوق شهروندی و تضمین جان خود در انگلستان بهره مند شود..... سه سال بعد خبرنگار مذکور در یک بازی دو جانبه دستگاههای امنیتی روسی و انگلیسی کشته می شود.

از آنطرف انگلیس تعداد 50 سند از این پوشه 1500 صفحه ای را طی یک معامله در اختیار آمریکا قرار میدهد و در مقابل آن امتیازاتی میگیرد (کاستن از بار مسئولیت در عراق و افغانستان- بالا بردن سهم انگلستان در بازار جهانی- کمک به تغییر ساختار اقتصادی آن کشور در بحران پیش روی ) که مورد موافقت آمریکائیان قرار می گیرد..... همزمان با این داد و ستد ، انگلیس پای سولانا و البرادعی را هم به میان می کشد و از طریق آنان به ایران پیام میدهد که رشته درازی را در دست دارد که می تواند با افشای آن صحنه سیاست خارجی ایران را بهم بریزد. انگلیس ضمن در اختیار داشتن این مدارک توانسته بود در مواعید بعدی امضاء حسین موسویان معاون بین الملل مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام مبنی بر صحت آن مدارک را کسب کند.... موضوع این تایید نیز چنین بود: که در سال پایانی دولت اصلاحات ، وقتی کارد هسته ای به استخوان ایران رسید و انگلیس از طریق آژانس انرژی اتمی و با استناد به همان 50 سند اولیه به ایران فشار آورد که باید غنی سازی اورانیوم را هر چه زودتر متوقف کند و ایران هم چاره ای جز  این ندیده بود ، مذاکرات پشت پرده ای در سفارت انگلیس صورت گرفت و آنها به طرف ایرانی مدارک را نشان دادند و گفتند یا توقف و یا افشای آن...... موسویان در پی تصمیمی که در شورای امنیت ملی گرفته شد مامور شد که با دو پیشنهاد به سفارت انگلیس بازگردد. اول موافقت با توقف (موقت) غنی سازی و اجازه پلمپ مراکز هسته ای و دوم ارائه این سناریو که این 50 سند از ابزاری سخن می گوید که ناخواسته جزو خریدهای ما وارد کشور شده و اگر تشعشعات اورانیوم در تاسیسات هسته ای ایران وجود دارد حاصل این اشتباه در خرید است و قرار بر این شد که آژانس تحقیقاتش را در این زمینه دنبال تا (راست آزمایی) ایران به اثبات برسد.

 

اما با رفتن دولت اصلاحات و روی کار امدن دولت احمدی نژاد ، نقشه (مقابله) بجای نقشه (مباحثه)  طراحی می شود.!! پس پلمپ ها شکسته و غنی سازی آغاز می شود و رئیس جمهور در کمتر از یکسال آهنگ ورود ایران به دنیای هسته ای را بعنوان ( یک خبر خوش) در گوش جهان آواز می کند.... چون سیاست ایران در این حالت جنبۀ تهاجمی داشت پس باید زمینه آن هم فراهم می شد. جنگ لبنان ، رواج درگیری در عراق و انفجار در متروی لندن برای آن بود که ایران وزن سیاسی اش را در شرایط پیش رو سنگین نماید .

 انگلیس طاقت نیاورد و 50 سند دوم را به طرف آمریکایی داد..... آمریکا به سولانا و البرادعی پیام داد که تمام حقیقت پیش ماست حال آنکه این همه حقیقت نبود.

دستمزد گستاخی انگلیسی ها را ایران با توقیف 15 ملوان انگلیسی داد. سفارت انگلیس در تهران می رفت که به بازی (لانه جاسوسی آمریکا) گرفتار شود.  هر روز تعدادی از نیروهای جان بر کف مسلمان دور سفارت حلقه می زدند و منتظر بودند که به اشاره ای راهی به داخل بیابند.... انگلیس با خونسردی در یک پیام خصوصی به طرف ایرانی گفت که اگر تا 48 ساعت آینده ملوانها را آزاد نکند ، قسمت سوم اسناد را در اختیار آمریکا قرار خواهد داد. رهبر ایران شرایط را درک کرد و تنها ساعتی پیش از پایان اولتیماتوم انگلیس ، ملوانها با بسته ای سوهان قم و گز اصفهان از خیابان پاستور به مهرآباد رفتند و مذاکرات سولانا و البرادعی از سر گرفته شد..... البرادعی هنوز مستند به آن 50 سند اول ، خواستار روشن شدن (زوایای تاریک) و پاسخگویی به چگونگی آلودگی در تاسیسات هسته ای بود و لاریجانی سعی میکرد از سولانا زمان بگیرد تا بتواند توضیحات قانع کننده ای برای ترسیم چهره یک ایران غیر اتمی در اختیار جهان قرار دهد. آمریکا به این بازی مینگریست و سکوت پیشه کرده بود.

روسیه که تمام اسناد را از سالها قبل در بغل داشت ، خواست از این اسناد و بعنوان یک تهدید ، حداکثر سوء استفاده اقتصادی را بکند. او فکر نمی کرد که همین اسناد در دست آمریکا و انگلیس هم هست ! ، و آمریکا نیز سعی مینمود که طرف را در خواب خوش خرگوشی باقی بگذارد....

 

اشتباه بزرگ آن وقتی اتفاق افتاد که اسرائیل از طریق لابی هایی که در سیستم امنیتی آمریکا داشت به وجود چنین مدارکی پی برد و لذا به تجهیز نظامی و تهیه نقشه های تهاجمی روی آورد. چیزی که آمریکا در آن شرایط آنرا نمی پسندید و منتظر فرا رسیدن زمان لازم بود. اشتباه دوم بحثی بود که احمدی نژاد درانداخت. هولوکاست...... و همین دو مسئله باعث شد که بازی از دست اروپا و آمریکا خارج و در سطح بین الملل نشر یابد. سارکوزی از جا جهید و خود را جلو انداخت که پس ما چکاره ایم ؟ مرکل نگران و ترسیده از شرایط بوجود آمده ، به سطح بالای مبادلاتش با ایران چشم دوخت و در پی یافتن شرایطی برآمد که در صورت بروز جنگ ایران و اسرائیل ، خسارت کمتر ببیند. پوتین هنوز در خواب بود که آمریکا هر سه رئیس جمهور را به ویلای شخصی خود فرا خواند. اول پوتین رفت و شنید که او تنها بازیگر صحنه ایران نیست. بعد سارکوزی رفت تا در سر میز شام لقمه (تحمل) و (خودداری) را از بشقاب میهمان برگیرد و اینقدر عجولانه حرکت نکند. مرکل هم رفت و ضمن تشریح وضعیت اقتصادی خود به طرف آمریکایی اطمینان داد که در هر حال- ناچار- است، طرف برنده باشد.

دستگاه اطلاعاتی روسیه تازه وقتی متوجه اصل موضوع شد که پوتین از کنفرانس تهران بازگشته بود و براساس آنچه که نمی دانست به طرف ایرانی قول داده بود که (هیچ خبر خاصی نیست و او هم چنان پشتیبان سیاستهای ایران خواهد بود) . چیزی که احمدی نژاد را متبسم کرد و اجازه داد تا با اطمینان بشتری اشتلم بگوید.

..... به هفته نکشید که لاوروف بطور غیر مترقبه به تهران آمد و با افشای اینکه آمریکاییها همه چیز را می دانند. پیامی آورد که نشان میداد گامهای بعدی روسیه در این بازی و در کمک به ایران لرزنده است....... چین هنوز هم خواب مانده بود. بوش شمشیر از رو بست و گفت حالا که همه می دانند پس گزاره نظامی نیز نباید دور از ذهن باشد. سخنی که جنگ طلبان امریکا مدت ها بود در ادبیات بوش دنبال آن می گشتند و..... ژنرال پترائوس نفسی به راحتی کشید و به بهانه ای گفت ما از مدتها قبل جای پای ایران را در کشتار در عراق می دیدیم. یعنی همان سخنی که در سفر یکروزه بوش به عراق و در آن پایگاه نظامی ، توسط بوش در دهان ژنرال گذاشته شده بود.

 

احمدی نژاد که تازه متوجه وخامت اوضاع شده بود دستور داد فتیله عراق را تا اندازه ای پائین بکشند. و وزارت اطلاعاتش خطی را ترسیم کرد که باید برای مسایل آینده ، یک قربانی را دراز نمود و چه کسی بهتر از موسویان...... همان که احمدی نژاد سه روز پیش در دانشگاه علم و صنعت از او بعنوان ( آدمی می فرستادند اطلاعات درون سیستم را به بیگانگان بدهد و بصورت منظم و هر هفته در این ارتباط ملاقات هایی داشته که بگوید چه خبر است) و وزیر اطلاعات آرزو کرده بود: ( انشاء الله در محاکمه او اعمال نفوذ نشود).

اینک احمدی نژاد در تلاش است که برای حوادث آتی ، اصلاح طلبان را در موضع ضعف بنشاند و چنین وانمود کند که اگر خسارتی متوجه ایران شد سرچشمه اش قبلاً بوسیله اصلاح طلبان گل آلوده شده است...... از آنطرف هاشمی رفسنجانی که موقع را برای سر بریدن دولت اصولگرا فراهم می بیند با وصف خطرناک بودن شرایط کشور می خواهد یکبار دیگر برای رهبر ایران چراغی روشن نماید که تا دیر نشده با تغییر دولت موجود، به آمریکائیها نشان دهد که چندان هم غیر قابل انعطاف نیست. کاری که خاتمی نیز این روزها به آن پرداخته است......

اما رهبر ایران به فردای این مسایل مینگرد. او ضمن ادامه رویه سکوت در برابر جنگ و گریز جناح های داخلی ، اصل را بر این گذاشته که باید این راه را تا مرحله احساس خطر جدی ، ادامه داد. پس هم به ملت دلداری می دهد و هم دست دولت را برای خطای بزرگتر باز می گذارد و هم به ژنرالهایش قوت قلب می دهد که در آمادگی کامل و بیشتر قرار بگیرند. او هم منتظر شرایط پیش رو نشسته است.

 

با این اوصاف ، گزارش البرادعی و متعاقب آن گزارش سولانا را باید بنوعی شیشه عمر احمدی نژاد دانست که به نازکی خیال و رویای یک خوابزده شبیه شده است ، خوابزده ای که تنها راه نجات خود را در غریبه نشان دادن خودی های دیگر نظام و در واقع سلب مسئولیت از خود در شرایط آتی می داند و لذا استبعادی ندارد که در روزهای آینده منتظر فرافکنی های جدیدی از او باشیم......

 

پایان هفته خوشی را داشته باشید چه با جنگ. چه بی جنگ.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:57 |

 

(فخرآور دستورحمله داد)!!

 

 

در وبلاگش نوشته :(چرا کسی سیلی بگوش خامنه ای ، بشاراسد، کاسترو، چاوزوشیلا گنجی !! نمیزند تا از خواب خنده دار دیکتاتوری درهزاره سوم بیدارشان کند ) .... ودر ادامه آورده است ( زدن سیلی به گوش شیلا گنجی – این پیرزن دیوانه – با من ، شما هم دست به کارشوید ) . !!!!

 

در همین رابطه اعضاء ستاد پریوش در تهران بیانیه ای صادروطی آن نوشتند: ( ای مردم ایران چرا به ندای هل من ناصرا" ینصرونی فخرآور لبیک نمی گوئید واز خود نمی پرسید : چرا درگنجه بازه ، چرا دم خر درازه ، شوهر اون پیرزنه ، چرا گرامافون میزنه ؟ هان ؟.... چرا اجازه میدهیدکه  یک جوانک بدبخت بیچاره در فراق یک میکروفن ، جلوی ساختمان تلویزیون های لوس آنجلسی اینقدرونگ بزنه وهمون پیرزنه که شوهرش گرامافون میزنه محل سگ هم بهش نذاره؟)..... ودر ادامه نوشته اند: ( ای قهرمان ملی سابق !!! همان طوری که اراده فرمودی ، شیلا گنجی که یک پیرزن است با تو ، ولی بقیه که مرد هستند با من ومامانم . تحمل ما زیاده ) .

                                                                         امضاء – شهرزاد جون

 

نظرات مرتبط :

الف : یک کارشناس اقتصادی گفت : قیمت دستمال کاغذی در روزهای آتی بالا خواهد رفت.

ب: یک دلال بازار( چای ) گفت : احتمالا" در اولین ساعات جنگ شهرزاد می کشد پائین .

ج : ژنرال پترائوس گفت : اگر قصد جنگیدن با پیرزن را دارید ، مسهل نخورید !!!

د: یک مأ مور منکرات هم گفت : فخرآور را به ( VOA ) راه نمی دهند ، آن وقت شهرزاد جون سراغ خونه بشاراسد را می گیره. ( وای وای )

 

 

پایان هفته به شما خوش بگذره ، چه با جنگ چه بی جنگ

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:56 |

(دردلی از فراز یک برج )!!!

 

..... درپناه اتاقی که به اندازه یک تنهائی است ، به یاد غصه های عیال می افتم که سرشب نالیده بود : دیگه روغن نداریم . پنیر هم گران شد . برق فریزر خالی را کشیدم تا هزینه بالا نرود .

.... در اتاقی که به اندازه یک تنهائی است ، به یاد توپ وتشرصاحبخانه می افتم که پشت تلفن فریاد کرد وگفت : چرا تخلیه نمی کنی . سه ماه است کرایه نداده ای .

روزگار ادباری است . روزگارهمپاشدن غم نان وبیم جان . روزگاری برای خجالت کشیدن دستهای خالی که جیب را به دنبال سکه های حقیروخرد می کاوند .

 

باری ..... نمی خواستم در پناه این درد دل کشدار، پنجره ای رو به خمیازه برایت بگشایم وبه یادت بیاورم که فاصله ماتا آن سیاستمداربرج نشین بت پرستی که آقای رئیس جمهور در سخنرانی بیرجند از او گله کرد در همین حوالی است .

فقط می ماند یک سوال تکراری که باید از آقای احمدی نژاد بپرسم وآن هم اینکه ( شمائی که شرق وغرب عالم را رفته ، به اروپا هم که نرفته اید اطلاع واثق دارید که مردم دنیا      خسته اند ) آیا می دانید که چند آبادی پائین تر از محل سکونت شما ، آدمهائی زندگی میکنند که هم خسته ترند وهم گرسنه تر ..... آدمهائی که خیلی دوست داشتند وقتی شما به سرعت از در عقبی دانشگاه تهران می گذشتی ، دستی حواله ات کنند وبگویند : بایستید آقا ..... ما با شما کار داریم . وبعد به شما توضیح دهند که چرا این روزها قیافه آدمهای گرسنه شبیه روشنفکران شده است !!!

 

درپناه اتاقی که به اندازه یک تنهائی است ، همیشه شیطانی پرازواقعیت وجود دارد که آدم را به یاد نان ، به یاد آزادی وبه یاد فاصله  می اندازد . فاصله ای غریب ودور مثل حرفهای   روزنامه ای آقای رئیس جمهورتا واقعیت عینی جامعه ....

می فهمید که چه می گویم .؟!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:56 |

( سه یادداشت)!!!

طبرزدی در زندان – نیکونسبتی در اسارت – احمدی نژاد گفت بزغاله

 

الف  – در خانه نشسته ای که یکباره چون باد خزان که به بوستانی هجمه کند، می ریزند سرت ودر چشم به هم زدنی در ودیوار می شکنند وحرمت هیچ حریمی نگه نمیدارند ..... این لشکر تاتاردراین حرمت شکنی آشکار نه به دنبال یافتن تیروتفنگ است ونه در جنگ وگریز با اشرار- که اگر چنین بود دیگرچه نیازی به واژگون کردن دیگ غذا وسفره نان در حیاط منزل ؟ - .... این قوم متصل به قدرتی است که در قاموس آن جز زدن وشکستن وبستن ، مفهوم دیگری رایج نیست .

..... ومگر آن سرباز تموچین که به یک آبادی می رسید چه میکرد واز خود چه به جا  می گذاشت؟جز همین مظلمه ای که امروز اینان از خود باقی می گذارند...گیرم که شمشیر وزوبین آن سرباز مغول حالا هفت تیری شده باشد وطنابش ، دستبندی در دست این یکی ، وآن آبادی ( کذا) هم شهری به نام تهران ، اما فلسفه زدن وکشتن برای حکومتی که هیچ منطقی را جز زور نمی شناسد ودائما" مدارش بر کجی وخونریزی است  که قابل تغییر   نیست .

 

در چند روز گذشته که باز حکومت پا به رکاب شد تا عرصه را بر( روشنفکران ) تنگ کند ، این تصویر بارها وبارها از ذهنم گذشت وبه یادم آورد که در تفرق جنگل ، هر باد نازک ونسیم بی سروپائی خواهد توانست برگی از شاخه جدا کند اما نمیدانم با ریشه های سبزجنگل چه خواهد کرد ؟

باد خزان حکومت،برعلی نیکونسبتی وعلی عزیزی بی رحمانه وزید ولی دلخوش داریدکه ریشه این درختان در دل جنگل ، سبز وباقی است .

 

ب- اینکه آقای احمدی نژاد در سخنرانی اخیرخود از کسانی که ( با روشنفکری شیوه مردمی دولت را تمسخرمی کنند ) انتقاد و ( فهم این افراد را کمتر از – بزغاله - ) توصیف کرد به نظر من قابل اعتناء نیست . احمدی نژاد است دیگر . همان کسی که مدعی است : هر چه دارد همه از دولت قرآن دارد.وحتما" ادبیاتش را هم !!!.

از نظر ایشان روشنفکرتنها آن کسی میتواند باشد که در پستویی نشسته ودرراه نگارش  ( اصول بی نقطه ) یا ( ظهور ثمره فقهی درنذر) ویا ( بول تحت شجره مثمره ) عمرش را صرف و بر حاشیه ( بحث مجهول مطلق ) و( کفر شیخین ) تتبع واندیشه کند . غیر از این ، هر که هست وهرچه که هست بزغاله است !!!! ..... پس دولتش را تمسخر نکنید . حکومتش را هم .... امااوهامی که از آن برآمده را چه عرض کنم ؟

 

ج- مهندس طبرزدی باز به زندان رفت . ملالی نیست ( .... حالا از آن در بزرگ عبور می کند . عکسی می اندازد تا ببیند نسبت به دفعه پیش چه قدر پیرتر شده . دوباره نامش را روی آن تکه مقوای آبی ثبت می کنندوبشارت آمدنش را به شماره ای مشخص می نمایند که تاریخ اسارت نسلی را درخود دارد . بعد سوار مینی بوس بی پنجره ای میشود تا اورااز کنار بیمارستان زمخت وبد ترکیب اوین بگذراند ودر سینه کش خیابان شمالی به هن وهن بیفتد.

جلوی بند 350 پیاده می شود وبه سربازی که با دستبند به او آویزان است لبخند می زند وخدنگ می رود تا کنار میزی که افسری پشت آن نشسته وبا طعنه از او می پرسد : مرخصی خوش گذشت آقای طبرزدی ؟

 

ملالی نیست مهندس . ملالی نیست .... فقط کافی است انگشت جوهریت را کنار نام کسی بگذاری که جرمش دهن کجی به نانجیبی سکوت است . هرچه سکوت ..... وبعد آن یازده پله را بگیری وسرازیر شوی پائین .

اصلا" میخواهی این بار من به جای تو ، این پله ها را شماره کنم ؟ این یک ، این دو ..... این ده ، واین هم یازده) .

 

باری ..... این راه ، رفتنی است . امروز وفردایش چندان مهم نیست . چنان که دیروزش را ملالی نبود . فقط می ماند یک زمستان روسیاهی  به چهره اهل ظلمی که چون کلیدی در دست دارد وقدرتی پشت سر، خیالش رسیده که اوج این فواره را سقوطی نیست ونمی داند که از سر اتفاق ، همیشه سقوط درست به اوج فواره اصابت می کند – که بازی روزگار تا کنون چنین بوده است - .

نگاه کن ..... ببین که درآن لجنزارروبرو چقدر فواره سرنگون شده مدفون است !!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:56 |

(تکفیر نامه انجمن اسلامی امیر کبیر)!!

 

Image and video hosting by TinyPic

.... خیلی طول نکشید تا آنچه در هفته گذشته و در مقال (دعوای پارچه ای) پیش بینی کرده بودم به حقیقت منجر شود و سفارش ام به همگرایی طیف های درون جنبش دانشجویی نقش بر آب گردد.!

در آن مطلب، بنده نیز مانند بسیاری از علاقمندان سر در پی آرزویی داشتم که در مکتب مارکسیسم و بعنوان یک تاکتیک مورد تاکید قرار گرفته بود. اینکه سعی نمائیم تا موجبات ایجاد یک جبهه متحد بعنوان تجلی گاه وحدت مبارزاتی در درون جنبش بوجود آید و تمام نیروها و سازمانها و اقطابی که مدعی مبارزه با ارتجاع سیاه هستند حول مسایل صنفی- سیاسی گرد آیند.

معتقد بودم که در چنین فرضی ، حتی لازم نیست که هیچیک از این طیف ها دست از ایدئولوژی و آرمانهای خود بردارند و یا در ایدئولوژی دیگری حل شوند. بلکه می توانند ضمن تعقیب مقاصد خود گوشه چشمی هم به همکاری و معاضدت با سایر اعضاء کاروان ضد ارتجاع داشته و خود را در این هدف مشترک با آنان یکسویه نمایند که این یک نیاز غیرقابل اجتناب در مسیر مبارزه امروز است.

باری ، چنین نشد.... وانجمن اسلامی دانشگاه امیر کبیر و پدران معنویشان با صدور بیانیه ای خود را کنار کشیدند تا نشان دهند که قابلیت همراهی و همگرایی برای یک مبارزه جمعی در خرد این طیف وجود نداشته و نظرگاه این جماعت با آنچه در فرض فوق مورد تاکید است همخوانی ندارد.

 

اما ابطل و مهملی که انجمن در بیانیه خود بافته مگر چه می تواند باشد جز اعتراف به بی سروسامانی طیف اصلاح طلب و کندرو جنبش دانشجویی در برخورد با واقعیت های عینی جامعه..... عادتی کهنه و دیر پا که هر زمان جنبش دانشجویی به بزنگاهی رسید و شاخش به شاخ حکومت گیر کرد و همتی شد بلکه کارستانی شود ، فوراً پای پس کشید و با دمیدن در ساز مخالف ، صحنه را چنان چرخاند که سینه اش برآستان حکومت سائیده شد.

و اصلاً بگو ببینم مگر پدران این تشکیلات از کجا آمدند؟ جز از پس شخمی که حکومت به زمین سیاست زد و با قلع و قمع نیروی چپ این مملکت ، از بساط شامورتی بازی رژیم بیرون پریدند تا مثلاً تفی شوند بر صورت دمکراسی اسلامی!! و پاسخی به آزادیخواهان ایرانی که فقان برداشته بودند در داخله اپوزیسیونی نمانده؟

باری آنچه از سبغه این تشکیلات بر دل تاریخی مبارزات مردم ایران منقوش است نشان می دهد که اینها در طول حیات خودش جز به اشاره انگشت حکومت نچرخیدند و در هیچ صحنه سیاسی قد نکشیدند و همواره چنان به قاعده گام برداشتند تا نکند پوسته زجاجی حکومت ترک بردارد!!!.... و این بازی همۀ سالیان گذشته این جماعت است...... جنسی بَدَلی در جعبه آینه مبارزات دانشجویی با همان بازی های معهود و باسمه ای آزادیخواهی والآخر....

پدران این تشکیلات ، اگر زمانی هم در بیابان خشک سوز شده سیاست علم و کتلی برداشتند و داعیه رهبریت جنبش دانشجویی را زیر بغل زدند ، باز هم به سبب رانتی بود که دولت خاتمی بهاء اش را پرداخت تا در بازی بالای قدرت و زیر چتر(فشار از پائین ، چانه زنی در بالا) ، حکومتگران اصلاح طلب بتوانند از حریف داخلی قدری (محبت و تساهل) برای خود و قدری هم (تجاهل) برای ملت وام گیرند!!!

متأسفانه امروز این تشکیلات ، بجای انتخاب یک راه روشن مبتنی بر خواست خلق های ایران ، به دیگرانی چنگ و دندان نشان می دهد که حرف هایشان فاش تر ، واقعی تر و برای حکومت گزنده تر است و لذا بسیار طبیعی است که در چنین میدانی نتواند جایی برای خود تصور نماید.

 

باری ، آنها نمی خواهند درک کنند وقتی حکومت ارتجاع حتی تحمل حرفهای آبکی و رمانتیک آنها را تاب نمی آورد. مسلماً بکارگیری زبان مماشات و برپایی بالماسکه های نارنجی در دانشگاه برای ابراز خواستهای متراکم و توفنده دانشجویی ، امری مسخره است. آنها نمی خواهند بپذیرند که همین امروز یارانشان در زندانی به بند کشیده شده اند که پایه هایش را پدران تحکیمی آنها استوار نموده اند. آنها نمی خواهند درک کنند که اگر تن و بدن حکومتشان به لرزه افتاده و لذا آنها را به خط تنافر حوالت داده اند ، براثر حرف- بقول آنها- همان 20 نفری است که به زبان کلیت دانشجویان و بگونه ای دیگر حقشان را مطالبه می نمایند. زبانی به آن گویایی که حکومت تحملش را ندارد و البت که انجمن هم ....

و اصلاً مگر چه می گویند این باصطلاح 20 نفر ؟!!! و کدام خواسته و یا حرکت آنها خارج از عرف آزادی خواهی است.؟ کدام حرفشان ، حرف مردمی که شما از آن دم می زنید نیست و چرا عادت کرده اید که به میراث خوری پدران معنوی ، دایره مفروض خودی ها را تنگ و تنگ تر نمایئد.

بهرحال ، تکفیرنامه انجمن که مبانی اش باز هم از پستوی جزم اندیش حکومت بیرون کشیده شده را باید به فال نیک گرفت و از اینکه این تشکیلات بالاخره ماسک واقعی اش را بر چهره زد شادمان بود.

تنها می ماند یک سفارش به اعضاء این انجمن تا بدانند صدایی که شنیده اند صدای 20 نفر نیست. به قول آن دژخیم نظام پهلوی ، صدای نوار هم نیست. بلکه فریاد همه خلقهای ایران است. فریادی که زین پس خواب گران را بر شما و بازی دهندگان شما حرام خواهد کرد.

 

طرفه آنکه دیر زمانی است که دیگر فندق جنبش دانشجویی با دندان پوسیده حکومت و اذنابش قابل شکستن نیست...... و این همه حقیقتی است که اینک پیش روی شماست.... باورش کنید.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:55 |

 

(دعوای پارچه ای)!!

                

...... قرار بود همدیگر را حوالی میدان انقلاب ببینیم. پائین تر از سینما ، نبش آن کوچه باریک که همیشه غرق در بوق تند( فلفل دلمه ای) کباب شده است و یک جوری چشم را می دواند به سمت آن پیتزا فروشی بی دروپیکر..... همانجایی که یک پسرک افغانی به لحظه ای ، سر در گوش ات می کند و مثلاً به زبان رمز می گوید (فریاد زیر آب/ رضا موتوری.... بدون خش)!!

 

هنوز تا ساعت قرار چند دقیقه ای باقیست ، خرناس اتومبیل های منتظر در پشت چراغ قرمز به قانون آلودگی صوتی دهن کجی می کنند .... پسرک افغانی می پرسد: بالاخره چه شد، می خواهی ؟!!! – به خودم می گویم: هر چه باشد از کاشتن مین و بوته خشخاش که بهتر است !!.... پسرک رها میکند و می رود.

 

- در خودم نبودم، گویی بره ای گمشده در برهوتی مبهوت، محو در آنچه از کنارم می گذشت و بوی آشنایی نمی داد. زیر لب گفتم : ای دل ، چه غریب مانده ایم!!

در رستوران همین که نشست از تجمع علامه گفت. با آب و تاب تمام.... حتی وقتیکه شعارها را تکرار میکرد تا یادداشت بردارم دستش را مرتب بالا و پائین می برد تا نکند ضرب و اهنگ شعارها را گم کنم.

فرمانده پادگان این آخرین پیام است

          جنبش دانشجویی آماده قیام است..... و الآخر

میگفت: مجبور شدیم در را بشکنیم تا بچه ها بتوانند بیایند داخل. همه جا را مأمور کاشته بودند از حراست و پاسبان تا لباس شخصی و آن بیق های دیگر !!. مردم در خیابان دست تکان می دادند و بوق می زدند. بوق... بوق... و با ذوقی کودکانه ادامه داد: مثل اینکه انقلاب شده باشد!!

بوی باروت و صدای شلیک گلوله می دود در ذهنم . پرت می شوم به سال 57 .

 

" جوان بودم و چند روزی بود که از دانشگاه بیرون نرفه بودم. صدای شلیک می آمد. تق تق. دختران جیغ می زدند. آن افسر باریک اندام نظامی در اورکت آمریکایی اش مات مانده بود. یکی از اساتید تیر خورده بود. باز صدای گلوله آمد. تق تق..... بچه های مجاهد صورتشان را پوشانده بودند. بقیه هم تکه ای پارچۀ سرخ به بازویشان بسته بودند. تحکیمی در کار نبود. پدرانشان بدنبال معامله بودند.... باز صدای گلوله آمد.تق.... تق..... اتومبیل ها در خیابان شاهرضا بوق می زدند. همه جا بوی باروت می داد. زخمی ها را می بردند بیمارستان دادگستری ، نزدیک میدان فردوسی. همه چیز خاکستری بود و می توانستی غبار را مشت مشت در هوا جمع کنی.".....

 

گفت: کجایی؟ با تو هستم.... و ادامه داد: احساس می کنم چیزی دارد تَرَک بر میدارد.

می پرسم: چطور؟

گفت: جنبش دانشجویی هرروز درگیر تر می شود. همان دعوای حیدری و نعمتی سابق. همان پرش های عاطفی و بریدن های احساسی و تبدیل شدن (ما) به چند تا (من).

می گویم: یعنی تاریخ دارد تکرار می شود؟

گفت: تا وقتی ما تکرار می شویم طبعاً تاریخ هم تکرار خواهد شد؟

می گویم: باید بپذیریم که همه زیبایی آن بوم نقاشی ، در این است که با قلم موی هرچه نقاش است رنگ آمیزی شود.

گفت: حالا که اینطور نیست. عده ای بی توجه به کلیت جنبش و بی اهمیت به شرایط موجود یک چاقو دستشان گرفته اند و می خواهند در همین ابتدای راه، سهم شان را جدا کنند.

می گویم: بالاترین منفعت جنبش دانشجویی وحدت کامل مبارزه را ایجاب می کند. آنها باید بدانند که اگر قرار است یک اعتراض، هم در عمل و هم در هدف به نتیجه برسد مستلزم سازماندهی مشترک و یا حداقل یک تفاهم زیر پوستی است. باید بدانند که هر حرکت دانشجویی مستقیم و یا غیر مستقیم منافع تمام جنبش را تحت تایر قرار می دهد.

گفت: این درست است. ولی هنوز منافذ گذشته پر نشده است.

می گویم: اما از پدران روحانی دفتر تحکیم که دیگر کسی باقی نمانده. یعنی می خواهی بگویی که این جماعت عقبه همان پدرانی هستند که با خود آتش به خانه آوردند و خود و دیگران را سوختند؟

گفت: این بار آتشی که دارد شعله می کشد را از آنطرف آبها باد می دهند و حکومت هم کبریت اش را کشیده است.

می گویم: پس هیمه اش چه؟

گفت: اووه... فراوان. مگر این همه بیرق سرخ برای یک آتش سوزی کم است؟

می گویم: چه دلخوش هستیم ما ؟!!!

گفت: و حکومت هم به همین دلخوشی ما دل بسته است.

در دفتر یادداشتم می نویسم:

باری.... این ایام که غول استبداد در زیر گامهای جنبش دانشجویی در حال ضجه زدن است چقدر خوب می شد اگر دلمان را به آن چند تکه پارچه سرخ و آبی خوش نمی کردیم و بفکر تمامیت جنگی بودیم که درست و یا نادرست در وسط معرکه اش افتاده ایم..... فرصت برای تقسیم غنایم زیاد است....باید مواظب آتشی باشیم که به دامانمان انداخته اند. مگر از یک سوراخ چند بار باید گزیده شویم؟

و در ادامه می نویسم:

 گاهی میکروسکوپ ها شایعه می سازند. گاهی ویروس های کوچک را در هیبت غول های بی شاخ و دم نمایش می دهند. مواظب باشیم که ترس از یک سرماخوردگی کاذب ما را به داروهای مخدرمعتاد نکند. عوارض این یکی خیلی بیشتر است..... زمان استفاده از ماسک و دستکش استریل هنوز فرا نرسیده، فعلاً دستها را باید در دست دیگری گذاشت. که این به صواب نزدیکتر است.

طرفه آنکه...... دشمن آن روبروست ، نه در کنار ما.....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:54 |

(چشمها را نبندید)!!

 

....البته ناگفته نگذارم که بنده هم بنوعی با نظر آقای (پویان انصاری) موافقم که پدیده جناب آقای دکتر زرافشان !! خصوصاً بعد از رهایی از زندان تا حدودی برای جامعه سیاسی (دیر فهم) شده است. حال آنکه مسئولیت ایشان بعنوان یک متفکر چپ ایجاب مینماید در شرح نقطه نظراتش امساک نکند و برای توجیه مبارزان چپ اندیش به فاش گویی و ترسیم فضای موجود کمک نماید.

اما..... این نکته را نیز نمی پذیرم که گویا دکتر زرافشان- این فدایی خلق- را باید در زمره کسانی دید که چون ازحبس و بند رها می شوند بنا به شرایط و با چرخش در اندیشه، از معیارها و اصولی که سخت بدان پایبند بوده اند عدول کرده و پا پس می کشند. بگذارید واضح تر بگویم که حتی فرمایشات اخیر ایشان را هم در حد یک (تاکتیک جدید) تلقی نکرده و معتقدم ایشان همان پدیده لایتغییر گذشته بوده ،هست و خواهند بود:

 

آنچه بنده از محتوای کلام و گفتار دکتر زرافشان ظرف چند ماه اخیر دریافت کرده ام این است که ایشان اوضاع و احوال ایران و جهان را با یک چشم ولی با دو نگاه مینگرند.... مهمترین دغدغه فکری ایشان مثل همیشه توجه به حرکات هیولای نانجیب امپریالیسم است که در ایدئولوژی مارکسیسم بعنوان اصلی ترین دشمن تلقی شده است.

امروز نباید شک کرد که امپریالیسم در هیبت آمریکایی اش و در درازنای طرح یک قطبی کردن جهان و خاورمیانه بزرگ ، خود را تا پشت مرزهای جغرافیایی ایران کشانده و مترصد خلندی است که با کمک آن از ایران ، عراق و افغان دیگری بسازد. بلکه نیازمندی استراتژیک خود را سامان بخشد. امروز جهان امپریالیسم با همان حفره سیاه اقتصادی که پیش تر سخن اش مطرح شده روبروست و لذ ابرای گریز از آن هیچ خدایی را بنده نیست. نگاهی به اقتصاد جهانی و شرنگی که در جام حیات امپریالیسم قطره قطره ریخته می شود همه نشانگر آن است که اگر فضای سرمایه و بازار مصرف را گسترش ندهد روزگار ادباری را در پیش خواهد داشت.... هم از این روست که این گربه سیاه بد ترکیب، نه برای دلخوشی جماعت ایرانی غمزه می فروشد و نه برای آزادی و دمکراسی در ایران دلش کباب شده و بدنبال (موش اسلامی) پنجه نشان می دهد. بلکه داستان چیز دیگری است. و حکومت اسلامی باید حمال بشکه های نفت برای نیازهای استراتژیک غرب شود. حالا چه با جنگ و زور و چه با کنار آمدن با این عفریته..... طرح (وست پونیت) که یادتان هست !!؟

از طرفی دکتر زرافشان معتقد است که نظام جمهوری اسلامی نیز بعنوان یک نظام توتالیتر و ضد بشری همۀ ترفند های غیر دمکراتیک را در سرکوب مردم بکار بسته و حتی با چسبیدن به دامان شرق ، بدنبال بقای خویش می گردد...... پس چه بخواهیم و چه نخواهیم ، این دو روی سکه ای است که در دست ما گذاشته شده ، اما وظیفه ما چیست و ما بعنوان یک عنصر چپ باید کدامیک از این دو هدف را در تیر رس وظایفمان قرار دهیم .؟ آمریکا یا جمهوری اسلامی ؟

بنظر من، دکتر زرافشان با درک این شرایط است که در جواب پرسش بالا می گوید: هر دو.... هر دو با هم.

او می گوید ما نمی توانیم تنها با تکیه بر حربه مقابله با جمهوری اسلامی به امپریالیسم اجازه گردنکشی بدهیم همانطوریکه نمی توانیم و نباید با ملحوظ داشتن برخورد با امپریالیسم از موجودیت منفعل حکومت اسلامی غافل شده و موجبات بقایش را فراهم آوریم. حتماً می پرسید که در این صورت ، تاکتیک عمل چه می تواند باشد ؟ من باز هم از فرمایشات جناب آقای دکتر زرافشان استفاده کرده و میگویم وظیفه ما تشکیل یک جبهه جهانی ضد جنگ است تا افکار عمومی داخل و خارج کشور را متوجه مطامع امریکا نموده و به دنیا نشان  دهیم که در زیر ماسک دروغین دمکراسی خواهی و آزادی طلبی امپریالیسم ، چه نیات پلیدی موج می زند و چگونه جنگ باعث خواهد شد که عملاً به بقای حکومت اسلامی بینجامد ، یعنی همان علتی که قبل از ما ، احمدی نژاد و سران رژیم متوجه آن شده و برای بوجود آمدن شرایط آن، بر طبل جنگ می کوبند..... قدر مسلم این است که هیچ یک از دو طرف ماجرا بفکر مردم ایران نیستند ، نه امریکا با آن مطامع و نه جمهوری اسلامی. که شاید هم بتواند با انگ ملی گرایی و باد انداختن به پرچم دیانت و شیعه گری موجی  در توده مردم دراندازد. (راهی که اگر فرصتی به صدام داده می شد از آن استفاده می کرد). بنابراین اگر دکتر زرافشان در زمینه (ایجاد جبهه جهانی ضد جنگ) سخنی می گوید چشم به شرایط بالا دارد.

از طرفی ، ایشان معتقدند که براندازی حکومت جائر کنونی باید از طریق گسترش نهادهای مدنی و قهر اجتماعی صورت گیرد زیرا تنها در این حالت است که مردم به صحنه خواهد آمد و طبقات اجتماعی خواهند توانست از مسیر تحقق آرمانهای صنفی- طبقاتی به عمر رژیم پایان دهند. بی آنکه جای پایی برای امپریالیسم در خانه باز کرده باشند.

 

بنا به آنچه ذکر شد، می خواهم این نتیجه را بگیرم که اصولاً مبانی نظری دکتر زرافشان در راستای مبارزه توأمان و بی امان با امپریالیسم و جمهوری اسلامی بعنوان دشمنان خلق ، یک نظریه کاملاٌ مارکسیستی است و چه در هدف و چه تاکتیک هرگز سویه ای به نظرات لیبرالی و رفرمیستی دیگران نداشته و ندارد...... آیا شما نظر دیگری دارید؟!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 15:54 |


Powered By
BLOGFA.COM