تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار (2)

(کیف سیاه، بادام تلخ)

با نگاهی به پیشنهادات آقای پوتین

 

چند روز پیش ،وقتی هواپیمای (ایلیوشین) مدل 96 روسی در میان شدیدترین تدابیر امنیتی در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست، کمتر کسی از اهالی سیاست می توانست باور کند که مسافر مو بلوند آن هواپیما صرفاً برای حضور در یک اجلاس آبکی و بی نتیجه ،رنج سفر بر خود هموار کرده و یا آن طوری که دولت ایران سعی در ابرازش داشت فقط بمنظور (تحکیم روابط مودت آمیز دو دولت دوست... والخ) عازم چنین سفری شده است. گمانه زنی ها در باره علت واقعی حضور آقای ولادیمیر پوتین در ایران تا جایی بالا گرفت که خبرنگاری آلمانی نوشت: در مراسم بدرقه رسمی پوتین در آلمان، این سیاستمدار 55 ساله ،سر در گوش خانم مرکل گفته بود: من حامل بادام تلخی هستم که به لطف شما به شکر مسموم آلوده شد!!! جمله ای که شکوفه لبخند را بر لبان (آنجلا) نشانده بود.

 

باری.... وقتی کاروان اتومبیل های لیموزین خیابانهای تهران را به سمت شمال شهر و کاخ سعدآباد می پیمود، هیچکس متوجه نشد چرا به راننده یکی از اتومبیل ها دستور رسید که فرمان بپیچاند و از قافله جدا شده و به سمت خیابان پاستور برود.!

طبق قرار قبلی، باید آن (بادام تلخ) بعنوان تحفه در همان ساعت به دفتر رهبر ایران برده می شد تا در اولین ساعات روز بعد، کنار بشقاب پنیر لیقوان و نان خشخاشی و لیوان چای ترکی او قرار گیرد و لبخندی از سر رضایت را در آن دقایق صبح به لبان رهبر ایران بیاورد.

همانطوریکه از قبل هم قابل پیش بینی بود، از مذاکرات دور اول اجلاس سعدآباد نتیجه ای حاصل نیامد. چرا که اصلاً هم قرار بر حصول نتیجه نبود.... طرفه آنکه مذاکرات اصلی باید در وقت و مکان دیگری انجام میشد و برای همین هم آقای پوتین در غروب اولین روز اقامت خود در تهران، به میعادگاهی رفت و بر مبلی تکیه زد که روبروی آقای خامنه ای قرار داده شده بود.... موضوع این ملاقات در واقع مزمزه کردن همان بادام تلخی بود که از صبح علی الطلوع زیر دندان نزدیکترین مشاوران آقای خامنه ای انداخته شده بود.

اینکه چرا طبق عرف دیپلماتیک، بستۀ پیشنهادی آقای پوتین به احمدی نژاد داده نشد ، شاید به آن علت بود که اروپائیان می دانستند جناح تندرو حکومت که احمدی نژاد را در بغل خود دارد اساساً اهل معامله و مذاکره نیست ، و تجربه به آنان آموخته بود که نباید پیش از این به بازیهای قدرت درمیان جناح های حکومت ایران دلخوش باشند.... اشتباهی که ظرف سالیان گذشته موجب اتلاف وقت بسیار و فرصت سوزی بیشمار شده بود. بنابراین چه بهتر که این بار و در پرتو این نمایش، رهبر ایران را مستقیماً در برابر خود بنشانند و او را مسئول عواقب خیر و شر مسایل ایران معرفی نمایند. از طرفی این انتخاب باعث می شد که فاصله بین رهبری و دولت ایران را یکبار دیگر و مخصوصاً بعد از سخنرانی های اخیر آقای خامنه ای اندازه کنند و به او فرصتی بدهند تا در سراشیبی سقوط دولت احمدی نژاد ترد افکار عمومی داخل و خارج، بتواند دامن عبای خود برگیرد و در این مراسم قربانی ، آبروی خود را بخرد!!

از طرفی آقای پوتین با این عمل بدنبال دستاورد های دیگری هم بود و آن اینکه در مقام یک دوستدار ایران، پیام روشن جنگ و یا حداقل، تحریم های احتمالی آتی را به زبانی نرم و لَین به گوش خفته حضرتش فرو کند و از آنطرف نیز به همتایان غربی بفهماند که در عمل، پوتین را همچنان در کنار خود ببینید، چنان که قبل از سفر و در کرملین ،همین باور را برای مسئولان آمریکایی و فرانسوی تکرار کرده بود.

 

بهرحال آنطور که مطرح است، پیشنهادات آقای پوتین که از نظر آقای خامنه ای قابل (بررسی و تامل) است موکول به موارد زیر است:

1-  قبول تایم اوت همزمان و کوتاه مدت بمنظور توقف در صدور قطعنامه جدید علیه ایران.

2-  ایجاد یک فدراسیون هسته ای مرکب از آلمان- روسیه و ایران و تعهد تامین 5 ساله سوخت برای تاسیسات هسته ای ایران، در عین جریان داشتن تحقیقات در مقیاس آزمایشگاهی و نیمه صنعتی با نظارت آژانس.

3-  اخذ تضمین های بین المللی از آمریکا  و اسرائیل در عدم حمله به ایران.

4-  خروج تدریجی نظامیان آمریکایی از عراق براساس برنامه زمانی مشخص و جایگزین  کردن نیروهای سازمان ملل متحد بجای آن.

5-  اجازه بازرسی تمام عیار به آژانس برای نظارت دائمی و بلا شرط بر فعالیت های هسته ای ایران تا حصول اطمینان جهانی.

6-  پشتیبانی همه جانبه روسیه از ایران در صورت قبول شرایط فوق.

 

پاسخ ایران به این پیشنهادات هرچه که باشد، آقای پوتین به نتایج دلخواه خود رسیده است. (و لو که در فردای این ملاقات، آقای بوش مثلاً دنبه ای در هوا جنباند و با بکار بردن زبان تهدید، پیاز داغ اش را هم زیاد کرد که از این کوتاه تر نخواهم امد!!)... آری، آقای پوتین با این ابتکار عمل توانست اولاً وزن و اندازه روسیه را در جغرافیای سیاسی منطقه و جهان بارز تر نماید و ثانیاً ایران را در موقعیتی قرار دهد که ناچاراً خود را در بغل روس بیندازد. و این همان اوضاع ترکمانچای است و روسیه طبعاً در تابستان آینده و در مذاکرات آتی خزر خواهد توانست با تحکم بیشتری ، ایران را بر سر قبول سهم ده درصدی زیر فشار بگذارد و سیطره خود را بر آن دریای نفتی استوار تر کند.... روس ها نشان داده اند که در چنین وضعی، ادامه بازی را خوب بلد هستند.... تاریخ را مرور کنید!.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:16 |

 

(جامانده ای زیردرخت ولنگار)

 

 روزها ، سالها وقرنهائی است که با تو همقدم شده ام . شاید از آن هنگام که هنوز نه تو بودی ونه من ، ونه آن دیگران هم ..... شاید از آن زمان که ( رز، گل من ) مادرم بود وشاخه گندم را از الیاس گرفت وبو کشید تا سرش به دوران افتاد !!! والخ .... قصه ای که کاتبان پشمینه پوش آن را از زبان خدائی که دیده نمی شد ومی گفتند نزدیکتر از رگ گردن ماست ، به هزار زبان رونویسی کردند تا هی به درخت بخوریم ، هی بمیریم ، هی زنده بشویم وبه ( بیخودی ) امروزمان برسیم .

 

گفتم درخت ؟ چطور است برویم زیرآن درخت ولنگارولاشه شویم برآن نمیکت چوبی . ببین پاییز چقدر نزدیک شده است . حالا دیگر می شود رنگ ارغوانی آن همه برگ را بو کشید وبه گورپدرهرچه کلروفیل درجهان است عق زد!!

 

راستی تو از کجا در من بودی ویا من در تو ؟ .... از آن شوره زار جنوبی ؟ پای آن تپه داغ وسیاه در نزدیکی خط استوا ؟ یا از آن وقتی که در گریز از دردناکی یک هماغوشی ، سرخوردی در کودکیم ؟

می گویم : میخواهی برایت فروغ بخوانم / وحوض های کاشی / بی آنکه خود بخواهند / انبارهای مخفی باروتند / ....

 

می گویم : نه ، پشیمان که نه ، فقط گاهی مثل امروز کفش هایم درد میگیرد !! این همه راه ، نزدیک نبود ؟!

 

دفترچه یادداشتم را بیرون می آورم تا تازه تری بخوانم ولی احساس میکنم طاقت بوی اورانیوم را نداری ....

می گویم : میخواهی نامه ای به جناب پاپ بنویسیم وبپرسیم : آقای عزیز ، چرا ساعت شما دوهزار سال است که خواب کهنگی می بیند ؟.... اصلا" میخواهی برویم ازآن دورترین تپه ، از آن خیلی دور ، بازهم دسته ای پونه بیاوریم ؟ یا که دلت میخواهد ترجمه تازه ای ازآمریکای لاتین را با هم بخوانیم ، به تلخی نگاه ( مارکز) ویا در رخوت رویای نازک ( چه ) ؟ .... میخواهی قدری رژه برویم وبرای دمکراسی در عراق دست تکان بدهیم ؟

می پرسم : تو چند تا سانتریفیوژ در کیف ات داری ؟ .... همین را امروز صبح از شیرفروش محله تان وقتی که داشت نفت تازه پرچرب را از پستانهای پلاسیده گاوی که زباله میخورد میدوشید ودندانهای زردش را به پاییز تف میکرد پرسیدم . جوابم داد    می شود 90 دلار.

 

می گویم : نه ، راه زیادی نیست ، همین که به آن کپرستان برسیم وبیدارشان کنیم تا گندمها را درو کنند باران خواهد بارید . مگر قرارمان همین نبود ؟ .

 

غزال که می رسد . تو رفته ای . طبق معمول .

نفس زنان می گوید : بلند شو برویم ومیخواهد دستم را بگیرد که پس میزنم .... مهربانانه می پرسد : هنوز کفشهایت درد می کند ؟

 

ببین ، شاید آنها راست می گویند. شاید باید ما هم گذشته را یک جائی فراموش کنیم . گذشته بوی کهنگی وخواب میدهد . مثل بوی معجزه ای هزاران ساله . مثل بوی پس سوز قطاری که همین یک ساعت پیش از ما گذشت ودرغبار آینده گم شد ، آنچنان که گوئی هرگز نیامده بود . مثل خیلی از اسامی که به یادمان نماند ( مثل سرهنگ مبشری، سرهنگ سیامک ، سرهنگ نمینی ، سرگرد عطارد ، سرگردواعظ قاسمی ، سرگردوزیریان ، سروان مدنی ، سروان شفا، ستوان افروخته ، مثل مرتضی کیوان و....) که امروز ، سالروز مرگشان است وما به یادمان نماند .....شاید باید باورمان شود که اگر معجره بی خاصیت شد ، پس این اسامی هم بی خاصیت شده اند . شاید من هم باید معتقد شوم که گذشته را باید جائی فراموش کرد وبه ذهن آینه ای پناه برد که تصویر امروز ما را بنمایاند. من از تکرار خسته نیستم بلکه از آنچه هرگز نمی شویم گریزانم . آن هم به روزگاری که ( چپ ) بی تخمه مانده ودل خوش به مغازله قلم های پرجوهرومتورم ..... وراست هم ، ساز چپ می زند تا به خیالمان بدواند که نظام جهان را با همین دو کلام جوهرین یک رویه کرده ایم !!!

باری ، باید بپذیریم که اگر حتی راه را عوضی نرفته ایم اما عوضی را ه رفته ایم . مثل پسران ناخلف پدرانی که قلبهایشان را در این سرزمین کاشتند وما آنها را گم کردیم .لیاقت ما در پندار کوچک توانائی هایمان چون لیاقت معجزه در خوابزدگان ، خمارآلود است ..... ما با کشیده تاریخ به خواب رفته ایم ( !!!) واین درد بزرگی است ، جانا.....اصلا" ولش کن .

 

ببین ، دفترچه یادداشتهایم را همین جا ، زیر همین درخت ولنگارجا می گذارم تا باز گله نکنی که چرا جواب نامه هایم را نمیدهی .

...... راه می افتم ، آن هم به حالتی که گویا دوریت در من خلاصه شده است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:16 |

(تاواریش)!!

 

گوشی تلفن دستش بود و یک نفس هوار می کشید که :

" مگر این جماعت روس ، همانهایی نبودند که در جریان جنگ ، موشک های 12 متری را به صدام میدادند تا به کوچه های 6 متری دزفول شلیک کند؟.... مگر همان جماعتی نبودند که میلیاردها پول بی زبان این مملکت را چاپیدند تا سوخت نیروگاه اتمی بوشهر را بدهند و ندادند؟.... مگر اینها نبودند که سربند بی کفایتی دولتمردان ما، آب و نفت دریای خزر را مثل (بُرش) روسی هورت کشیدند و حق ما را (هاپولی) کردند؟..... مگر همین چند ماه پیش پای قطعنامه علیه ایران را انگشت نزدند؟.... مگر 28 سال نفت ما را نبردند و بجای آن چند تا سلاح زمان میرفندرسکی و مرحوم خلدآشیان استالین علیه الرحمه را بما نینداختند؟!!! حالا چه شده که دولت اینطور برایشان غش و ریسه می رود و جلویشان فرش قرمز پهن می کند ؟ "

 

گفتم: اولاً این مطالبی که شما بلغور می کنی مربوط به سیاست خارجی و مقاولات کاملة الوداد بین دولت های دوست و برادر است و به بنده مربوط نمی شود..... وظیفه امثال بنده و شما همان چهار تا شعاری بود که تا چند سال پیش علیه کشور دوست و برادر، شوروی سابق ، دادیم و جد و آباد هرچه (تاواریش) بود را توی قبر لرزاندیم.... ثانیاً مگر شما سیاست مَدَن نخوانده ای و نمیدانی که تا بوده و بوده ما به این روس های اخمو نیازمند بوده ایم .

گفت: مثلاً چه نیازی داریم ؟

گفتم: مگر برای ما اتم از نان شب واجب تر نیست. مگر نمی خواهیم 20 نیروگاه اتمی جدید احداث کنیم.... مگر یک تانکر آب شور دریای خزر نمی خواهیم تا بتوانیم خیارشور بکاریم و صادر کنیم.... مگر چند پالایشگاه نمی خواهیم تا بتوانیم پول نفت را به سفره مردم بیاوریم .... مگر چند تا موشک زنگ زده نمی خواهیم تا سبیل (یانکی) ها را دود بدهیم.... رئیس جمهور ما هم که حساب و کتاب ندارد، بلکه همین فردا خواست صهیونیست های آواره و بیچاره را مثلاً ببرد یک گوشه سیبری و آنها را اسکان بدهد ، خب در این صورت تکلیف چیست و باید به چه کسی رو بیندازیم؟ به آمریکا؟ به انگلیس؟ به اسرائیل؟..... فویتنا، عمراً.... لذا این روسیه است که باید نیازهای (اساسی) ما را بر آورده کند!!! بنابراین، این دولت بیچاره/ هیچ چاره ای نداره/ جز تاواریش بیاره/ چون اگه تاواریش نیاره/ پس ننه قمر بیاره؟ /بالام جان. بابام جان/ .

  گفت: حالا مطمئن هستی که اینها به قولشان عمل می کنند؟

از همان پشت تلفن یک نگاهی بهش کردم، یک نگاهی بهش کردم که چهار ستون بدنش مثل بیدمجنون در باد خزان لرزید .

گفتم: شما بهتر میدونی یا رئیس جمهور؟ شما بهتر میدونی یا متکی ؟ شما بهتر میدونی یا پیشه وری؟ شما بهتر میدونی یا لیاخوف ؟ اصلاً شما بهتر میدونی یا آن سیاستمدار قجری که سالها پیش در همین ارتباط گفته: ما خاطر شیرین دوست را بخاطر یک قاشق آب شور (یعنی دریای خزر) هرگز تلخ نخواهیم کرد .

گفت: یعنی با این حساب، باز هم روسیه سر دولت ما را کلاه خواهد گذاشت ؟

خندیدم و گفتم: اشتباه نکن ،این روس ها هستند که سرشان کلاه رفته !.

گفت: چطور؟

گفتم: میگویند " در زمان گذشته وقتی امین السلطان برای مخارج سفر از روس ها وام میگرفت و بخشی از ایران را گرو می گذاشت ، بعضی از رجل سیاسی به او گفتند: شما هر ایرانی را به یک پول سیاه فروختی و این در تاریخ معاملات جهان بی سابقه است..... امین السلطان در جواب با خنده گفته بود: ساکت.... اگر روس ها شما را می شناختند اظهار غبن کرده و معامله را فسخ می نمودند .!! "

گفت: آهان، از اون لحاظ .

گفتم: آره بابام جان. از همون لحاظ .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:15 |

آگهی پزشکی

(دوا و درمان ملت در میزگردی با شما) !!

1386/7/2۵

 

1- علت اصلی عدم مشارکت سیاسی مردم، گرانی و تورم است که کمر ملت را شکسته.

(مهندس طبرزدی)

2- علت اصلی گرانی و تورم، عدم مشارک سیاسی مردم است که کمر ملت را شکسته.

(علی افشاری)

3- علت اصلی گرانی و عدم مشارکت سیاسی مردم ، بایکوت کردن خبری من است که کمر ملت را شکسته.!!

( فخرآور/ آفتابه قرمزه)

 

 

ما با دکتر (مورتن مظاهری) و یک متخصص شکسته بند سنتی تماس گرفتتیم . گفتند: اگر (حرف) و (شعار) را قاطی و به دسته آن آفتابه قرمزه بمالند، و بعد چند بار آنرا فوت کنند. شکستگی کمر ملت خوب خواهد شد!!!.... آره داداش.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:15 |

(رویا بافی یک جوانک خوابزده)!!

علمای علم روانشناسی در تعریف (هذیان) می گویند: هذیان عقیده نادرستی است که با منطق و استدلال اصلاح پذیر نبوده و با شرایط محیطی فرد قابل توجیه نمی باشد..... این علما معتقدند که هذیان ممکن است ابتدایی بوده و بدون هیچ مقدمه ای و بطور ناگهانی بروز نماید که در این صورت باید آنرا یکی از علائم بیماری (اسکیزوفرنی) دانست. شکل دیگری از هذیان، هذیان ثانویه است که در تعقیب توهمات و بروز استدلالهای هیجانی متعصبانه ظاهر می شود. از دیگر انواع هذیان ها می توان به هذیان (بزرگ منشی) یا مگالونی اشاره کرد که بیمار احساس عظمت و توانایی کاذب نموده و در بیماران اسکیزوفرنی ، مانی ، و فالج مترقی ، تظاهر می یابد. نوع دیگر هذیان، هذیان انتساب به خود است که بیمار اعمال و گفتار دیگران که هیچگونه ارتباطی با او ندارد را به خود نسبت میدهد و اغلب آنها را با نشانه های تحقیر و اتهام خویش تعبیر می کند.

از طرفی کسانی که به این بیماری مبتلا می شوند عموماً بطور ناخودآگاه به سمت عارضه دیگری نیز سوق می یابند و به کابوس و رویا کشیده می شوند. این افراد عموماً اوهام را جایگزین واقعیت می نمایند و در چنین حالتی است که شخصیتی غیر واقعی از خود به جهان پیرامون عرضه می دارند.

اینگونه افراد رویا زده به لحظه ها دل خوشند و شنگول..... سقف رویا های آنها اندازه ندارد. عکس العمل های روانی آنها عموماً روشن و قابل پیش بینی است. آنها ایمان یافته اند که با رویا می توانند به هر جایی که آرزو می کنند برسند. مثلاً روی آب خانه بسازنند، به پنجره های این خانه خیالی پرده های توری سفید نصب کنند، کنارآن خانه ، با درخت های کاج و توسکا جنگل بیافرینند. می توانند حتی دروغهای بزرگی بگویند تا خیال کنند باورش برای مردم آسان تر است و هکذا......

 

پریوش (فخرآور) یکی از این نوع بیماران است. جوانکی سی و چند ساله که برای اثبات رویاها و عینیت بخشیدن به آنها مجبور به دروغگویی های مکرر است.... او مجبور است هر روز ، پس ِ ذهن باورهایش را رنگ بزند تا کبودی واقعی آنرا پنهان سازد.... او گاهی به عکسی که در بغل جرج بوش گرفته آنقدر عاشق می شود که آنرا به عنوان سند (قهرمانی) اش جار می زند. او گاهی در توهم و خیال (رابین هود) می شود تا دتیا را لخت ببیند.!! روزی در خیال و رویا و در یک حالت هذیانی به گوش خامنه ای کشید ه می نوازد تا آن (من ِ) خیالی و کاذب اش را عینیت واقعی دهد..... روزی از 222 روز اسارت در زندان انفرادی رویا می بافد تا همگان باور کنند که قصۀ رونویسی شده اش واقعی است. او برای انتقال باورهای توهمی خود به مردم، حتی شماره موبایل مامانش را افشاء و در اختیار (بیداران) می گذارد تا بلکه با تایید مادرش، همگان باور کنند که پریوش خواب نیست..... او دست برنامه سازان و صاحبان تلویزیون و رسانه های ایرانی در خارج از کشور را می بوسد تا در گوشه ای از برنامه هایشان در گوش مردم ایران جار بزنند که پریوش خواب نیست. به رویا نرفته ، و این توهمات عین بیداری است!!

او برای اثبات هذیانی که می گوید، از آقای علی افشاری نام می برد و قهوه ای که با او خورده، از آقای گنجی نام می برد و نوشابه ای که در یک کافه با او نوشیده، از اقای سازگارا نام می برد و لبویی که با نوش جان کرده !!.... او از آقای احمد باطبی که روزی با هم ماشین پدرش را (هل) داده اند یاد می کند.از رابطه اش با منوچهر محمدی سخن می گوید و اینکه در زندان بوسیله او به راه راست و به عرصه انقلاب و دگر اندیشی هدایت شده....

او برای اثبات بیداری خود گاهی رویاهایش را حتی می دهد به زبان لاتین انشاء و انشاد کنند تا جامعه ایرانی نتواند بر پرت و پلاهایش انگشت تعجب بگذارد و نا غافل او را از رویا بیرون بیاورد..... او حتی به مسئولین (V.O.A) می پیچید که هان!! چرا شما هنوز بیدارید و به ژرفای رویای من وارد نمی شوید.

بهر حال، و بنا به آنچه تاکنون نوشته ام باید پذیرفت که پریوش (فخرآور) در اوج اوهام و در غرقابه ای گرفتار شده که هر دست و پا زدنی باعث فرو رفتگی بیشترش می شود...... او متاسفانه بیماری روانی است که مثل هر روانی دیگری نمی خواهد واقعیت ناراحتی اش را بپذیرد.

 

اما به راستی این رویابافی و رنگ به رنگ شدن ها ( که قبلاً در مثال هایی از مثنوی مولوی و قصه آن روباه که در خم رنگرزی افتاد و یا داستان آن مارگیر..... به آنها اشاره کرده ام) تا کجا ادامه خواهد داشت و او تا کجا خواهد توانست همچنان چشمان خود را بسته نگاه دارد..... گیرم که چند ماه دیگر اوضاعش بر همین روال باشد. اصلاً فرض کنیم که این رژیم حاضر همین فردا سرنگون شود. خب آنوقت آیا باز پرده ای رنگین خواهد ماند تا پریوش بتواند خود را پشت آن پنهان نماید..... آنوقت آیا مجبور نخواهد شد در مقابل یک پرونده سئوال روشن، از این اوهام به درآید..... راستی آنوقت چه جوابی خواهد داشت به پرسشگرانی بدهد که می پرسند: کدام سال؟ کدام دانشگاه؟ با کدام کد دانشجویی؟ در کدام ترم؟ کدام رشته پزشکی؟.......

آیا وقتی از او بپرسند آن سربازی که در 18 تیر، تفنگ خود را روبروی دانشجویان گرفته بود چه نام داشت. جوابی واقعی ( و نه رویایی) خواهد داشت. و آیا از خواب بیدار خواهد شد، وقتی از داستان آن 222 روز  و آن کتاب رونویسی شده سئوالش نمایند...... آیا آنوقت خواهد گفت که چه کسی حکم تیرش را صادر کرده بود.....که داستان آن موبایل چه بود....... که در زندان قصر چه گذشته بود...... که داستان آن دختر بیچاره که با شکمی برآمده به رویاهای کاذب او در غلطید ه بود به کجا انجامید..... آیا در عالم بیداری از آن حقوق ماهی چهار صد هزار تومان حرف خواهد زد..... آیا خواهد گفت که جریان او با (حبیب) چه بود...... آیا خواهد گفت نوع اتهام و علت زندان شدنش که اینک رونوشتی از آن دست بنده است چه ربطی به مسایل سیاسی داشت..... آیا خواهد گفت یک آدم تحت تعقیب که بقول خودش حکم تیرش صادر شده چگونه می تواند به راحتی و با پاسپورت حقیقی (فتوکپی اش موجود است) از خط سبز فرودگاه به دوبی پرواز کند و هیچ مامور امنیتی هم خم به ابرو نیاورد بلکه در آخرین لحظه پرواز، سه هزار و دویست دلار از بودجه دولت جمهوری اسلامی را در جیب اش بگذارند. و آیا خواهد گفت......

 

باری، برای مردم هوشیار و پرسنده ایرانی، اینکه پریوش (فخرآور) در بغل جورج بوش عکس بگیرد. سند برائت نیست..... حتی سخنرانی برای چهار دانشجوی بی خبر آمریکایی و پاشیدن رویا به ذهن انها نیز سند مبارزه نیست. رفتن به پراگ وپر کردن لحظات خالی یک کنفرانس هم همینطور.....چونان که سخنرانی آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا هم نتوانست آبرویی برای رژیم بخرد.

مردم ایران، بیدارتراز این رویاها هستند. آنها یاد گرفته اند که در برابر هیجان آفرینی های کاذب آنقدر بیدار بمانند تا روز موعود فرا برسد و آنوقت بپرسید: آقا..... لطفاً بیدار شوید. اینجا ایران است.

باری، آن شخصیت هذیانی و کاذبی که مثال پریوش (فخرآور) ها از خود بروز می دهند با واقعیت معنوی آنان فاصله ای فاحش دارد. فاصله ای به نهایت یک خواب تا بیداری...... یک قهرمان تا یک شیاد...... یک دانشجو تا یک سرباز و.....

قبلاً تذکر داده بودم که هر هیجان کاذب و بی پایه ای رو به زوال خواهد رفت. این رسم تاریخ است. و برای همین هم قبلاًً خواسته بودم که  " بر او چو مرده، به  فتوای من نماز کنید" ....او روز به روز بیشتر خواهد مرد. ذره ذره، قطره قطره،..... چنان که آن جوان ساده اندیش ایرانی در وبلاگش و خطاب به پریوش نوشته است: ( یادش بخیر پارسال..... چقدر آرزو داشتیم که بر باد رفت و امسال چقدر.....)

طرفه آنکه، من قصد نداشتم باز هم به بازی (مردگان) بپردازیم، لاکن دلم برای دانشجویان دانشگاه جورج واشنگتن سوخت. کاش کسی آن قرص خواب را از دستشان می گرفت......

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:14 |

(مادری که رفت...... آرزویی که مرد)!!

 

 

در هفتۀ گذشته و در میان خبرهای داغ سیاسی ، سکوتی هم بود که دل را لرزاند..... و آن اینکه والده خالد و رسول حردانی، زندانیانی که سالیان سال است سر به زیر تیغ اعدام دارند دار فانی را ترک کرد.

 

پیر زن را من دیده بودم. در همان عبا و شیله عربی ...... این اواخر دیگر نمی توانست جابجا شود. هر وقت به او می رسیدم فقط اشک می ریخت و میگفت: دیدی کمرم را شکستند. و به لهجه غلیظ عربی به کسی و یا چیزی نفرین می کرد.

 

در بین عشایر عرب، داشتن اولاد پسر یعنی برکت، یعنی افتخار ..... اما ای عبث که این مادر دردمند هرگز نتوانست لذت این (برکات) را ببرد. و دریغ که سالی هم میشد بعلت همان پا درد مزمن، قادر به رفتن به تهران و دیدار فرزندان زندانی اش نبود.

 

کسی برایم میگفت: در آن لحظات آخر، چشمش دائماً به (در) بود و به ناله ای نامفهوم، زیر لب چیزی میگفت. شاید هم دعایی می خواند، اما هر چه بود نام خالد و رسول را می توانستی از میان آن کلمات نامفهوم بشنوی.

من نمی دانم ، وقتی جنازه نحیف این مادر را در آن گور سرد می گذاشتند هنوز لای پلک هایش بازمانده بود؟ و آیا هنوز منتظر آمدن خالد و رسولش بود؟

باری،...... مادری رفت...... مثل همه آن مادرانی که آرزوی وداع با فرزندان بندی خود را به گور سرد بردند. ولی بگذارید حرف دلم را هم بزنم و صلواتی نثار جد و آباد مسئولین نمایم که در پای روضه همسایه چه خوش نشسته اند و چه مهروزانه برای مادران فلسطینی و لبنانی و..... اشک می ریزند، بی آنکه بخواهند و بفهمند که این پیرزن زجر کشیده نیز عرب و مسلمان بود. با همان عبا و شیله عربی ..... و تنها گناهش اینکه او یک ایرانی هم بود و فرزندانش برای آزادی همین میهن به اوین برده شده بودند.

 

عزیزانم- خاندان حردانی و پور منصوری ، این غم بر شما تسلیت باد و روزگارتان در زندان کوتاه.....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:13 |

(عید رمضان) !!

 

سهم هر یک از ما یک کفِ دست نان بود و چند کله خرما..... نه نان بوی گندم می داد و نه خرما بوی نخلستان های بوشهر.

بیرون، باران نَم می زد به  دل آن عصر پائیزی و نوعی حس مردن در برگهای زرد بوته خشک شده درون گلدان دل دل می زد...... آخرین روز ماه مبارک بود، رمضانی که ما نمی دانستیم کی آمده بود و چرا به این زودی می رفت. دیری بود که روزها را چون سکه های طلا در خواب گم کرده بودیم.

با خود گفتم : یعنی می آید؟

سمیر گفت: فعلاً که خبری نیست ، و از پشت پنجره کنار رفت. (باز هم مرا شنیده بود انگار)!!

 

دو ساعت گذشت تا آمد..... خیس ِخیس. چون پرنده ای بی آشیان و در باران مانده. چادر را که از سرش برداشت آب چکه کرد و بوی باران را دواند در فضای اطاق ...... با دلواپسی گفتم: سرما می خوری، بده خشک اش کنم. گفت: نه عجله دارم. نباید زمان از دستمان برود. بعد هم دست برد به کیفی که از گردنش آویزان بود. - انگشتر حسن بوستانی هنوز در انگشت اش برق می زد- .

 پیش خود گفتم: یادش بخیر......(این را سمیر نشنید).

..... کاغذها را از کیف بیرون آورد و طبق معمول سفارش کرد: بعد از خواندن بسوزان ،-نگاهش به سمیر بود- .

" نوشته شده بود: آفتاب آزادی بزودی طلوع خواهد کرد.... نوشته شده بود: دیو استبداد به آخرین روزهای حیاتش نزدیک می شود.... نوشته شده بود: ما پیروزیم و دشمن خلق به زودی نابود خواهد شد..... نوشته شده بود: تا می توانید از خودتان مواظبت کنید..... باز کُدها عوض شده بود..... باز قرار ها بهم خورده بود..... باز تاکید کرده بودند : شما مردان عمل هستید..... باز یک تحلیل مارکسیستی از اوضاع و تعادل نیروها...... باز تکرار اینکه ما در حال غرق کردن دشمنان طبقه زحمتکش و حامیان آنها هستیم...... و یک کروکی از نقطه ای در شهر....."

رفتن پروین را از پشت بارانی که مورب می بارید دیدم. اول سرکشید و خلوتی کوچه را پائید و بعد برگشت و به من که پشت پنجره ایستاده بودم نگاه کرد و با دست چپ در را بست. ( انگاری لبخند زد ).

 

فردایش عید رمضان بود و ما آنقدر پشت این پنجره و آن پنجره به امید دمیدن آفتاب آزادی ماندیم تا پیر شدیم.

 

راستی چند سال از مرگ پروین گذشت؟ کسی می داند؟ چند رمضان آمد و رفت. چند باران بارید و ما خیس شدیم. با تو هستم سمیر.... تو که در آخرین نامه ات باز نوشته ای : دیو استبداد به آخرین روزهایش .....

 

فردا..... عید رمضان دیگری است. تو فکر میکنی باران خواهد بارید؟

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:13 |

( ساختن دنیا ، از نوع تخریب ایران )!!

.... گویا جهان ، ظلوم وتاریک بود آن روزی که عده ای پیچیده در شولای دیانت ، تصورشان برآن رفت که تکلیف رهائی دنیا با سرنوشت آنان رقم خورده است . خیالی پر از فکرهای منجمد ، پر از خلسه های هرز وپندارهای مالیخولیائی .

 

.... گویا ساده اندیش بودند کودکان گرسنه ای که چون برسرخوان گسترده انقلاب نشستند، باورشان شد که با به راه انداختن نهضت های رهائی بخش بی پشتوانه خواهند توانست ازشلمچه خطی به کربلا بکشند.... که کمر آمریکارا با نجوای چند کلام عربی بشکنند ..... که اسرائیل را با لیوان آبی ( که هر مسلمان مکلف به پاشیدن آن شد) ، در دریای ذلت غرقه   نمایند ..... که حضرت مهدی را با آن اسب سفید وآن عمامه سبز نورانی آنقدر در جبهه ها بدوانند که شمشیرمبارکش تا دسته در شکم صدام فرو رود ....... که زندانها را تبدیل به دانشگاه نمایند ...... که پولهای باد آورده را حتی اگر به کابین زنان رفته باشد به بیت المال باز گردانند و .... الخ

 

وامروز چه ساده اندیش است آقای احمدی نژاد که علیرغم این همه واضحات وروشنی ها ،  باز در تاریکخانه عقل خویش به اوهامی دل خوش داشته ومی گوید : ( برای ساختن ایران ، اول باید دنیا را ساخت ) .

او می گوید : ( ما باید توجه داشته باشیم که بدون توجه به جهان ، نمی توانیم به آن نقطه آرمانی  برسیم ) .... ولی نمی گوید که راه رسیدن به آن نقطه آرمانی از کدام گدارعبور     می کند وباید با چه ابزاری به آن دست یافت .... آیا این ابزار، در آن سه پایگاه موشکی که در زیر خاک سوریه استوار است تعبیه شده . آیا آن ابزار همان 15 پایگاه موشکی ای است که سوار بر تریلرهای متحرک در جنگلهای ارمنستان ، سختی سرما ویخبندان کوه آرارات را تجربه    می کند و مزه تلخ اسمیرنوف می دهد . آیا آن 28 پایگاه چریکی وعملیاتی است که در سراسر عراق چفیه به سرکرده ؟ آیا آن 9 هسته عملیاتی است که در لندن وهاروارد انگلستان بسته های باروت را در کارتن های خامه پاستوریزه پنهان نموده ؟ آیا آن سه هسته عملیاتی است که افراد الجزایری در فرانسه عهده دارش شده اندیا آن 6 پایگاه موشکی ای است که هوگوچاوز وآن لاتینی های گرسنه اجازه داده اند قطعاتش را سوار بر هواپیمای مسافری بدون صندلی به آنجا حمل نمایند .

اما راستی صدور انقلاب وشروع ساختن دنیا از راههای دیگر نیز ممکن است . مثلا" به وسیله گروههای تحت امر ( باقرمحمود ) درپاکستان ویا به وسیله نیروهای ریش بلند طالبان در افغانستان- هم آنانی که عیال واولادشان در محله ای پشت لویزان واز سربند ( مهمانی ) به گروگان گرفته شده اند-  . شاید هم قرار است این ساختن دنیا را آقای ( اشتاین ) در فرانکفورت با آن چهارهسته عملیاتی اش صورت دهد وکار (صدور انقلاب اسلامی )را در قلب اروپا به سامان برساند .

شاید هم این ( صدور ) را بتوان با پرتاب موشک از پایگاههای بوشهر ، تنب کوچک ، قلاویزان مهران ، هویزه خوزستان ، کیلومتر 12 آبادان ، تنگه کش کرمانشاه ، وحتی بلندیهای نیاوران به انجام رساند .

اصلا" چطور است کار را به دست کاردان بسپارند ... به عواملی در یونان ، در کانادا، ویا آن 2 نفری که در ایتالیا حالا 16 نفر شده اند . یا به ناخدائی در بندر هنگ کنگ که عادت دارد صدف دریایی اش را با کره بلغاری وتربچه های نقلی میل کند و از آن خمپاره های نقره ای رنگ در ( خن) کشتی چشم برندارد .

چرا فکر میکنند برای ساختن دنیا به دستهای ( جابرعدنانی ) نیاز دارند . کسی که گویا میتواند حتی از حیاط یکی از خانه هایش در نزدیکی پالایشگاه کویت ، آن را به آتش بکشد وبند ناف پایگاه دریائی آمریکا در منطقه خلیج را ببرد . وچرا اینقدر مطمئن هستند با پولهائی که به حساب ( حاج کاظم الدواری ) ریخته اند می توانند در هر لحظه ، وبه هر گروه وهسته تروریستی در اکناف عالم ، پول برسانند تا کار ساختن دنیا معطل نماند!!

راستی آیا ایمان دارند نوک آن موشکهائی که برفراز بلندیهای یا سوج وبه وسیله کره ای هامستقرشد ،  خواهد توانست عربستان سعودی را چنان ویران کند که به ساخت مجددش نیاز نباشد ؟ وآیا بوی باروت برسر( شهرکرد ) چنان آنها را مست کرده که نمی بینند ادرار آن برادر نظامی تا به زمین برسد یخ می زند و .....

 

باری ، آقای احمدی نژاد اگر- برادرانه – از ساختن دنیا سخن می گوید چشم به چنین ابراز وآلاتی دارد . ابزاری که می شود با آن ، اول ، دنیا را خراب کرد وبعد جهانی اسلامی ، وبه قرائت آقای رئیس جمهور ( آبادو آزاد و پر از صلح ودوستی ) برویرانه هایش بنا کرد . همان آرزوئی که کمی دیرتر ، طالبان نیز از دریچه تنگ آن مرد ( یک چشم ) آن را دید ودر میانه راه ، به کابوس رسید .

 

اگر دیروز ودر دانشگاه تهران ، آقای احمدی نژاد فریاد دانشجویان مبارز را که   می گفتند : ( احمدی نژاد پینوشه / ایران شیلی نمیشه ) شنیده باشد .... باید از ماموران محافظ اش  پرسیده باشد که برای خارج شدن از این شهر علم در قلب ام القراء اسلام ، کدام راه مطمئن تر است؟!!! .وباید باورش شده باشد  که برای ساختن دنیا ، باید ، اول ، ایران را خراب نکرد . دانشگاه را ، وهمه ایران را ، وبعد بفکر ساختن دنیا بود.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:12 |
 

( رفته بودیم زیارت ) !!

اطلاعیه

 

به : حزب مشروطه ایران

 

با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و جناب آقای پاشائی دبیرکل حزب مشروطه ( حفظکم الله تعالی ، اینا ) به استحضار می رساند :

یکبار دیگردست غفلت از آستین روزگار نامرد به در آمد ، و مستقیم خود پس کله ما ... تا در عالم حواس پرتی ومدهوشی به تماشای ویدئوکلیپ ( رفته بودیم زیارت ) عباس قادری مشغول واصلا" فراموش کنیم که در همان ساعت ، برنامه جذاب ، پر ببینده ، وارشادی حزب مشروطه از کانال  یک پخش می شود .

ای آه .... ای وای ..... ای آخ .... ای اوخ ....

 

لذا ضمن عذر تقصیر از این غفلت جاهلانه که از شگردهای خاص کمونیست ها است ، از شما خواهشمندیم در اولین فرصت نسبت به تکرار آن برنامه اقدام ومارابه زیارت پریوش اینا ( فخر آور) مسرورومشعوف وسرافراز فرمائید .... توضیحا" عرض می نماید از     مدت ها قبل که کسی دیگر برای این قهرمان ملی سابق تره هم خرد نمی کند ، ما از کرکرخنده محروم ودلمان حسابی پوسید ورفت پی کارش .

 

ضمنا" به مجری برنامه هم برادرانه توصیه میکنیم که از رنگ موی( N2 ) استفاده نکند.! برای آن چارتا ( شوید ) ، همان رنگ پرکلاغی گلابتونی مناسب تر است ... آره داداش .

                                                   

                                              جمعی از اراذل واوباش حزب – شاخه فرعی

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:11 |

 

بایدپرسید: آقایان ( به کجا چنین شتابان...)

 

ایا کسی میداند چرا آقای احمدی نژاد از حل مناقشه هسته ای ایران تا بدین حد نگران است وچرا دائما" به بخشی از حکومت که خواهان حل وفصل موضوع از طریق ( مذاکره ) هستند نق میزند ومعتقد است که ( .... اینها بی خودی دخالت می کنند ) ؟ چنانکه دیروز هم در نماز جمعه تهران تکرار کرد .

آیا هنوز ایشان علاقه مند به سیر در فضائی است که با شرایط عینی جامعه فاصله ای بعید دارد ؟ آیا هنوز علاقه مند دل باختن به شعاری است که دیری است رنگ باخته ؟ شعاری که 28 سال از صدورش میگذرد ودر این مدت هیچ مرگی بر آمریکا نازل نشده است !!

شاید موضوع همین باشد .... اما به باور من ، آقای احمدی نژاد که ذوب در ولایت است وبدون اذن واجازه ولی امرش لب از لب باز نمی کند وهمواره در چهارچوبی گام میزند که از قبل برایش اندازه شده ، باید که چنین باوری را از فضای بالای سرش دریافت کرده  باشد . فضائی که بر سرش هاله ای نورانی کشید واو را به اوهامی برد که دیگر نتوانست خود از خویش باز گیرد . وبه جائی رفت که امروز مست ومی زده میخواند :

یاران چرا این همه خون در دلم کنید

دیوانه ام ، من عقل ندارم، ولم کنید

با چنین باوری است که باید نگران آینده بود و به مردم توصیه کرد سنگری در باغچه    خانه شان تعبیه نمایند .

باری ، امروز کشور ایران در شرایطی است که خود خواسته به سوی جنگ می رود . جنگی که گویا سفارش های آبکی آقای احمدی نژاد هم که می گوید ( جنگی در کار نیست ) در روند آن تأثیری ندارد .

مروری بر عملکرد مسؤلان نظام در یک سال گذشته نشانگر آن است که قطعیت بروز چنین جنگی در دستور کار رژیم ایران قرار گرفته است واین مقامات سعی کرده اند با تحرکاتی در صحنه داخلی وخارجی ، خود را آماده چنین شرایطی نمایند . در این یک سال ، سعی شد که با تغییر مقامات نظامی ، کسانی را برسرکار بیاورند که روحیه انطباق باشرایط جدید در آنان بیشتر باشد. کنار زدن صفوی وانتقال قدرت بسیج به سپاه پاسداران برای آن بود که در صورت بروز هر گونه اتفاق ، پاکسازی عناصر منتقد دولت راحتر شود . از طرفی برای بالا بردن روحیه مردمی ، سعی شد جنگ ایران وآمریکا به یک دعوای ناموسی وحیثیتی بدل شود تا رگ غیرت ایرانی جماعت بجنبد . سفرهای استانی وپوپولیستی رئیس جمهور شتاب گرفت تا شعار مرگ بر آمریکا مکررا" تکرار شود وریخت وپاشهای ثروت ملی باعث همگرائی عمومی گردد !! .

در عرصه خارجی نیز ایران کوشید تا با دست گزاردن بر دمل چرکین جهان اسلام !! ملل اسلامی را به چنبره سیاسی – اسلامی خود بکشد . وبا دادن وامهای بی حساب وکتاب به کشورهای عقب مانده آفریقائی وآمریکای لاتین صحنه نبرد احتمالی را بیش از پیش گسترده نماید . کشور مصر که روزگاری به عنوان نماد خیانت در فرهنگ  به اصطلاح انقلاب ایران بود  چنان به کشوری برادر تغییر نام یافت که آقای احمدی نژاد برای برقراری ارتباط  با آن ، فرصت 24 ساعته را نیز فرصتی بعید ودیر خواند .... به دامان حزب الله پول ریخت .       ناز وغمزه روسیه وچین را به بهای سنگین خرید . سه  پایگاه موشکی خودرا در سوریه به گازهای سمی آلود. تا رویای نشاندن اسرائیل روی ویلچر حقیقی تر شود . پشت سپر دفاع موشکی آمریکا در کشورهای تازه استقلال یافته ، پایگاههای سیار ومتحرک موشکی احداث کرد . در عراق ولبنان وافغانستان پیش پای آمریکا چاله کند . با دادن باج سبیل های دوره ای سعی انشقاق در اتفاق اروپائیان کرد . با سفر آقای احمدی نژاد به اکناف دنیا ، سعی نمود اما واگرهائی را در ذهن مردم غرب بکارد وبا خرید زمان وبالا وپائین پریدن از شاخه دیپلماسی ، آژانس را در مقابل آمریکا قرار دهد . ردای پیامبروائمه را بر دوش ملوک عربی انداخت تا گازی کوچولو از لپ چاق اسلام بگیرد وبه یادشان بیاورد که ایرانیان اولین قومی بوده اند که با عربهای بدوی همسازی کرده اند . و .....

از طرفی امریکا نیز برای چنین روز مبادائی پیش بینی های خود را داشته است . آمریکا در این سالها سعی کرده که از سران رژیم چهره ای به غایت زشت وکریه- چنان که هست – در منظر جهانیان بنشاند . بحث نقض مکرر حقوق بشر در ایران ، ترویج تروریسم ، قتل زندانیان و .... حلقه هائی بوده اند که در زیر فشار رسانه ای دولت آمریکا به سلسله تبدیل شده اند.

در این سالها دولت آمریکا سعی کرده که با تحرک بخشی به سیاست خارجی خود ودر پی مسافرت مداوم مقامات آمریکائی به منطقه ، از همسایگان نزدیک ایران شرکای تجاری با اهداف استراتژیک بسازد .توانست ناوگانش را در خلیج فارس متمرکز نماید . توانست دستمال کاغذی ( سکوت ) را بعد از پرخوری چین وروسیه ، روی لب آنها بگذارد . توانست با علم داری تحریم های اقتصادی ، منابع مالی ایران را تهی نماید . با اعزام نیروی بیشتر به عراق ، سعی نمود تا نیروهایش را به کنار مرز های ایران بکشد . خط پرواز موشکهایش به سمت زیرساخت های اقتصادی ونظامی ایران راتصحیح کند . با تخصیص بودجه به اپوزیسیون ایران خواست که خلاء قدرت در ایران آینده را پر نماید . با جدا دانستن مردم از مسئولان سعی نمود به مردم ایران پیام دهد که تنها با یک چشم مسائل را نمی بیند . با فشار بر بانک جهانی وآژانس انرژی اتمی به آنها یادآوری نمود که در مسئله ایران کوتاه نمی اید وچون پای مطامع اش در میان آید باید آنها فکر قرطی دموکراسی را از سرخود بیرون کنند. با کش وقوسی که با اروپائیان کرد یادآورپروژه ( خاور میانه بزرگ ) ونقشی که اروپا برعهده گرفته شد وریش فرانسه را جنباند و ...

 

آری ، با این شرایط که باید آن را شرایط پیش از یک در گیری نظامی تمام عیار دانست     می توان آینده پیش رو را تا حدودی حدس زد ، وچون چنین است باید از آقای احمدی نژاد پرسید : به کجا چنین شتابان ؟ ... واینکه آیا مطمئن هستید که نفع مردم ایران در چنین عرصه ای فراهم خواهد شد یا اینکه شما نیز همانند برخی از نظامیان مغرور وبیهوش ، دلتان به آن چند دکمه قرمزی که به فلان پایگاه وصل شده خوش است . یادتان باشد که خیلی از کشورهای روبرویتان واز جمله همین آمریکا ، بیش از چند هزار از این موشکها را سالی است که به سمت شرق نشانه رفته اند .

 

به هر حال ، فردای تاریکی در نظرم مجسم است .

شه مست وجهان خراب ودشمن پس وپیش

پیداست کزین میان چه خواهد برخاست

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:11 |


Powered By
BLOGFA.COM