(خیالی از رکسانا صابری در دادگاه ) !!

شب اصلآ خوابش نبرد . تا صبح غلت زد . به صدای اذان از جا پرید . میلی به صبحانه نداشت و فقط چند جرعه چای نوشید .
ساعت 7 سلولش را باز کردند . چشم بند زد . ماموری آستین اش را گرفت و آورد تا راهرو . احساس کرد چادری را بر سرش می اندازند . صدای آن مآمور زن را می شناخت که گفت : ( خوب خودت را بپوشون می خوایم بریم دادگاه .... ) .
همپایی اش کردند تا از پله ها پایین بیاید . یک دستش به دست مآمور بود و با دست دیگرش لبه پلکان را گرفته بود . پاورچین آمد پایین .....بعد ، با همان چشم بند و همراه آن مامور زن آرام آمدند تا یک راهرو دیگر . احساس کرد چند نفر دارند نگاهش می کنند . حتی صدای پایی را شنید که از ته راهرو آمد و از کنارش گذشت .
در انتهای راهرو از دری گذشتند . مآمورگفت : مواظب باش . رکسانا مواظب بود . (سخت هم مواظب بود ) تا که از در گذشتند .....
خنکای نسیم صبحگاهی به صورتش خورد و گوشش پر شد از صدای گنجشکهایی که ولوله انداخته بودند به درختان اوین .
مآمور گفت : خب ، چشم بندت را بر دار .
_ بردارم ؟ ( رکسانا پرسید ) .
_ آره ، بردار .
رکسانا چشم بند را برداشت . سفیدی ریخت به چشمانش . بعد ستاره ها از لای پلکهای مورب اش ریختند بیرون . هزار ستاره .... چشم که بر هم میزد ستاره ها غیب میشدند و دو باره ، و چند باره می آمدند ....بعد کم کم اجسام شکل گرفتند . اول ، دیوار روبرو را دید . آجر های سرخ را . بلند .... بعد خیابان را دید وبعد سکوت را حس کرد . پس گنجشک ها چه شدند ؟ ( رکسانا از خودش پرسید ! ) ....
مامور گفت : برو سوار شو .
رکسانا چشم جنباند ، یک پژو یشمی رنگ در دو قدمی اش پارک شده بود .
با تردید باز پرسید _ سوار بشم ؟
مامور او را نشاند روی صندلی عقب و خودش هم کنارش لمید و منتظر ماند ... به دقیقه نکشید که دو مامور مرد از پشت اتومبیل ظاهر شدند . یکی نشست پشت رل و دیگری روی صندلی جلو . رکسانا خواست سلام کند اما فکر کرد جوابش را نخواهند داد .
اتومبیل به راه افتاد . انتهای خیابان به پیچی ختم می شد که شیبی تند داشت . از آن گذ شتند . بعد ، یک در بزرگ بود که ماموری کنارش نبود ولی راننده بوق کوتاهی زد و از آن رد شد .
به درب اصلی که رسیدند ، دژبانی با لباس فرم جلو آمد . راننده بی آنکه پیاده شود سویچ صندوق عقب را زد . مامور نگاهی سرسری انداخت و آنرا دو باره بست و علامتی به روبرو داد . درب اصلی اوین بصورت خودکار کنار رفت و اتومبیل از آن گذشت و پیچید به سمت چپ و قاطی اتومبیل های دیگر شد . رکسانا ، اتومبیل ها را ، مردم را ، تهران را ، و گویی جهان را دید .....
مامور زن پرده های اتومبیل را کشید ، اما چشمان جستجوگر رکسانا می توانست از شیشه جلو باز هم همه جا را ببیند ... ماموری که جلو نشسته بود برگشت و اشاره ای به زن کرد . دست چپ رکسانا به دستگیره اتومبیل قفل شد .
تهران ... تهران زیبا . همان جایی که رکسانا عاشقش بود ، مثل تیری رها شده از کمان ، از چشمان رکسانا می گریخت و در هم می رفت . او با خودش فکر کرد چقدر تهران را ندیده است !!! .
از رادیو اتومبیل اخبار ساعت 8 پخش می شد و گوینده از حادثه ای در آنطرف دنیا خبر میداد ... رکسانا خواست تمرکز کند . سر به زیر انداخت . لاستیک کف اتومبیل خالهای مشکی داشت در زمینه آبی .
...
از خیابان معلم که رو به پایین پیچیدند ، مامور در بیسیم ، کسی را صدا کرد و گفت : ما رسیدیم ..... مخاطبش گفت : باشه ...باشه . و اتومبیل پشت در غربی ساختمان دادگاه انقلاب توقف کرد و بوقی زد . در باز شد .
با آنکه تا ورودی ساختمان اصلی راه زیادی نبود اما راننده راند تا کنار در شیشه ای که دو لنگه اش باز مانده بود .
دادگاه در طبقه چهارم بود که مسیر آن به سرعت طی شد . مامورزن که حالا دستش با دستبند به دست رکسانا قفل بود ، دو باری ایستاد و چادر رکسانا را جلو کشید تا صورتش دیده نشود . رکسانا از درون می لرزید و احساس می کرد کف هر دو دست ش خیس عرق شده است .
در طبقه چهارم به اطاقی وارد شدند . وکیل رکسانا با آن کیف گنده نشسته بود و سرش را در مشتی کاغذ فرو برده بود . رکسانا سلام کرد و به تعارف ( امر ؟ ) مامور زن روی مبل کوتاه و قهوه ای رنگی نشست . وکیل احوالش را پرسید و لبخندی زد .... دفتردار داشت با تلفن با کسی صحبت می کرد و برگه ای را طلب مینمود آنهم با قید فوری . بعد هم گوشی را گذاشت و به اطاق دادگاه رفت .
رکسانا با چشم دنبال پدرش گشت . وکیل متوجه شد ، گفت : پایین هستند . می آیند ..... و رکسانا آرام گرفت .
دادگاه رآس ساعت 9 آغاز شد . چهار مرد پشت میز قضاوت نشسته بودند که یکی از آنها نماینده دادستان بود . رکسانا را بردند و روی صندلی های ردیف اول نشاندند . وکیلش هم کنارش نشست . به اشاره قاضی دستبند را از دستش باز کردند . رکسانا بطور مشهود می لرزید . لبانش خشک شده بود و رمق از نگاهش پریده بود . مثل کسی که داشت غش میکرد .
جلسه دادگاه سه ساعت طول کشید . رکسانا حرف که می زد میگریست . دو باری به دستور قاضی لیوان آبی برایش آوردند .... وکیل ، محکوم به سکوت بود مگر آنکه قاضی اجازه اش دهد . رکسانا احساس کرد هر چه زمان میگذرد چهره قضات رحیم تر می شود . این را فقط احساس کرد و نه باور .... چند جایی هم در جواب ماند که قاضی به سرعت از آن گذشت . چرائیش معلوم نبود . آیا تصمیمی از قبل برایش گرفته بودند که نیازبه تدقیق و مکاشفه بیشتر نداشت ؟ و یا آنقدر دلایل ابرازی دادستان بی اساس بود که قاضی اهمیتی به آن نمیداد ؟.... تنها چیزی که می شد بر آن جرمی تصور کرد حضور رکسانا در محافلی بود که مشکوک میزد و شبهه می آفرید . بحثی که غوغای ورود بهمن قبادی به ماجرا را جهت میداد و رکسانا تکذیب اش کرد .. هم بهمن قبادی و هم آن محافل را .... و همین .
باری ..... صحبت از دو سال حبس رکسانا است . یکسال تعلیقی و یکسال قطعی با احتساب ایام بازداشت . که اگر همین انشاء شود ، با در نظر گرفتن عفو مشروط ، رکسانا در چند ماه آینده آزاد خواهد شد ...هر چند وکیلش با لایحه ای که به دادگاه داد ،خوشبین تر از این حرفهاست .
ساعت 2 بعد از ظهر دیروز ، رکسانا با همان اتومبیل ، در معیت همان ماموران ، و از همان مسیر به زندان اوین باز گردانده شد .... احساس خستگی مفرط و حجم اشکهایی که مثل باران از چشمانش باریده بود ، پاک گرسنگی را از یادش برده بود . رکسانا هوس هیچ چیزی نداشت جز آزادی .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
15:33 |